داستانک

اعتراف

کد خبر: ۳۴۱۳۶۹

همه به هم زل زده بودند، سکوت تلخی جریان داشت. نریمان در حالی که دو دستش را به زانو قلاب کرده بود، به جلو خم شد و گفت: خب یکی شروع کنه.

سکوت ادامه داشت . همه سرشان پایین بود و کسی حرف نمی‌زد.

نریمان آهی کشید و ادامه داد: ‌چه مرگتونه؟ چرا لالمونی گرفتین. اگر شهامت ندارین، اگر هنوز دودل‌اید، اگر هنوز ترسو هستین، این موقع‌، تو این پارک، تو این گوشه دنج چه غلطی می‌کنین؟ می‌خواین من شروع کنم؟

فرشاد تکانی به خود داد و دوزانو نشست، دو دستش را روی پاهایش گذاشت و در حالی که به جلو خم شده بود گفت:‌ داریم. خوبشم داریم. عرضه داریم، شهامت هم داریم. بذار بلند بگم تا این درختای کور و کر هم بشنوند. درست در همچین جایی، همچین ساعتی، دو نادوست، اون لعنتی رو تعارفم کردند و من به دلیل احمقانه «کم نیاوردن» کشیدم و بدبخت شدم. حالا که اولین قدم ترک، اعترافه، من بلند اعتراف می‌کنم. خلوتی پارک، نادوستان و حماقت خودم کار دستم داد.

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها