بازخوانی قصه عشق

«تلویزیون که داشت روباهی، می‌جوید استخوان پایش را ناگهان خون به دوربین پاشید... و سیاهی گرفت جایش را برق رفته است، شمع روشن کن نذرکن مرده باشد آن روباه زجر از این بیشتر؟ که صدها چشم دوره کردند انزوایش را نکند این سیاهی از شب نیست، همه جا ردپای روباه است شمع از زیر صورتت که گذشت، دیدم آن لحظه چشم‌هایش را استخوان در گلوی من مانده است و تو خود را در انزوا خوردی عشق، تعلیق دام و روباه است، خوب بازی کن این نمایش را زنگ در؛ کیست؟ شاید آن روباه با سه پا آمده ست خانه تو گوشم از خنده‌هات پر شده است می‌شود کم کنی صدایش را؟»
کد خبر: ۳۴۰۴۱۰

امیرحسین نیکزاد

تمهیداتی که امیرحسین نیکزاد برای آغاز این غزل بی‌نام خود اندیشیده است، بی‌شباهت به متن نمایشنامه‌های تئاتر نیست. در آغاز شعر، مخاطب با واژه بلند و نه‌چندان موزون «تلویزیون» برخورد می‌کند که بیشتر از آن که به کار شعر آید، به نظر می‌رسد به منظور ارائه توضیح برای صحنه‌آرایی تصویری که شاعر می‌خواهد در ذهن مخاطب خلق کند به کار رفته است. این هدف در بیت آخر نیز با ترکیب «زنگ در» دنبال می‌شود. این صحنه‌پردازی‌ها با علامت نقطه ویرگول از ادامه بیت جدا شده‌اند.

شاعر برای این غزل دایره واژگانی خاصی را به عنوان واژه‌های اصلی برگزیده است: من ـ تو ـ روباه، استخوان ـ سیاهی ـ شمع ـ انزوا؛ به طوری که این واژگان در سیر غزل، نقش‌های متفاوتی را تجربه می‌کنند. حتی می‌توان گفت هر بیت به منزله یک پرده از یک نمایش تصویر شده است و با گذر از هر پرده به پرده دیگر، این تغییر فضاها و نقش‌ها به چشم می‌خورد.

«تلویزیون که داشت روباهی، می‌جوید استخوان پایش را‌/‌ ناگهان خون به دوربین پاشید... و سیاهی گرفت جایش را»: غزل با تصویری از یک نمایش مستند آغاز می‌شود و در پایان بیت اول «سیاهی» که ناشی از «پاشیدن خون به دوربین» است، تصویر را فرامی‌گیرد.

اما بلافاصله در آغاز بیت دوم شاعر دلیل دیگری را برای این سیاهی برمی‌شمارد و این استدلال جدید ابزاری برای گریز شاعر به مفهوم و تصویری جدید به دست می‌دهد؛ مفهومی که آن تصویر مستند را به یکباره با به‌کارگیری واژه‌هایی همچون «شمع» و «نذر» به مفهومی انسانی ارتقا می‌دهد: «برق رفته است، شمع روشن کن نذر کن مرده باشد آن روباه‌/‌ زجر از این بیشتر؟ که صدها چشم دوره کردند انزوایش را». نکته قابل توجه دیگر این که هرچند ساخت استفهامی در پایان مصرع دوم کامل می‌شود؛ لیکن شاعر علامت سوال را در میانه بیت و در جایی که تاکید بیشتری بر آن دارد، قرار می‌دهد.

«نکند این سیاهی از شب نیست همه جا ردپای روباه است»: در بیت سوم شاعر باز از زاویه‌ای دیگر به «سیاهی» نگاه می‌کند. گویا او در بیت قبل تلویحا سیاهی را از شب دانسته؛ اما در این بیت تردید می‌کند؛ شاید این سیاهی، سیاهی چشم است: «شمع از زیر صورتت که گذشت دیدم آن لحظه چشم‌هایش را»: شاعر در این بیت سیاهی را به سیاهی چشمان روباهی که همان چشمان «تو» این شعر نیز هست، منسوب می‌کند و اینچنین مقدمه‌چینی خود را برای بسط دادن شخصیت روباه به همه ـ حتی «من» این غزل آغاز می‌کند.

آنچنان که در بیت بعد می‌خوانیم: «استخوان در گلوی من مانده است و تو خود را در انزوا خوردی». گویا مصرع هفتم توضیح و نتیجه‌ای است بر مصرع نخستین غزل. همچنین این مصرع توضیح و تصویری ملموس از حالات و تجربه عاشق به دست می‌دهد و در ادامه بیت به تعلیق و بلاتکلیفی در قصه عشق می‌پردازد: «استخوان در گلوی من مانده است و تو خود را در انزوا خوردی‌/‌ عشق، تعلیق دام و روباه است، خوب بازی کن این نمایش را». بعلاوه به نظر می‌رسد در مصرع دوم این بیت روباه به هویت تمثیلی خود، در نمادشناسی ایرانی ـ که همان فریبکاری است ـ نزدیک‌تر می‌شود. حتی می‌توان گفت روباه این بیت، دیگر روباه ابیات پیشین نیست؛ بلکه نمادی است از فریبندگی در قصه عشق و از این روست که مبتلای عشق در برزخ دام عشق و فریبندگی معشوق در تعلیق به سر می‌برد.

«زنگ در؛ کیست؟ شاید آن روباه با سه پا آمده ست خانه تو‌/‌... گوشم از خنده‌هات پر شده است می‌شود کم کنی صدایش را؟»

در پایان غزل، شاعر باز بر نزدیک بودن این روباه، نزدیک بودن این تجربه به همگان تاکید می‌کند. همگانی که «تو»یی که آن «روباه»، آن ماجرا را به سخره می‌گیرد؛ روباهی که از یک سو سمبل انزوا و خودخوری است و نیز رنج کشیده، رنجی که با غفلت به آن می‌خندی؛ اما آنقدر نزدیک به توست که شاید روزی به خانه تو هم سر بزند و از سوی دیگر این روباه سمبل فریبندگی است. شاعر در انتهای غزل ضمن آن که با استفاده از عبارت «می‌شود کم کنی صدایش را؟» ارتباط زبانی شعر را با آغاز غزل (تلویزیون) برقرار می‌کند تا غزل خود را همچون بسته‌ای مستقل و هدفدار به مخاطب خود عرضه کند، به سهل‌انگاری «تو» غزل اعتراض می‌کند و با بهره‌گیری از این عبارت بر جدی و بامسما بودن گفته‌ها و سروده‌های خویش تاکید می‌کند.

یکی از نکات قابل تامل در این غزل همین انتخاب روباه به عنوان شخصیتی دوگانه است که در آغاز قرار است نماد انزوا، خودخوری و عاشق باشد. شاعر از روباهی که تا امروز بیش از همه با حیله‌گری و مکاری می‌شناختیمش، در ابتدا چهره‌ای منزوی و رنج‌کشیده به ما نشان می‌دهد و از ما می‌خواهد برای غم او «شمع روشن کنیم»، «نذر کنیم»، «مبادا به او بخندیم» و حتی قصه عشق را یک‌بار هم بر محور شخصیت او بازخوانی کنیم! امیرحسین نیکزاد در این غزل دیرآشنای خود ضمن آن که تلاش می‌کند با بهره‌گیری از تمثیل به روایتی جدید از عشق و درد عشق بپردازد، مخاطب خود را به فروتنی و همزادپنداری با هویتی که تا امروز با نگرشی منفی به آن می‌نگریسته، دعوت می‌کند و سپس با بهره‌گیری زیرکانه از عنصر نماد، نقش دومی به روباه غزل خود می‌سپارد که اتفاقا نقشی تغزلی هم هست. بدین ترتیب هر «من» و هر «تو»یی همچون روباه این غزل می‌تواند بازیگر دوگونه شخصیت در قصه عشق باشد.

زهرا اسدیان / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها