دوچرخه

کد خبر: ۳۳۷۳۴۲

یه روز جمعه صبح علی که از خواب بیدار شد، بعد از خوردن صبحونه رفت توی حیاط تا بازی کنه که چشمش افتاد به دوچرخه‌ای که گوشه حیاط به دیوار تکیه داده بودنش. یه فکری به سرش زد و سریع رفت توی خونه و همه جا رو گشت، داداشش نبود. برگشت توی حیاط و نزدیک دوچرخه ایستاد و یه نگاهی بهش کرد و دستش رو زد به فرمونش و یه تکونی بهش داد به نظرش سنگین بود، قدشم نمی‌رسید واسه همین چهارپایه کوچولویی رو که کنار حیاط بود، آوردش و گذاشت زیر پاش، حالا یه کمی قدش بلندتر شد و تصمیم گرفت هر طوری شده امروز سوار دوچرخه بشه!

رفتش روی چهارپایه و سعی کرد که خودشو بکشه بالا، اما نشد. دوباره فکر کرد تا یه راه بهتری پیدا کنه، یه نگاهی به چهارپایه کرد و یه نگاهی هم به دوچرخه و این دفعه تلاش بیشتری کرد تا بتونه سوار بشه، اما اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد!

چهارپایه از زیر پاش در رفت و خورد زمین، دستش حسابی درد گرفت و هنوز درد زمین خوردن توی تنش بود که دوچرخه هم افتاد روی پاش «آخ!»

حالا اون زیر دوچرخه گیر کرده بود و نمی‌تونست تکون بخوره، دوچرخه سنگین بود و علی اینقدر زور نداشت که بتونه بلندش کنه، نمی‌دونست چی کار کنه؟

یواش، یواش داشت گریه‌اش می‌گرفت. توی دلش گفت: «خدای مهربون کمک کن، اشتباه کردم که حرف داداشمو گوش نکردم، اگه کمکم کنی دیگه از این کارا نمی‌کنم.»

گوشه حیاط زیر دوچرخه مونده بود و دست و پاش درد می‌کرد، اشک توی چشماش جمع شده بود «خدایا چی کار کنم؟» که یه‌دفعه یکی گفت: «بچه جون این چه وضعیه؟ مگه بهت نگفته بودم که خودم یادت می‌دم؛ ببین چه بلایی سر خودت آوردی.»

علی نگاه کرد و دید داداش، اصغر بالای سرش ایستاده و گفت: «ببخشید...» و زد زیر گریه و با همون حال دوباره گفت: «به خدا نمی‌خواستم این‌طوری بشه» و بازم گریه... . داداشش کمک کرد و اونو از زیر دوچرخه درش آورد و گفت: «عیبی نداره گریه نکن، خدا رو شکر که اتفاق بدتری واست نیفتاده؛ هر کسی به حرف بزرگ‌ترش گوش نده، آخرش همینه.»

علی دست برادرش رو محکم گرفت و با همون چشم گریون گفت: «چشم، دیگه گوش می‌دم؛ فقط منو دوچرخه سوار کن»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها