در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی به باجه بلیت فروشی رسیدند متصدی از پدر خانواده پرسید چند قطعه بلیت میخواهید؟
پدر جواب داد: لطفا 6 بلیت برای بچهها و دو بلیت برای بزرگسالان. فروشنده، قیمت بلیتها را گفت که پدر، سرش را به باجه نزدیک تر کرد.او به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چقدر میشود؟
متصدی باجه دوباره قیمت بلیتها را تکرار کرد. پدر و مادر بچهها با ناراحتی زیر لب حرفهایی رد و بدل کردند. معلوم بود که مرد، پول کافی به همراه ندارد. حتما فکر میکرد که به بچههایش چه جوابی بدهد. همان موقع پدرم دست در جیبش برد، یک اسکناس درآورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از روی زمین برداشت به شانه مرد زد: «ببخشید آقا، این اسکناس از جیب شما افتاد.» مرد که متوجه موضوع شده بود گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود اما درآن لحظه برای این که پیش بچهها شرمنده نشود کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچهها وارد سینما شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. بهتر است ثروتمند زندگی کنیم تا این که ثروتمند بمیریم. (جانسون)
وبلاگ بهروز تشکر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: