در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما به تو دوست عزیزم پیشنهاد میکنم برای اینکه [توانائیهای] خودت رو اثبات کنی و همچنین از حق خودت دفاع کنی، حتماً بنویس، برای صفحه بروبچهها هم بفرستشون. چون همین پاسخگوی عزیز (البته به قول دیگران) ضد حال زیاد میزنه و مسخره رو با طنزی که خودش ادعا میکنه قاطی میکنه اما تو چرا کم آوردی به همین زودی؟ به هر حال روی پیشنهادم فکر کن چون با کم آوردن در مراحل دیگه زندگیت دچار مشکل میشی. از ما گفتن بود.
مطهره فرد صبوری 17 ساله از رشت
«اَجّی... مَجّی... لا، ترجّی! ای گوی بلورین! من بلد نبودم، مسخره رو با طنز قاطی کردم؛ جای من، یکی رو بیار اینجا مسخرهش رو درآره طنزش بمونه تهِ کاسه، بدیم به خلایق بریم بابا! اججیییی... مججیییی... لااااا... تَرَججیییی...»! کیوووو... [یعنی رعد و برق!] بوووومممم... باااامممم...! «وای! چی شد؟ چی بود؟» بوووومممم! «وو...هااااه... هاه... هااااه...! سَهلاهم... اَربااااهب...! دهر خد... مهت... گزااااریه... هااااهماااااهدهاَم... ار... باهب!! هوووووه... هوووووه... هاااااههاااااه!»
«ای وای! عجب کاری کردم! ارباب باباته بابا! برو اونور! هی میگه ارباهب ارباهب! ...اِواااا... عُ...بید! تویی؟ نشناختمت بَلا مَلا! بگم موش و گربهت بخورنت ناقلا؟! این صداها چیه آخه قلمطلا؟! نمیگی یهوخ مسوول چاردیواری ، جملهای، کلمهای، صدایی، صوتی، آوایی رو حذف میکنه، دست مام کوتاااااه، خُرماهایی که تا دیروز بر نخیل بودن رو میچینن تو جعبه واسه صادرات! بعد این دوشیزه مطهره فردِ صبوری زاده 17 ساله اصلِ رشت نژاد آباد! میگه دیدی پاسی طنز بلد نیس! آخه عزیزم یه خرده پرنسیبی، یه تیکه پرستیژی، سر سوزن ذوقی... بابا تو که روزگارت بد نبود! اهل کاشانم که بودی...! دیگه چی میگییییی؟»
«اون سهراب سپهری بود اربااااهب... هووووه هاااااه... هااااه...»
«خموش! دِ! سر در گریبان گیر! من با زبون خوش احضارش کردهم بیاد جواب اینو بده، هووههووه هاههاه میکنه برام!! یه «بذااااارم بِ...رَم؟» هم بگو فک کن خونه مادربزرگهس دیگه!»
«نه بابا ارباب، خودم میدونم... خونه مادربزرگه صفحه 7 ضمیمهس، اینجا صفحه 13س و خونه بروبچهها!»
«اِ...؟! خب... دیگه چی میدونی؟»
«میدونم که باید به این خانومه بگی قسمت اول حرفاش ربطی به جواب نام محفوظ نداشت، یک. معلوم نیس انتقاده، جوابیهس، پندنامهس، آششلهقلمکار و شلم شورباس، چیچیه آخه؟ پس اینم دو. تااااازه، خب گاهی مامانا و باباها واسه سلامتی بچههاشون تو بگیر نگیر اشک و گریه، یه آمپول میزنن به ذوق بچه یا واسه نجات یه آدم سرمازده میافتن به جونش، حالا نزن کی بزن! آخ اونم چه زدنی!! اینم سه. یعنی متوجه نشده ضد حال پاسی، از اینجور زدناس؟! عجیبهواااا»!
«دیگه؟»
«دیگه اینکه اگه یه بچه مدرسهای با حفظ کردن کتاب ریاضی یا فیزیکش فک میکنه یه پا نیوتن و ارشمیدسه، پس چرا خودشو حبس میکنه تو خونه که کنکور قبول شه و بره دکترا و پروفوسورا از خارجه بگیره؟! تازهشم! اگه با 9 ماه آموزش طنز تو کتابای مدرسه، کسی طنزشناس یا طنزپرداز میشد، هفهش سال انگلیسی و عربی خوندن که باید از همه دیپلمهها یه پا اینگیلیشمن میساخت چی شد؟ هیچی! موند دو خط توصیهای که اون آخرا، به نامه نام محفوظ کرده، که خب حرف حسابه، فقط نمدونم چرا این که لالائی بلده، خودش شاکی شده و خوابش نبرده! من میگم بگو دفعه بعد، تعریف طنزو ملمّع و هزل و هجو و تمسخر رو بفرسته، هر کدوم 2 نمره، یه چار خط طنزنوشته خودش رو هم پیوستش کنه، 4 نمرهم واسه این، اگه 10 هم شد قبول، کارنامهش رو بدیم بره، مام بریم تو همون گوی بلورین خودمون بقیه خوابمونو ببینیم!... هوم؟ چطوره؟!»
نقشی از روشنی یک اختر
کاش میشد صفحات عمرم، در پس پردهی دیروز، به دنبال خیالی تازه، از ورای دیوار بلند فردا، به دل خاطرههایی که رقم خواهد خورد، سَرَکی گرچه به اندازه یک پلک زدن بکشند. کاش میشد نور شبهای کویر، بر دل تیره من، نقش دیدار دو اختر میزد، تا پُر از روشنی و آگاهی، دل به دنیای حیات گذران و خطر حادثهها بسپارم.
معصومه کوهی 21 ساله از مشگینشهر
ستاره
ستاره کوچولو با دراومدن ماه، کلی تو آسمون گشت تا تنها نباشه ولی هر چی بیشتر تو این آسمون وسیع و زیبای شب میگشت، هیچ ستارهای رو پیدا نمیکرد. زیر اون نور سفید ماه، با چشمک زیبای غمناکش شده بود تکستاره آسمون اون شب که بیخبر از اونچه تو ذهن آدما بود، هزار تا رفیق روی زمین داشت.
مهسا امیری از تنکابن
دردسرهای ازدواج
گلایهام از پدرانی است که دختران دم بخت دارند و شرایط ویژهای برای داماد آیندهشان میگذارند. همانها که دامادهای دیروزند و زمان دامادی خود حتی کرایه اتوبوس هم نداشتند و حالا شرایطی میگذارند که نگو و نپرس: دختر من سی و هفت تا دیپلم داره! چهار صد مدل ورزش میکنه! تازه آشپزی درجه پنج هم بلده، الکی که نیست!
در جلسه اول، همین پدران از زیر آن عینکهای مشهور ریزبینشان چنان نگاهی به داماد میاندازند که گویا با دشمن خود جلسه گذاشتهاند! عموماً سوال اولشان این است که خانه شما در کدام منطقه واقع شده؟! اکثر دامادهایی هم که -قربانشان بروم- پول اجاره یک روز خانهای را هم ندارند به مِنّومِن میافتند و در همان ساعات اول از جلسه اخراج میشوند!
من نمیدونم پدرزن چه حقی داره از طبیعی بودن رنگ موهای داماد یا اصلی بودن مارک جوراب برادر داماد سوال کنه؟ بابا یه کم به دیروز خودتون فکر کنید!
سید میلاد اشرفی
(خودمونیم... حالا مارک جورابت چیچی بود؟! رنگ موهات چی؟ فابریکه؟!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: