در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگر هر پدر دیگری هم جای من بود و به اندازهای که من مستاصل و درمانده بودم دچار مشکلات مختلف میشد شاید کاری را میکرد که بهترین دوستش به او پیشنهاد میداد. وقتی استفن دوست صمیمی و چندین سالهام به من گفت که تنها در چند دقیقه میتوانیم مقادیر زیادی پول و جواهر به دست بیاوریم که تا سالها ما را از هر لحاظ تامین میکند به پسرم فکر کردم و این که ممکن است به زودی او را از دست بدهم، این بود که چارهای جز قبول کردن پیشنهادش نداشتم.
او هم مثل من هرگز در عمرش کار خلافی نکرده بود و این اولین بارش بود که با چنین ایدهای سراغ من میآمد. انگار مشکلات زیادی که در زندگی خصوصی هر دوی ما وجود داشت، باعث میشد که یک هدف مشترک را دنبال کنیم و آن هم پولدار شدن در فرصت بسیار کم بود که میتوانست از دردهایمان تا حدی بکاهد.
من به پیشنهاد دوستم دست به این دزدی شرمآور زدم و واقعا از کاری که کردهام پشیمانم، اما میدانم که برای ابراز ندامت دیر شده و باید در دادگاه به خاطر رفتار شرمآورم هر چه زودتر پاسخگو باشم».
ریچارد کانوی، زندانی جوانی است که متهم شده با همدستی دوست قدیمیاش استفن لبین اقدام به سرقت مسلحانه از منزل یک جواهرفروش میانسال کرده و توانسته طی آن بیش از 20 هزار پوند پول نقد و جواهراتی به ارزش هزاران پوند را به جیب بزند.
دستگیری زودهنگام این دو سارق جوان و بدون سابقه که صاحبخانه را بشدت کتک زده بودند، توانست خیلی زود رویاهایشان را از آنها بگیرد و همانطور که ریچارد حدسش را زده بود، سبب شد همسر و کودک 3 سالهاش را برای همیشه از دست بدهد.
«استفن میدانست که اوضاع مالیام بشدت به هم ریخته است. از زمانی که از محل کارم اخراج شده بودم به بیش از 30 جا برای کار کردن و حتی کارگری مراجعه کردم، اما هیچکدامشان علاقهای به استخدام کردن من نداشتند. نمیدانستم تا چه زمانی باید درگیر این بدشانسی باشم که سبب میشد هیچوقت اوضاعم خوب نشود و لذت واقعی زندگی را نچشم. با همسرم در یک سوئیت 40 متری زندگی میکردیم که شرایط مناسبی نداشت.
پسر کوچکمان بسیار شیطان بود و نگهداریاش در این محل بسیار کوچک همسرم را بشدت آزار میداد. از این که میدیدم چقدر برای حتی یک فضای کوچکی که فرزندم بتواند در آن بازی کند در مضیقه و مشکل هستیم، دلم به درد میآمد، اما کاری نبود که بتوانم برای رها شدن از این وضع انجام بدهم.
حتی 2 بار در رستوران به عنوان کارگر مشغول به کار شدم، اما هر بار به خاطر درگیری لفظی که با دیگر کارکنان پیدا کردم، نتوانستم دوام بیاورم و اخراج شدم. میدانستم بدخلقی و عصبی بودنم باعث میشود که نتوانم مثل هر آدم دیگری به کارم ادامه بدهم و از وضعیتم نگران بودم. از سوی دیگر تمام پساندازی که همسرم سالها با کار و تلاش به دست آورده بود را خرج کرده بودیم و اوضاع برایمان روز به روز بدتر میشد. هر چه پسرم بزرگتر و شلوغتر میشد، همسرم فشار بیشتری به من میآورد و سرکوفت بیشتری میزد.
نگهداری از پسر کوچکمان که بیشفعالی داشت و حتی لحظهای سرجایش بند نمیشد در یک آپارتمان کوچک سخت بود و این را میفهمیدم، اما کاری از دستم برنمیآمد. از همه بدتر سرکوفتهای مداوم همسرم بود که مرا مردی بیلیاقت میخواند که نمیتوانستم حتی چند متری به خانه اجارهایمان اضافه کنم و او را از شر مشکلاتی که با پسرمان داشت، رهایی بخشم.
پول کمی که داشتیم، خرج خوراک روزانهمان را میداد، اما اوضاع درواقع خیلی وخیمتر بود. درددلهایم را با تنها دوستم استفن میکردم که او هم وضعش بهتر از من نبود و در دوران رکود بازار او هم بیکار شده بود تا این که یک روز سرانجام با چشمانی که از شادی برق میزد، سراغم آمد و گفت راهحل خوبی برایمان دارد؛ راهحلی که جز دردسر چیزی برایمان نداشت».
با اعتراف این دو مرد جوان به سرقت از منزل بیل مکدونالد آنها دادگاهی میشوند. به گفته ماموران پلیس و طبق مندرجات پرونده، ریچارد و استفن حدود ساعت 2 صبح پس از ورود به منزل این جواهرفروش که از مدتها قبل آن را زیر نظر داشتند همان ابتدا سراغ او رفته و دست و پاهایش را با چسب نواری بستهاند.
از آنجا که تمام داراییهای این مرد ثروتمند در گاوصندوق بزرگی بود، آنها باید او را به حرف میآوردند و به همین خاطر هم استفن که جثه ریزتری داشت از دوست و همراهش ریچارد میخواهد تا او را به حرف بکشد. بیرون کشیدن رمز صندوق پر از پول و جواهر از دهان صاحب آن کار آسانی نبود و به همین خاطر ریچارد ناچار کتکهای مرگباری به مالباخته زد که او را نقش زمین کرد.
ریچارد و استفن توانستند با پیدا کردن رمز صندوق تمام چیزهای ارزشمند را با خودشان ببرند، اما نمیدانستند بیل زیر تختش دگمه اضطراری کار گذاشته و سبب میشود پلیس بفهمد و به محل اعزام شود. ساعاتی بعد ریچارد و استفن در حالی که با خودرویشان در حال دور شدن از محل بودند، دستگیر میشوند.
«وقتی با استفن تصمیم به دزدی گرفتیم واقعا به آخر خط رسیده بودم. همسرم تهدید کرده بود که اگر تا یک هفته آینده وضع و اوضاع زندگیمان را بهتر نکنم، مرا ترک میکند و دیگر تا آخر عمرم اجازه نمیدهد که حتی یک بار هم که شده پسرمان را ببینم، این بود که چارهای نداشتم.
استفن به من گفت یکبار برای باغبانی منزل بیل مکدونالد سراغش رفته و از همانجا متوجه شده مقدار زیادی از جواهرات مغازهاش را در خانه نگهداری میکند.
ظاهرا بیل از روی رفتارهای غیرعادی استفن در روز کاریاش دیگر او را به خانهاش راه نداده بود، اما همین یک ملاقات برای ما کافی بود که نقشه سرقت را طراحی و اجرا کنیم. استفن چماقهای سنگین تهیه کرده بود که به من گفت تنها برای ترساندن صاحبخانه استفاده میکنیم، اما بعد فهمیدم که از همان اول هم نقشهاش را داشته که مرا به جان صاحبخانه بیندازد تا با کتکهایم او را به حرف بیاورم. وقتی وارد خانه بیل شدیم او خواب بود و در فرصتی مناسب غافلگیرش کردیم و دست و پایش را بستیم.
من که بشدت هول شده بودم هر دستوری که استفن به من میداد را اجرا میکردم و این بود که وقتی به من گفت با شکنجه و کتک زدنش رمز گاوصندوق را از دهانش بیرون بکشم، بیمعطلی اجرا کردم.
نمیدانستم چه کار میکنم و تنها به پولهای این مرد ثروتمند فکر میکردم که میتوانست گره مشکلات زندگیام را باز کند. هنوز وقتی آن صحنهها را مرور میکنم، عرق شرم میریزم و از خدا میخواهم که بیل مرا ببخشد.»
منبع: کورت نیوز
مترجم: المیرا صدیقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: