در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
با سلام... این جانب نیوتن، به چه زبونی بگم؟فارسی؟ عربی؟ انگلیسی؟ بدین وسیله هر گونه خواب، نَوم یا اسلیپی را زیر هر گونه درخت، شجره، اُر تری! به ایّ نحو من انحاء و به رغمالامکانِ دادنِ سوتی در السنه دیگر! تکذیب کرده، کار را کار این قصهنویسای استکبار جهانی میدانم. پس بار آخرت باشه؛ دیگهم اینجاها پیدات نشهها! دِ...! من خودم با کلی پارتی استخدام شدهم... تو اومدی زیراب منو بزنی؟ دِ...!
ن. فزونی از کرمانشاه: ...این دختر خانم نسبتاً محترم... چرا نامهاش رو چاپ کردی؟ وقتی خوندم... ایندفعه اگه کسی اینجوری بهت توهین کرد اصلا نامهشو چاپ نکن... خواهش میکنم 1-واسه انتخاب دوست 2-واسه انتخاب رشته (مهندسی معماری یا مهندسی عمران؟) بهم کمک کن و یه چند تا پیشنهاد و راهنمایی بهم بده. یادت نره...
من از انتخاب رشته هیچی سرم نمیشه بماااااند... اصلا چیزی هم سرم نمیشه، بازم بمااااند! ولی از هر کی شنیدهم میگه رشتهای برو که بهش علاقه داری. من باشم با کسی دوست میشم که اهل مطالعه و تفکر و تحلیل باشه، یه خرده هم سر تر از خودم تا سبب پیشرفتم بشه. کلمات اون دختر خانم هم تند بود، ولی من اونا رو توهین نمیدونم. از لطفت ممنون، ولی تعصب به کسی که دوستش داری، هم اون رو خراب میکنه، هم تو رو به اشتباه میاندازه. پس از کسی یا چیزی که دوست داری برا خودت بت درست نکن. تحملت رو در برابر نظرات متفاوت یا حتی مخالف زیاد کن تا همونا بشن پله پیشرفت تو و اون در زندگی و کار.
رهی ثانی از شهر زندهها: ...6-5 تا ایمیل فرستادم که تو این امتحانها روحیه بده به بروبچهها. دمت گرم، نه، هوا گرم شده؛ پس دمت خنک! (بیا! بعد بگو کسی هوامو نداره)... یه جمله که برای رضوانه سوری نوشته بودی... بگم: شما چه برداشتی از داستانک کردین؟ اون مهمه. برداشت شما از «تردید» یا «کاش» من چیه؟... راستی بچههای انجمن ماهستان ادب رو تشویق کردم ایمیل بفرستن... فکر کنم بعد از امتحانات سرت شلوغ بشه توپ.
توپِ توپ؟! تخممرغی یا فوتبالی؟! ببینیم و تعریف کنیم. داستانک رضوانه یا حتی خیلی از نوشتههای بروبچ دیگه، از نظر من مشکلی ندارن اما مسئول نهائی تأیید یا عدم تأیید مطلبی برای چاپ کسانی دیگرند. نوشتهت رو هم که اون چن شماره پیشا چاپ کردهم! ندیدی؟
طناز از اردبیل: ...امشب میخواهم خیالت را پرواز دهم به آن شبها و روزها. میخواهم خیالت همپای آرزوی من شود تا با هم حقیقت را بسازیم. یادت هست؟ زیر نور نقرهفام مهتاب، در باران چشمک ستارگان و کنار آن نهر که عکس مهتاب با هر وزش نسیم در آن میشکست و سبزهها به رقص درمیآمدند؟ یادت هست؟... امشب فهمیدم که بیتو، کوچههای دلم چقدر تنگ و تاریک و سوت و کور شده اند. امشب فهمیدم کوچههای دلم همگی بنبست شدهاند!
بهاره عاطفی 20 ساله از اهواز: آهای آدمها با شمایم که پشت 3 حرف الف، دال، میم پنهان شدهاید و هر کار اشتباهی که میکنید در پس این 3 حرف مخفی میشوید و جائزالخطا بودن را به خود لقب میدهید. آهای آدمها، کورکورانه بر دلها پا نگذارید. چشمهایتان را بگشائید. نشکنید قلبها را...
پریسا رحیمزاده: به تنها گفتم یه نقاشی بکش. تنها شروع به کشیدن کرد. گفتم چی کشیدی؟ گفت تنهایی! وقتی به نقاشیش نگاه کردم دیدم روی میز، یه آدم کشیده که دست به زانو به اطرافش نگاه میکنه. گفتم این کیه؟ تنها گفت این منم که تنها موندهم. گفتم چرا؟ گفت چون آخر آخر زندگی، فقط خودمون و خودمونیم که میمونیم. از همین الان میخوام آخر زندگیم رو تو ذهنم مجسم کنم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: