گفتگو با یک متهم به قتل‌

باید از پلیس کمک می‌گرفتیم

نامش حامد است، 32 سال دارد و همسرش بیش از یک سال است که چشم انتظار اوست. این مرد متهم است در دعوایی که اصلا به او ربطی نداشته، شرکت کرده و فردی را به قتل رسانده است.
کد خبر: ۳۴۱۷۳۷

چرا دست به قتل زدی؟ مگر با مقتول خصومتی داشتی؟

من او را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم کیست. البته بگویم اصلا به یاد ندارم او را زده باشم. فقط به یاد دارم مقتول روی من چاقو کشید و این اتفاق افتاد.

اگر او روی تو چاقو کشیده بود پس تو باید کشته می‌شدی اما او کشته شد. در این باره چه می‌گویی؟

من چاقویی نداشتم که او را بزنم. به یاد دارم او روی من چاقو کشید و در یک لحظه من دست او را پیچاندم تا چاقو وارد بدنم نشود، احتمالا در همان لحظه بود که چاقو وارد بدن او شد.

درگیری بر سر چه موضوعی بود؟

ما اصلا با هم اختلافی نداشتیم . من حتی او را نمی‌شناختم.

پس چرا با هم دعوا ‌کردید؟

درگیری با افراد دیگری بود. نه من دعوا را آغاز کرده بودم و نه مقتول. هر دوی ما دوستان طرفین دعوا بودیم. من برای جدا کردن آنها رفته بودم اما نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد.

از ابتدای دعوا توضیح بده ، چطور اتفاق افتاد؟

من در خانه بودم که خبر رسید در درمانگاه محل با نگهبان دعوا کرده‌اند. ساختمان آن درمانگاه متعلق به پدر من بود و در واقع به نوعی ما آنجا صاحبکار محسوب می‌شدیم. من و برادرم به سمت درمانگاه رفتیم تا ببینیم چه شده است، دیدم عده زیادی اطراف نگهبان جمع شده‌اند و دارند با او دعوا می‌کنند، ما به هواداری از نگهبان وارد درگیری شدیم و مقتول در این درگیری با چاقو به من حمله کرد و بعد هم باقی ماجرا را که برایتان گفتم.

یکی از شاهدان که ظاهرا طرف اصلی دعوا بود، گفته تو و برادرت را دیده که هر دو مسلح بودید. برادرت چماق داشته و تو چاقو در دست داشتی و مقتول هیچ چیز نداشته، این ادعا درست است؟

هیچ وسیله خطرناکی نداشتم. من برای جدا کردن رفته بودم نه دعوا.

مدعی شد‌ه‌ای درگیری اصلی بین نگهبان و 2 بیمار دیگر بود. در این باره توضیح بده؟

آن‌طور که من بعدها شنیدم ماجرا این طور بود که 2 بیمار به زور وارد قسمت زنان شده بودند، در حالی که آنها در آن ساعت اجازه این کار را نداشتند و نگهبان جلوی آنها را گرفته و کار به درگیری انجامیده بود. آنها نگهبان ما را کتک زده بودند.

چرا پلیس را خبر نکردی؟

ما فکر کردیم خودمان می‌توانیم مشکل را حل کنیم اما انگار اشتباه کردیم. باید از همان اول به پلیس خبر می‌دادیم.

چرا نگهبان به دو مرد مراجعه کننده نگفته بود که حالا وقت ملاقات نیست؟

یکی از مراجعه کنندگان بیماری هپاتیت داشت. او برای تزریق آمپول به درمانگاه آمده بود و اشتباها به بخش زنان و زایمان رفته بود. نگهبان هم اجازه ورود نداده بود. 2 مرد مراجعه‌کننده مدعی بودند در طبقه همکف که تابلوی راهنما نصب شده آدرس تزریقات را اشتباه زده‌اند‌ و آنها به این دلیل به طبقه زنان آمده‌اند، اما آنها دروغ می‌گویند و این طور نبود.

تو گفتی مقتول از دوستان این مراجعان بود. تو از کجا این موضوع را متوجه شدی؟

ابتدا نمی‌دانستم. بعد از این‌که بازداشت شدم به من گفتند او به هواداری 2 مرد مراجعه‌کننده آمده بود. ظاهرا دو مرد جوان وقتی با نگهبان درگیر شدند برای این‌که بتوانند او را بزنند سراغ دوستانشان که در آن نزدیکی بودند، رفتند و آنها را خبر کردند.

من چاره‌ای جز گرفتن رضایت ندارم، همه مرا مقصر می‌دانند و مجبورم رضایت بگیرم، اگر این کار را نکنم قصاص می‌شوم. من برای خانواده‌ام هم گفته‌ام که ماجرا از چه قرار است و کاری نکرده‌ام اما همه می‌دانیم که دادگاه در نهایت مرا مقصر می‌داند

دوستان مقتول می‌گویند او برای جدا کردن و خاتمه دادن به دعوا آمده بود. چرا او را زدی؟

این موضوع را نمی‌دانستم. من هم برای جدا کردن رفته بودم، اگر او با من صحبت می‌کرد و ‌دعوا نمی‌کرد و حالا هر دو آزاد بودیم.

پدر مقتول می‌گوید خانواده‌ات بارها مقابل خانه او رفته و تقاضای بخشش کرده‌اند. این عمل خانواده‌ات با گفته‌های تو جور در نمی‌آید، اگر تو مرتکب قتل نشده‌ای پس چرا آنها تقاضای بخشش می‌کنند؟

من چاره‌ای جز گرفتن رضایت ندارم، همه مرا مقصر می‌دانند و مجبورم رضایت بگیرم، اگر این کار را نکنم قصاص می‌شوم. من برای خانواده‌ام هم گفته‌ام که ماجرا از چه قرار است و کاری نکرده‌ام اما همه می‌دانیم که دادگاه در نهایت مرا مقصر می‌داند.

اما تو خودت در تحقیقات اولیه به قتل اعتراف کردی، حالا هم به نوعی می‌گویی قتل را ‌مرتکب شده‌ای اما متوجه آن نبودی و مدعی هستی که تو دست مقتول را پیچاندی و چاقو به سینه‌اش فرو رفت، بنابر این قتل را قبول داری . پس چرا حالا می‌گویی که قاتل نیستی ضمن این‌که شاهدان زیادی وجود دارند که می‌گویند تو را هنگام زدن ضربه دیده‌اند؟

من گفتم که شاید پیچاندن دست مقتول باعث شده ‌چاقو وارد بدن او شود و مدعی نشدم که قتل را مرتکب شده‌ام ضمن این‌که من اعترافات اولیه‌ام را قبول ندارم. من در آن زمان خیلی ترسیده بودم. ضمن این‌که گفته‌های شاهدان را قبول ندارم. آنها می‌خواهند مرا انسانی خطا کار نشان دهند در حالی که آنها هم در درگیری بوده‌اند و ممکن بود این اتفاق برای آنها رخ دهد.

خانواده‌ات که برای رضایت رفته‌اند چه جوابی دریافت کرده‌اند؟

هنوز هیچ جوابی نگرفته‌اند البته در این مدت مادر مقتول نیز فوت شد و حال ورثه او هستند که باید رضایت بدهند و من نمی‌دانم آنها این کار را بکنند یا نه.

پدر مقتول چه می‌گوید؟

او می‌گوید بعد از صدور حکم تصمیم می‌گیرد و باید با فرزندانش مشورت کند. من نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظارم است.

مادر مقتول چرا فوت شد؟

بدرستی نمی‌دانم اما تاجایی که در جریان قرار گرفتم او بیمار بود وهمین بیماری هم او را از پا در آورد.

پدر مقتول مدعی بود رفت و آمد زیاد خانواده تو باعث شده است تا او دچار هیجان شود و فوت کند.

مادر من برای گرفتن رضایت به خانه آنها می‌رفت و مرتب عذرخواهی می‌کرد اما قصد ما آزار آنها نبوده و نیست.

تو همسر و فرزند هم داری؟

همسر دارم اما فرزند ندارم. من تازه ازدواج کرده بودم. همسرم را هم خیلی دوست دارم. او زن وفاداری است و حال که من در شرایط سختی به سر می‌برم و بین مرگ و زندگی قرار گرفته‌ام، او مرا رها نکرده است. امیدوارم تا پایان عمر کنارش باشم و بتوانم این همه وفاداری او را جبران کنم. او زحمت زیادی برایم کشیده و به خاطر من به اولیای دم خیلی التماس کرده است.

فکر می‌کنی بتوانی رضایت بگیری؟

نمی‌دانم اما تمام تلاشم را می‌کنم و هر آنچه آنها بخواهند انجام می‌دهم تا مرا ببخشند. من انسانی ظالم و بد ذات نبودم و نیستم. دلم نمی‌خواست کسی را بکشم و با نقشه قبلی هم این کار را نکردم. در آن لحظات نمی‌دانم چرا نتوانستم خودم را کنترل کنم. البته در لحظه عصبانیت هیچ‌کس نمی‌تواند خود را کنترل کند و من هم آنقدر عصبی بودم که نمی‌توانستم درست تصمیم بگیرم. شاید اگر در حالت عادی بودم حرف‌های طرف مقابلم را تحمل می‌کردم و از او می‌خواستم که آرام باشد یا این‌که به پلیس خبر می‌دادم. همه کسانی که ‌ آنجا بودند عصبانی بودند و هرکدامشان مثل من می‌توانستند کاری بکنند که حالا در زندان باشند اما این‌بار قرعه به نام من افتاد. از اولیای‌دم می‌خواهم مرا به خاطر جوانی‌ام ببخشند و اجازه دهند دوباره زندگی کنم. من در این مدت به اندازه کافی متنبه شدم. هر کاری آنها بخواهند انجام می‌دهم تا مرا ببخشند. به همسر جوانم رحم کنند و او را در اوج جوانی بیوه نکنند. به گریه‌های مادرم توجه کنند. من در اوج بیچارگی و استیصال هستم، پس به من کمک کنند تا زندگی کنم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها