به هر حال مجبورید از خواب ناز صبحگاهی با صدای گوشخراش ساعت کوکیتان بیدار شوید، چند بار غلت بزنید و بعد با غرو لند خودتان را به دستشویی برسانید. صورتتان را شسته نشسته لباسها را تن کنید و چای را نصفه سر بکشید، طوری که تمام مسیر حرکت چای تا معدهتان را سوزشی وحشتناک فرا بگیرد. بهتر نبود ساعت را کمی زودتر کوک میکردید؟ نیم ساعت خواب بیشتر ارزش این همه را دارد؟
احتمالا کمتر کسی دلش میخواهد صبحها با شما برخورد کند. قیافه درهم رفتهتان با چشمهایی که هنوز هم دلتان نمیآید تا آخر بازشان کنید و لباسهای نامرتبی که در مسیر خانه تا دانشکده کمی به چروکها و دررفتگیهایش رسیدهاید و با دستمال کثیفی که ته جیبتان پیدا کردهاید دستی به سر و روی کفشهایتان کشیدهاید، کمتر کسی را به صرافت گپ و گفت با شما میاندازد. کسی دلش نمیخواهد صبح خودش را با روبهرو شدن با یک آدم بداخم خراب کند. روزی که نکوست از همان صبحش پیداست. عجب روزهای سخت و طاقتفرسایی برای خودتان فراهم میکنید. واقعا چرا؟
خود شما هم دلتان نمیآید با همکار اخمو و بداخلاقتان روبهرو شوید. احتمالا بدون اینکه خبر داشته باشید چه شباهتی بین شما و او هست، از روبهرو شدن با او پرهیز میکنید؛ شما هم آدمهای بشاش را ترجیح میدهید. آنهایی که با سلامی کشیده بهتان لبخند میزنند و دستهایتان را آنچنان محکم میفشارند که خواب شبانه را از سرتان میپرانند. شما هم این آدمها را به نمونههای اخموی شبیه خودتان ترجیح میدهید، همینطور است؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم