داستانک

کار خیر

کد خبر: ۳۳۸۷۲۵

صبحانه را که داشتند می‌خوردند، پدر هم به‌زور بیدار شد. بعد از کلی بریم بریم گفتن‌های دخترکوچولو، بالاخره پدر حاضر شد و هر سه به‌راه افتادند.دخترک از پشت شیشه ماشین تمام مسیر را نگاه می‌کرد، حتی دوست داشت تمام تابلوها را بخواند، ولی سوادش قد نمی‌داد. بالاخره نزدیک مرکز بازی‌ها رسیدند. عجب بزرگ و باشکوه بود. در همین هنگام تلفن همراه پدر زنگ خورد و او با صدای بلند شروع به صحبت کرد.

بلند بلند داشت درباره کار خیری صحبت می‌کرد که قرار بود انجام بدهد. مادر به پدر اشاره کرد و گفت که برود کنار و بعد صحبت کند.

وقتی توقف کردند، پسرکی فال‌فروش با لباس‌‌های مندرس به سمت پنجره مادر آمد و تا جایی که پنجه‌ پاهایش قد می‌داد خودش را بالا کشید و دست‌های کوچولو و صورتش را که از دود سیاه شده بود، به سوی مادر آورد.

ـ خاله از این فالا می‌خری؟ تو رو خدا خاله، ایشاالله خوشبخت شی، ایشاالله هر چی از خدا می‌خوای بهت بده.

وقتی از طرف مادر پاسخی نشنید، خسته شد و کنار جوی آب نشست و پاهای خسته‌اش را از لبه آن آویزان کرد.

دخترک از توی ماشین داشت با ولع به وسایل بازی نگاه می‌کرد و به این که کدام را اول سوار شود فکر می‌کرد. پدر هنوز در حال صحبت کردن با تلفن همراهش بود و داشت یک‌سری از پوشاک کارخانه را برای بچه‌های بی‌سرپرست می‌فرستاد.

پسرک فال‌فروش به فال‌هایش نگاهی انداخت. هنوز کلی فال مانده بود تا بفروشد‌. بلند شد و
تند وتند دوید به سمت مردمی که در حال ورود به مرکز تفریحی بودند.دخترک و مادر هم به طرف وسایل بازی راه افتادند. پدر همچنان که با تلفن همراهش صحبت می‌کرد، هنوز هم به فکر انجام کار خیر بود.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها