در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز که از سر کار به خانه برگشتم دیدم بچههای محل دارند به طرف پارک نزدیک خانهمان میدوند. پرسیدم چه خبر شده؟ گفتند سیامک با یک نفر به نام فرشاد دعوایش شده و دارند همدیگر را میزنند. منهم وسایلم را گذاشتم خانه و سریع رفتم محل درگیری. به هوای این که اگر سیامک احتیاج به کمک دارد، کمکش کنم. من و سیامک سالهاست که با هم دوستیم و در غم و شادی همدیگر بودیم.
به پارک که رسیدم دیدم غوغایی برپاست. چند نفر داشتند همدیگر را با مشت و لگد میزدند. عدهایی هم از بزرگترها داشتند دعوا را تماشا میکردند . نمیشد تشخیص داد کی با کی میجنگد. گفتم از دور سیامک را صدا کنم شاید بفهم کجای دعواست. رفتم جلوتر که ببینم کجاست. وقتی پیراهنش را تشخیص دادم یک دفعه دیدم یکی از طرف مقابل چاقویی را به سینه سیامک فرو کرد و مثل قرقی در رفت. از پشت آن جمعیت چهره یک نفر را که در محل اصلا ندیده بودمش را دیدم. رنگ صورتش تیره بود و لاغر.
پیراهنش پاره شده بود و کفش کتانی با شلوار کتان تنش بود. وقتی سیامک داد زد کشتنم، رسیدم بالای سرش. داشتم گریه میکردم و سرم را بالا کرده بودم تا یکی بیاد کمک برسانیمش بیمارستان.
اما کسی جرات نمیکرد جلو بیاید. در آن شلوغ پلوغی دیدم عدهای بچههای محل از پشت جوانی را گرفتند و دارند کشان کشان میآورند و میگویند این با چاقو سیامک را زد. چهرهاش را که دیدم به نظرم رسید این نبود. داشت قسم میخورد که او نبوده. تیشرت نارنجیاش پاره شده بود صورتش کبود بود. معلوم بود او هم در درگیری بوده.
خلاصه ساعتی بعد پارک خلوت شده بود و پرنده پر نمیزد سیامک را وقتی به بیمارستان رساندیم که در اثر خونریزی شدید فوت کرد. دیگر نفهمیدم ساعتها چطور گذشت. پدر و مادرش چه کشیدند و مراسم خاکسپاری و ختماش چگونه برپا شد.
چند روز بعد پدر سیامک را که دیدم نمیدانستم چطور به صورتش نگاه کنم. حتما وقتی مرا میدید یاد سیامک میافتاد. فقط پرسیدم پدر، قاتل سیامک را توانستند بگیرند؟ گفت آره. با عصبانیت گفت به قاضی گفتم باید دارش بزنید. همانجا که با چاقو سیامک را کشت.
بعد یک روزنامه نشان داد و گفت: ایناهاش. شرارت از صورتش میبارد. امیدوارم مادرش هم مثل مادر سیامک به عزایش بشیند. وقتی روزنامه را نگاه کردم چهره جوانی را دیدم که روز دعوا بچههای محل گرفتند تحویل مامورها دادند. به پدر سیامک گفتم فکر نمیکنم این آدم قاتل سیامک باشد. گفت: همه دیدند که او با چاقو سیامک را زده. ـ گفتم ولی منم دیدم که چه کسی سیامک را زد. اصلا تا حالا ندیده بودمش. ـ با ناراحتی گفت تو دوست صمیمی سیامک بودی. نباید از قاتل سیامک دفاع کنی. ـ روزنامه را گرفت و رفت.
چند روز بعد ماموران آگاهی به محل آمده و شروع به تحقیق کرده بودند. من سر کار بودم. مادرم گفت سراغ تو آمدند. گفتند سری به کلانتری محل بزند. وقتی به کلانتری رفتم گفتند فردا دادگاه قاتل سیامک است.
روز بعد از کارگاه خیاطی محل کارم مرخصی گرفتم و رفتم دادگاه. دیدم خانواده متهم به پای پدر سیامک افتادند و التماس میکنند که پسرشان را ببخشد. البته متهم خودش داد میزد به خدا من سیامک شما را نکشتم.
اینجا بود که گفتم اگر شهادت ندهم یک نفر دیگر بیگناه کشته میشود. رفتم پیش وکیل متهم. گفتم منم شاهد بودم که این پسر قاتل نبود. مشخصات قاتل را دادم به آگاهی مطمئن باشید این پسر بیگناه است. وکیل آن پسر که جعفر نام داشت خوشحال شد و خواست که در دادگاه شهادت بدهم.
ساعتی بعد اسم مرا به عنوان شاهد خواندند. وقتی مقابل قاضی قرار گرفتم گفتم قسم میخورم که جعفر قاتل نیست. سیامک نزدیکترین دوست من بود. پدر و مادرش میدانند. اما چرا آنهایی که او را تحویل دادند الان در دادگاه نیامدند شهادت بدهند او قاتل است. چون مطمئن نبودند. ولی من دیدم چه کسی چاقو دستش بود و فرار کرد. خیلیها هم دیدند.
حرفهایم را زدم و از سالن دادگاه بیرون رفتم. بعد از ساعتی وقتی پدر و مادر متهم را دیدم که خوشحال از سالن دادگاه درآمدند فهمیدم تبرئه شده.
دیگر پدر سیامک را ندیدم تا این که در روزنامههای چندروز بعد خواندم قاتل سیامک توسط پدرش به کلانتری تحویل داده شده. خوشحال شدم که قاتل بالاخره معلوم شد چه کسی بود.
اما چرا آن روز دعوا شد. بعدا شنیدم سیامک به چند نفر که در پارک میخواستند مواد بفروشند اعتراض کرده و بعد دعوا شروع شده. خلاصه بچههای محل هم وارد دعوا میشوند و درگیری شدت میگیرد. امیدوارم این نامه باعث شود وقتی میخواهیم فردی را متهم کنیم بگذاریم قانون خود تشخیص دهد چه کسی مجرم است.
سهیل. پ ـ تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: