کی شب‌ها برات قصه بگه؟

چند شب پیش نشسته بودیم پای تخت وروجک به خیال خودمان بلکه افتخار بدهند و ساعت 12 شب بخوابند. انواع و اقسام قصه‌ها از جمله شلغم گندهه! پنبه دونه، چنگول منگول (منظور همانا شنگول و منگول هستند) خسن کچل (حسن کچل) و باقی این قصه‌ها را تعریف کرده بودیم و اشکمان نزدیک بود در بیاید. هی قصه می‌گفتیم و هی این وروجک مثل یک جغد تپول زل زده بود توی چشم‌هایمان و با عبارت یکی دیگه! بدبخت‌مان می‌کرد. آخر سر مجبور شدیم تهدید کنیم که دیگر نمی‌آییم پیشت تا بخوابی و فردا هم از بستنی گیفی (قیفی) و توت‌فرنگی و زرد و سبز خبری نیست که ایشان در حالی که لطف کرده و پشتشان را به ما می‌کردند، فرمودند: اصلا برو توی خیابون و گم بشو! ما را می‌گویی همه زحماتی که طی این 3 سال و اندی کشیده بودیم، روی سرمان هوار شد. با بغض فرمودیم خب ما گم و گور شویم کی شب‌ها بیاید برایت قصه بگوید تا خوابت ببرد؟ فرمودند من که اصلا دوست دارم مامان بزرگم پیشم بخوابه و قصه بگه. مگه من گفتم بیا قصه بگو؟
کد خبر: ۳۳۷۴۸۵

حالا این‌ها را گفتیم که بدانید و آگاه باشید ما یک کافه کاغذی افسرده هستیم که با شکست عاطفی روبه‌رو شدیم. بله...

همتا جان، امیدوارم نتیجه امتحاناتت به شکلی باشد که باز هم مثل کانگورو به قول خودت بپری هوا! ما که حسرت پریدن از سر خوشحالی بر اثر دیدن نمرات کارنامه به دلمان ماند. اکثر اوقات مجبور می‌شدیم مقادیر زیادی سوراخ موش اجاره کنیم برای... هی جوانی کجایی که یادت به خیر؟

بارون از رفسنجان، ما تا حالا از رفسنجان مشتری نداشتیم. کلی برای خودمان ذوق کردیم. دلت هم برای این شترگاو پلنگ نسوزد، دلسوزی ندارد که! اصلا آدمی که با پنبه سر می‌برد، دلسوزی ندارد که ندارد. بله!

دختر شمال چه عجب! می‌بینم که خودت اعتراف کرده‌ای مدت‌هاست سراغی از ما نمی‌گرفته‌ای. ما هم نظرمان با نظر شما موافق است. یعنی کار خوبی است که آدم خاطراتش را بویژه خاطرات جایی مثل خوابگاه را بنویسد. ما هم یک زمانی خیلی از خاطره‌نویسی خوشمان می‌آمد، ولی نشان به آن نشان که آخر سعی و تلاشمان در خاطره‌نویسی به یک هفته هم نمی‌رسید. بعدش خودمان از روزمرگی زندگی‌مان حالمان بد می‌شد و در یک عملیات ضربتی سررسید را نیست و نابود می‌کردیم. حالا اگر وسط این خاطرات چیزی به درد چاپ توی نسل سوم خورد برایمان بفرستید، ما عین یک اسپایدرمن آن را در ستون شتر گاو پلنگ چاپ می‌کنیم. خیلی هم خوشحال می‌شویم. بقیه هم شامل این طرح می‌شوند.

پری آسمونی دقت کنی سوم فروردین‌ماه مملکت تعطیل است. اگر هم انتظار داری ما با این سن و سالمان یادمان باشد چه کسی چه روزی به دنیا آمده باید بگوییم شرمنده. راستش را بخواهی به قول هوشنگ مرادی‌کرمانی شما که غریبه نیستید چند وقت پیش تولد وروجک را هم یادمان رفته بود. می‌خواستیم بپرسیم جرات نمی‌کردیم، فقط یادمان بود که در پاییز دنیا آمده است و هوا هم سرد بوده... خلاصه تولدت مبارک!

مهتا از کرج، به خدا زندگی به همین شیرینی که تو تصور کرده بودی، نیست. شما هم زیاد حسودی نکن، چون ما هم به شکل غریبی به شماها حسودیمان می‌شود. خلاصه که بازار حسادت گرم است انگار!

«سلام بر کافه، احوالات چطوره؟ خوش می‌گذره... شکر خدا. اینجانب... یه بنده خدا هستم یک عدد پشت کنکوری، البته اهمیت نداره فوقش قبول نمی‌شیم و می‌ریم خدمت، زمین تی می‌کشیم. مهم نیست شخصا به این نتیجه رسیدم که نباید غصه این چیز‌هارو خورد، یادم رفت بگم که من از خیلی وقت پیش نسل سوم و کافه (مخصوصا) می‌خونم، ولی این‌دفعه اوله که ایمیل می‌دم و سعی می‌کنم که بیشتر ایمیل بدم. بیشتر از این سرت‌رو درد نمیارم دعا برای همه کنکوری‌ها از اوجب واجبات است.» اگر شما فهمیدید این ایمیل مال کیست ما هم می‌فهمیم ای هواااااااااااااااااااار...

جواد از رشت از آنجا که ما ارادت وافری به شهر شما داریم با این که فارگیلیسی نوشته بودی، ایمیلت را خواندیم. عرض به حضورت که شما درست می‌گویی داداش، حالا دلایلت را بگو که ما اصلاحش کنیم! به شهرتان هم اساسی سلام برسون مخصوصا به ماهی سفیدها و باقالی قاتوق‌هایش!

زهرا خانم راستش ما هم امید بسته بودیم به اسپانیا که در امیدمان تجدیدنظر کردیم. این روزها هی از آدم می‌پرسند کدام تیم قهرمان می‌شود. ما هم نظر خودمان را بروز نمی‌دهیم، چون بعدش حوصله متلک شنیدن نداریم. این است که سکوت اختیار می‌کنیم.

فرانسه و انگلیس که در حد مرگ ناامیدمان کرده‌‌اند. می‌ماند چند تیم دیگر که آنها هم چشممان ازش آب نمی‌خورد. چه خوب که می‌خواهی سلینجر بخوانی. از ما می‌شنوی اول از همه «فرنی و زویی» و «ناتور دشت» را بخوان بعد برو سراغ باقی کتاب‌ها. چون این دو اثر تقریبا تنها اثرهایی هستند که تایید خود سلینجر را داشته‌اند. خوش به حالت! ما حاضریم همه عمرمان را بدهیم دوباره لذت سلینجرخوانی را تجربه کنیم.

«خون آشام تنها»، چرا باید زیر عکس همچین چیزی می‌نوشتیم؟ یعنی متوجه منظورت نشدیم، اگر شد بیشتر توضیح بده بلکه هم شیرفهم شویم.

ریحانه از قم، هنوز این همان پرسش سوزان است که فوتبال یا امتحان؟ ما که حال و روزمان معلوم است. یعنی معلوم است کدام را انتخاب می‌کنیم، اما کاری به کار هیچ‌کس نداریم. یعنی اگر فکر می‌کنید به تو هم می‌گوییم بشین با خیال راحت فوتبال ببین... هرگز! از جانمان که سیر نشده‌ایم. اول از همه این مادر جان خودمان گریبانمان را می‌گیرد.

چون همین حالا مدام بهمان می‌گوید خودت خیلی درسخوان بودی هی به بچه‌های مردم بگو به جای درس خواندن بروند فوتبال ببینند. نه که خاطره‌های تلخی از این ایام دارند این است... خلاصه این‌جوری! (یاه یاه یاه) در مورد کتاب‌ها هم کتاب‌های گلی ترقی هنوز هم خواننده های خودشان را دارد. توضیح هم نمی‌دهیم زیاد، چون نمی‌شود توضیح داد. خلاصه وقتت را سر این‌جور کتاب‌ها تلف نکن!

پدرخوانده جان! ما هم مثل تو ایمان داریم که کنکور یک بدبختی است قبول شدن و در دانشگاه درس خواندن هزار درد! ولی شما بی‌خیال بشو پدر جان! حرص و جوش نخور که به قول داش رضای فلاحتی، بالاخره خانه استادها یک‌جوری پیدا می‌شود آخر ترم! حرف جزوه را هم نزن که اشک از چشم‌های خود ما که کافه کاغذی باشیم، سرازیر می‌شود.

بس که سر جزوه کپی کردن عذاب کشیدیم. ای بابا همه‌اش یاد خاطرات دردناک می‌‌افتیم این همه. نشد که!

منیر خاتون، آنقدر دلمان برای آن فامیلت سوخت که نزدیک بود اشکمان دربیاید. ما هم نمی‌فهمیم چرا از این‌جور اتفاق‌ها برای این آدم‌ها می‌افتد. بعد آدم‌های دیگر سرو مرو گنده برای خودشان می‌چرخند؟ بعد از سلام را هم خواندیم و فرمایشات شما را تایید کردیم. شما به بزرگواری خودتان ببخشید.

ما تشریف بردیم. امشب هم بازی هست و ما زل می‌زنیم به صفحه تلویزیون بلکه یک بازی جذاب ببینیم! جان؟... کی قهرمان می‌شود؟ قهرمان ازلی ابدی خود ماییم... بله... تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها