در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اولین حادثه زندگی رجبی مربوط به یک حادثه رانندگی است. 8 سال پیش او به همراه 3 نفر از دوستانش در بزرگراه یادگار امام با ماشین در حال حرکت بودند که حادثهای تلخ همهشان را برای مدتی میخکوب کرد: من پشت فرمان نشسته بودم و در لاین سرعت با سرعت مجاز 110 کیلومتر حرکت میکردیم، اما یکباره وانتی از لاین دیگر جلوی ما پیچید. تنها کاری که آن موقع از دستم برمیآمد این بود که به جهت عکس بپیچم و این کار را هم کردم، اما متاسفانه ماشین به دیوار بتونی کنار اتوبان برخورد کرد و حدود 100 متر سرخورد.
بعد از این اتفاق لاستیکهای ماشین ترکید و پشت آن هم آتش گرفت، برق ماشین قطع شد و قفل مرکزی باز نمیشد. من در سمت خودم را با تمام زور و توانم باز کردم و بیرون پریدم.
2نفر عقب هم از در سمت من بیرون آمدند، اما یکی از دوستانم که جلو بود آنقدر هول شده بود که نمیتوانست کمربندش را باز کند. فریاد میکشید و ما هم کاری از دستمان برنمیآمد. بعد از گذشت مدت کوتاهی که توانست بر خودش مسلط شود بالاخره کمربند را باز کرد و بیرون آمد. ما خیلی زود از ماشین فاصله گرفتیم، اما 10 متر بیشتر دور نشده بودیم که تمام ماشین در آتش سوخت.
اتفاق دیگری که به دفتر خاطرات مجتبی رجبی پیوسته مربوط به اوایل جوانی اوست.
اینبار هم یک حادثه که دلیلش دوچرخهسواری ناشیانه بود: پسر عمویم دوچرخهای داشت که همیشه وقتی خانه عمویم میرفتیم من سوارش میشدم. یک بار وقتی سوار دوچرخه بودم کاملا اتفاقی چرخ جلوی دوچرخه درآمد و چند دور با همان دوچرخه نصفه و نیمه پشتک زدم و در نهایت محکم زمین خوردم. صورتم 16 بخیه خورد و 3 تا از دندانهایم خرد شد و استخوان بینیام شکست. جراحتهایم آنقدر شدید بود که 6 ماه در بیمارستانها میچرخیدم و در نهایت هم جای همه این جراحتها باقی ماند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: