پرواز‌ با‌ کتاب

عاشقی ‌به وقت‌ کتیبه‌ها

کد خبر: ۳۴۱۳۷۰

گاهی هم قصه‌ها کوتاه‌تر بودند و تازه وقتی تمام می‌شدند تا خواب به سراغم بیاید با مرور آنها باز هم لذت می‌بردم، بعضی وقت‌ها هم قصه را برای خودم تغییر می‌دادم. قهرمانی را حذف و ماجرایی را دگرگون می‌کردم.

گویا از همان هنگام، قصه‌های کوتاه را یک جور دیگری دوست داشتم، نمی‌دانم چه جوری اما یک جور دیگر.

«عاشقی به وقت کتیبه‌ها» هم شاید به همین دلیل به دلم نشست و تصمیم گرفتم این هفته به شما معرفی‌اش کنم.

البته وقتی بزرگ می‌شویم از همه قصه‌ها یا داستان‌های یک کتاب خوشمان نمی‌آید. شاید یکی را خیلی بپسندیم، از چندتایی بدمان نیاید و یکی دو تا هم به دلمان ننشیند. آخر اینها با قصه‌های مادر بزرگ فرق دارند، ما هم با طفل آن روزها فرق کرده‌ایم. حالا دیگر همه چیز را نمی‌پسندیم.

سلیقه‌ای داریم و تفکری در پس آن. اما به گمانم این داستان‌ها را بپسندید که دست کم بعضی‌هایشان همان دغدغه‌های من و تو در زندگی هستند. دربرخورد با همسر و پدر و مادر و دوست و... همان ماجراهایی که گاهی بر سرمان آمده یا بر سر کسی آورده‌ایم.

از میان 9 داستانی که سیدعلی شجاعی در این کتاب نوشته، یکی را برای شما نقل می‌کنیم تا همین فرصت را هم از دست نداده‌ و لذت خواندن را از کف ندهیم. اسم این یکی «رنگین‌کمان میان مشق‌های باران خورده» است.

سونیا با پا اسباب‌بازی‌ها و مدادرنگی‌های ماریا را کنار می‌زند و او را در رختخوابش می‌خواباند. خودش هم کنار بستر زانو می‌زند. شالش را از سرش بر می‌دارد و پرت می‌کند کنار کیفش گوشه هال. دستانش را مقابل صورت می‌گیرد تا بغضش نریزد روی صورت رنگ پریده ماریا. دانیال کتش را می‌اندازد روی مبل و روبه‌روی سونیا می‌نشیند. در حالی که پتوی روی ماریا را مرتب می‌کند، آرام می‌گوید:

مگه دکتر نگفت گریه نکنین؟ مگه نگفت...

اشک در چشم‌هایش حلقه می‌زند. بغضش را می‌خورد.

مگه نگفت اگه خودش بفهمه، ممکنه خیلی زودتر...

سونیا از کنار بستر بلند می‌شود و به آشپزخانه می‌رود. دانیال هم دنبالش. سونیا برای خودش از شیر یک لیوان آب می‌ریزد. اشک‌هایش را پاک می‌کند و سینه به سینه دانیال می‌ایستد و جویده و آرام می‌گوید:

تو توقع داری من بشینم و دختر 7 ساله‌ام جلوم جون بده؟...

چند قطره اشک روی گونه‌های سونیا می‌ریزد:

خیلی بی‌انصافیه دانیال! خیلی. همه دکترها راحت پشت میزشون نشستن و می‌گن کاری از دست ما برنمی‌یاد. به همین راحتی؟...

دانیال با دو دست، صورت سونیا را قاب می‌گیرد و گونه‌هایش را نوازش می‌کند.

اما یک‌مرتبه‌سونیا مثل این که چیز مهمی یادش افتاده باشد، با همسرش از روزهای ناامیدی 12 سال پیش می‌گوید. آن هنگام که همه دکترها گفته بودند آنها بچه‌دار نخواهند شد، همه آزمایش‌ها منفی بودند و همه پاسخ‌ها ناامیدکننده.

و بعد می‌گوید:

ولی الان 7 ساله که ماریا رو داریم... اون موقع نذر کسی کردیم که مسلمونا واسش عزاداری...

دانیال فریاد می‌زند:

ادامه نده سونیا... تو رو به مسیح تمومش کن...

سونیا بر جایش می‌ماند:

اما...

دانیال عصبی بین بستر ماریا و جایی که سونیا ایستاده قدم می‌زند.

دانیال چته؟

گفتم که ادامه نده... همین... فکر نذر رو از سرت بیرون کن، نذار اوضاع از این که هست بدتر بشه.

در ادامه صحبت زن و مرد، سونیا متوجه می‌شود همسرش نتوانسته از پول بگذرد و آنچه را که برای بچه‌دار شدن نذر کرده بودند، ادا نکرده است، دانیال حالا می‌پندارد که به همین دلیل همان آقایی که به درگاهش متوسل شده‌ بودند، دخترشان را از آنها می‌گیرد.

سونیا که در برابر پیکر مصلوب مسیح نشسته بود حتی نمی‌تواند آه بکشد.

فقط آرام زمزمه می‌کند:

من و تو هم هدیه‌مون رو از کسی پس نمی‌گیریم...

و بغض به گلویش چنگ می‌زند و اشک در چشمانش.

دانیال بلند می‌شود. می‌رود کنار بستر ماریا به پهلو دراز می‌کشد. سرش را نزدیک صورت ماریا می‌برد و چند نفس عمیق می‌کشد.

سونیا بلند می‌شود و پتویی روی ماریا و دانیال می‌اندازد. چراغ‌ها را خاموش می‌کند و کنج هال مقابل پیکر مصلوب مسیح زانو می‌زند.

سونیا، خیره چهره معصوم و غمگین مسیح می‌شود. دلش می‌خواهد خدا را به همان آقایی قسم بدهد که ماریا را بهشان هدیه کرده، به همان آقایی که مسلمان‌ها این همه دوستش دارند و گشایش همه نیازها و بدبختی‌ها می‌دانندش، به همان آقایی که... اما خجالت می‌کشد. سرش را پایین می‌اندازد.

سونیا آرام آرام اشک می‌ریزد. فکر می‌کند اگر امشب هم از دست برود، ماریا هم برای همیشه رفته است. برمی‌گردد و ماریا را نگاه می‌کند که نامرتب نفس می‌کشد.

یاد حرف دکتر می‌افتد که فقط معجزه ماریا را زنده نگه می‌دارد.

سرطان کار خودش را کرده.

***

سونیا چشم‌هایش را باز می‌کند. یادش نمی‌آید که کی، کنار بستر ماریا خوابش برده. پتویی که دیشب روی دانیال و ماریا انداخته بود، رویش کشیده شده. می‌نشیند. ماریا در بستر نیست، دانیال هم. نگران اطرافش را نگاه می‌کند.

دفتر ماریا باز کنار بستر افتاده. خط ماریا را می‌شناسد. با مداد قرمز، بزرگ نوشته:

آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد. آن مرد بی‌دست آمد...

یک قطره اشک سونیا می‌افتد لابه‌لای کلمات. صدای خنده دانیال و ماریا از حیاط می‌آید.

«عاشقی به وقت کتیبه‌ها» را کتاب نیستان چاپ و با قیمت 2200 تومان تقدیم شما کتاب دوستان عزیز کرده است.باز هم امیدواریم از خواندن داستان‌های آن لذت ببرید.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها