راه‌آهن

کد خبر: ۳۳۹۹۴۰

خونه مادربزرگ نزدیک خط راه‌آهن بود و قطار از اونجا رد می‌شد و بچه‌ها وقتی صدای سوت قطار می‌اومد فوری خودشونو کنار ریل می‌رسوندن و برای مسافرها دست تکون می‌دادن، هر دفعه این کارو می‌کردن و خوششون می‌اومد، اما این بار مادربزرگ بهشون سفارش کرده بود که از خونه بیرون نرن و توی حیاط بازی کنن، آخه چند روز پیش برای یه بچه اتفاق بدی روی خط آهن افتاده بود! علی و محمد اولش به حرف ننه‌جون گوش دادن، اما وقتی صدای سوت قطار‌رو شنیدن، همه چیز رو فراموش کردن و یه نگاهی به همدیگه انداختن و تصمیم گرفتن یواشکی برن کنار ریل. آروم و بی‌سر و صدا اومدن بیرون و رفتن کنار خط‌آهن و وایستادن تا قطار بیاد‌، قطار همین جور نزدیک می‌شد و هر دو با تعجب نگاه می‌کردن، یه ذره هم ترسیده بودن هم از قطار و هم از این که به حرف مادربزرگ گوش نداده بودن. قطار که رسید یه کم اومدن عقب‌تر، خیلی سر و صدا می‌کرد، علی برگشت یه چیزی به محمد بگه اما نبود. این طرفو نگاه کرد، اون طرفو نگاه کرد، هیچ خبری نبود؟ با خودش گفت نکنه... وای خدا، نکنه مثل اون پسره رفته زیر قطار؟ نمی‌دونست چه اتفاقی افتاده، باید یه کاری می‌کرد، اما چیکار؟ کاشکی به حرف مادربزرگ گوش داده بودن و نمی‌اومدن بیرون، چاره‌ای نداشت باید به مادربزرگ خبر می‌داد، بدو رفت به سمت خونه و محکم در زد، مادربزرگ در و باز کرد و وقتی علی رو با اون حال و روز دید، پرسید که چی شده؟علی بدون این که چیزی بگه زد زیر گریه، مادربزرگ با نگرانی گفت: پسر جون بگو ببینم چی شده؟ علی همون طور با گریه گفت: ... بدو، زود باش... محمد... مادربزرگ گفت: محمد، محمد؟ ای وای...، نکنه... چادرش رو برداشت و با عجله رفتن سر کوچه. توی راه همین طور که دست علی را می‌کشید، گفت: مگه نگفتم بیرون نیاید، مگه نگفتم تو حیاط بازی کنید، حالا چیکار کنم، خدایا خودت رحم کن. کنار خط آهن که رسیدن، دیدن محمد صحیح و سالم داره بازی می‌کنه! مادربزرگ‌ گریه کنون محمد و علی رو بغل کرد و همین طور که با گوشه چادرش اشکشو پاک می‌کرد، گفت: ببین چقدر نگرانم کردین، خدارو شکر که اتفاق بدی براتون نیفتاده. بعدش 3 تایی رفتن به طرف خونه. بچه‌ها خیلی پشیمون بودن و قول دادن که دیگه این کار رو تکرار
نکنن.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها