مداد قرمز

کد خبر: ۳۴۱۳۸۸

اون روز بازم مجید به مامانش اصرار کرد که براش مداد قرمز رو بخره اما جواب مامان همون حرف قبلی بود که باید این مدادش تموم بشه.

روز بعد مجید تصمیم گرفت مدادشو زودتر تموم کنه! برای همین هی نوک مدادشو شکست وهی تراشید، این کارو اینقدر تکرار کرد تا مدادش کوچیک شد. فکر می‌کرد کار خوبی انجام داده و با خودش گفت حالا دیگه مامانم برام مداد می‌گیره!

موقع رفتن به خونه بدو، بدو رفت جلوی مغازه تا یه بار دیگه مدادقرمز رو ببینه! اماوقتی رسید از تعجب خشکش زد، مداد قرمز سر جاش نبود. خیلی ناراحت شد، چیزی نمونده بود گریه‌اش بگیره. وقتی رسید خونه به مامانش گفت: مامان دیدی چی شد؟ اینقدر مداد روبرام نخریدی که اونو از تو مغازه بردن، حالا چی‌کار کنیم؟

بعدش تموم ماجرا روبرای مامانش تعریف کرد. مامان دست مجید رو گرفت و آرومش کرد و گفت: کار خوبی نکردی، اما چون پشیمون شدی یه مداد قرمز، همون شکلی برات می‌خرم، همینجا باش الان برمی‌گردم. مامان رفت توی یه اتاق دیگه و برگشت و به مجید گفت: حالا چشماتو ببند تا یه چیزی نشونت بدم.

یه لحظه که گذشت دوباره گفت: چشماتو باز کن و به من بگو اون مداد این شکلی بود؟ مجید چیزی رو که می‌دید باورش نمی‌شد، مداد قرمز دست مامانش بود. از خوشحالی پرید بالا و داد زد: وای مامان جون! خیلی خوبی، ممنونم، خودشه.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها