در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادرم اتاقی کرایه کرد و کار میکرد تا ما بتوانیم در کنار هم باشیم و بتوانم مدرسه را ادامه دهم.
بخوبی به یادم است در آن زمان، بزرگترین هدفم این بود که روزی در یک برگ چک مبلغی را که برای خرید یک خانه کافی بود، بنویسم و آن خانه را برای مادر بخرم.
از روزی که مادرم از پدرم جدا شد، چند بار بیشتر پدر را ندیدم تا اینکه دیگر از او خبری نداشتم. دبیرستان را تمام کردم و توانستم در یک شرکت مالی شروع به کار کنم.
اوایل به نظر میرسید اوضاع رو به بهبود است اما پس از مدتی مشخص شد مدیر ما در حال غارت شرکت است و کار کردن برای او مانند پر کردن جیب او و تباه کردن شرکت و حقوق دیگران بود. پس از آنجا بیرون آمدم.
چند وقتی گذشت تا اینکه کمکم به علاقه قدیمیام، یعنی یاد گرفتن نتها و ریتم موسیقی پرداختم و شروع به ساختن قطعات جدید کردم. اوایل قطعاتم چندان چنگی به دل نمیزد اما من همچنان منتظر روزهای خوش بودم.
حالا حدود 15 سال بود که از پدرم خبری نداشتم تا روزی خبری به من رسید، مبنی بر اینکه پدر میخواهد با من ناهار بخورد.
حالا وقتش رسیده بود. میخواستم تمام خشمی که در سینه داشتم، به او نشان دهم. میخواستم به او بگویم با زندگی من و مادرم چه کرده. حالا لحظه تسویه حساب بود. تمام مردم و اطرافیان، مرا پسری سر به راه و خوب میدانستند اما هرگز از تلخی و رنجی که در دل داشتم، خبر نداشتند و حالا لحظهای بود که کمی از ناراحتیها را به پدرم بچشانم.
لحظهای که وارد اتاقش شدم، پشت او به من بود. آرام جلو رفتم و به جای صدا کردن نامش، ناگهان دستم را بر شانهاش گذاشتم. او چنان ترسید که تعادلش را از دست داد. اما وقتی از جا بلند شد، دیدم به جای مردی 60 ساله، مردی که بیش از 80 سال نشان میداد، پیش رویم است.
او در همان لحظه اشک از چشمانش جاری شد و گفت مرا ببخش. من به تو و مادرت بد کردم و واقعا از ته قلب متاسفم!
در یک لحظه بیش از 15 سال خشم و نفرت، جای خود را به ترحم داد و به او گفتم که او را میبخشم. درست لحظهای که او را بخشیدم احساس کردم به فردی آزادی دادم. در آن لحظه پدرم احساس راحتی کرد و گفت که به آرامش رسیده است.
از آن روز به بعد دیگر او را ندیدم تا اینکه حدود 2ماه بعد او درگذشت. من که بر مزارش رفتم از خداوند خواستم به من کمک کند تا فردی متعهد و مهربان باشم.
نمیدانم این اتفاقات چطور افتاد اما از روزی که پدر را بخشیدم درهای آسمان رویم باز شد. ایدههایی نو برای ریتمها و آهنگها به ذهنم میرسید.
کمکم کارهایم مورد توجه قرار گرفت تا اینکه سال گذشته به عنوان یکی از بهترین آهنگسازها از من تقدیر شد. میدانم که تمام اینها لطف پروردگار است، اما برایم جالب است که در تمامی این سالهای سخت تمام موفقیتها منتظر بودند تا من پدرم را ببخشم و او با آرامش از دنیا برود. حالا ازدواج کردهام و چند ماه دیگر پدر میشوم. از خدا میخواهم کمکم کند تا هرگز کاری نکنم که همسرم بهخاطر کارهای من دلشکسته شود و احساس رنجی را که مادرم تجربه کرد، تجربه کند. میخواهم برای فرزندم یک پدر عالی و مرد تمام عیار باشم تا به وجودم افتخار کند.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: 700 club
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: