آینه‌های روبه‌رو

در حلقه اتفاق

حوزه هنری کرج 3 سال پیش با هدف جذب شاعران نوقلم کلاس‌هایی را مبنی بر آموزش کارگاهی شعر تشکیل داد که با توجه به استقبال خوب شاعران نوقلم این کلاس‌های آموزشی به شکل دوره‌ای و بدون وقفه ادامه یافت و سرانجام این پیگیری و پشتکار شاعران جوان به شکل گیری حلقه اتفاق انجامید. امروز در «آینه‌های روبه‌رو» میزبان 2 شاعر جوان کرجی و عضو حلقه اتفاق هستیم که آثارشان را به همراه معرفی این حلقه فرهنگی برای ما ارسال کردند .
کد خبر: ۳۳۹۱۳۵

نخست زهرا محمودی که متولد 1358 است و در چند جشنواره استانی هم برگزیده شده است و دیگری نسرین هاشمی که متولد 1366 است که با توجه به سن کم و تجربه نه‌چندان حرفه‌ای‌اش آثار قابل قبولی دارد اگر چه نیاز به تلاش و استفاده از نقدها و نظرات اساتید شعر برای نسرین هاشمی ضروری به نظر می‌رسد.

آواز ایران

به زیر پلک‌هایت می‌کشی نقش گلستان را

بهاری کرده‌ای با هر نفس خواب زمستان را

طراوت می‌چکد از ساحل پرشور چشمانت

به دور گردنت پیچیده شال سبز گیلان را

تمام رودهایت مثل رگ‌های روانی که

نوشته در کتاب زندگی تصمیم باران را

توئی آن مادر عاشق که با دلواپسی‌هایت

پر از مرغ مهاجر کرده‌ای آغوش تهران را

تو داری قلبی از جنس طلا در سینه پاکت

بغل واکرده‌ای مهمان کنی شاه خراسان را

صدای تیشه‌‌ات در بیستون از عاشقی دم زد

به رقص آورده‌ای گلپونه‌های طاق بستان را

هنر می‌پروری در دست‌های شاعرت اما

به ذوق آورده‌ای «تو» صاحبان سبک و دیوان را

بلا دور از تو و دامان پرمهری که از لطفش

گرفته بر سر این مردمان دروازه قرآن را

مدال فتح خرمشهر میان دست‌های تو

روایت می‌کند با نخل‌هایش یادیاران را

بنان لحظه‌هایم خوش بخوان در عصر دلتنگی

بخوان در گوش دنیا تا ابد آواز ایران را...

زهرا محمودی

غربت بابا

رفت پیدا بکند وسعت ناپیدا را

رفت زیبا بکند گوشه‌ای از دنیا را

من که نه، مادر من خوب ولی یادش هست

توی چشمش، پر از دلهره فردا را

مادرم لحظه رفتن غم خود را خندید

تا نبیند پدرم، قامت بی او، تا را

توی آغوش خودش خوب به من خیره شد و

گفت: «بگذار ببینم عسل بابا را ...»

توی آغوش پدر من چقدر آرامم

رفت و من یخ‌زده‌ام وسعت صد صحرا را

*‌**‌

وقت برگشتن او خانه پر از شادی بود

مادرم چرخ زنان، چشمه اشکش چون رود

مژده دادند مسیحا نفسی می‌آید

باورم نیست هنوز، وای کسی می‌آید

روی دوش کسی از دور پدر می‌آمد

باز از وسعت یک درد خبر می‌آمد

توی یک جعبه پر از یاس چرا آوردند

وای، بابای من آنجاست، چه با ما کردند؟

مادرم گفت بیا شاخه گل نسرینم،

پدرت هست همینجا، به خدا می‌بینم

*‌*‌*‌

رفت و انگار تمام دل من را هم برد

خواست تا حس بکنم غربت بی‌بابا را...

سیده نسرین هاشمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها