عقاب جوان سخت متحیر شده بود و نمیتوانست این واقعیت را بپذیرد؛ بنابراین گفت: «من یه جوجهام. خونه من همین مزرعه است که میبینی. ببین، من نمیتونم پرواز کنم!» در همین لحظه، عقاب او را با پنجههایش بلند کرد و با یک بال محکم، خود را به نزدیکترین صخره رساند و به جوجهعقاب گفت: «میخوام یادت بدم چطوری پرواز کنی.» مشق پرواز شروع شد و جوجهعقاب در کمال تعجب دریافت که حقیقتا میتواند پرواز کند. البته چندین بار پیش از این که موفق شود، سقوط کرد. او با کمک عقاب پیر، خود واقعیاش را یافت و دیگر از آن پس نزد جوجهها برنگشت.