در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حس میکرد قلبش هم مثل همه آدمیخیها یخی شده است؛ سرد و سخت و سنگین.
اما سرش داغ بود؛ داغ داغ.
پر از حادثه، پر از خاطره، انگار همه آدمهای دوران زندگیاش از تولد تا امروز، ریز و درشت، یکجا جمع شده بودند توی سر او.
انگار همه با هم حرف میزدند؛ حرف که نه، داد میزدند؛ همهمهای راه انداخته بودند که سرش را به قدر خانهشان، محلهشان و شهرشان بزرگ کرده بود.
با آن سر بزرگ میترسید راه برود. میترسید سنگینی سرش چون خفاشی آویخته برشاخهای، او را سر و ته کند.
سر و ته که شده بود، با شنیدن صدای مادرش؛ صدایی روان بر هقهقی آرام، صدایی که میآمد و نمیآمد؛ روان میشد و میماسید؛ آخر سر هم بغضی ترکید و ...
نفهمید اول صدا قطع شد یا تلفن.
از همه حرفها که شنیده بود و نشنیده بود، همه کلمهها که درک کرده و نکرده بود، همه جملهها که باور کرده و نکرده بود، فهمیده بود پدر سرطان گرفته؛ سرطانی سمج که یکسال و نیم است بر آن بدن آرام و قوی و عزیز چنگ انداخته، لانه کرده و بیرون نمیرود.
فهمیده بود آن قد بلند، آن لب همیشه خندان، آن روی گشاده حالا بر بستر افتاده؛ خمیده، نالان و آماده سفر.
با خودش گفت و حساب کرد: یک سال و نیم؛ 550 روز به تقریب.
و او نمیدانست؛ او نفهمیده بود.
یک سال و نیم؟ مگر تعجب داشت؟ 7 سال بود که او پدر و مادر را ندیده بود؛ صدایشان را هم نشنیده بود... قد بلند پدر، چارقد مادر، خندهها، حوض بزرگ وسط حیاط، ماهیها و... همه و همه با او غریبه شده بودند؛ چنان آرام که او خود فکرش را نمیکرد.
7 سال پیش بود؛ یک روز پر از خنده که باید خاطرههایی بر دلها مینشاند؛ شاید فقط یک سوءتفاهم، شاید یک غفلت. چگونه؟ مقصر! کدام؟ او، پدر، مادر، خواهرها، برادرها!
7 سال پیش، آن روز که به جشن عروسی خواهر به شهر زادگاهش رفت اما چندان گرم به استقبالش نیامدند؛ آن شب که همه به دنبال ماشینی گل زده رفتند و او دلگیر برگشت به شهری که حالا در آن زندگی میکرد.
برگشت با بغضی که بر وجودش مستولی شده بود. مانند همین غده سرطانی که حالا پدر را میآزرد؛ همانقدر سخت و مرگبار.
7 سال آن غده در فکر و روح او ماند؛ بزرگ و بزرگتر شد. آنقدر که از پس آن دیگر مادر و پدر را ندید؛ مهر آنها را هم و حتی بوی دلنشین قورمه سبزی دستپخت مادر و شیرینی لبخند پدر را.
تا امروز که آن خبر چنان سنگین بر وجودش فرود آمد که در کنار خیلی چیزها بر آن دیوار کینه هم رخنهای گشود.
به یاد آورد که هنگام بیماری دخترش چگونه سراسیمه مینمود؛ به قول خودش «زمین و زمان را به هم میدوخت» تا التیامی بر درد دخترک باشد.
به خاطر آورد که برای آرام دل پسرش هر سختی را بر خود آسان میکند و برای خواستههای کوچک او هر آنچه توانسته، کرده، میکند و خواهد کرد.
در ذهنش گشت به دنبال آخرین کلامی که از مادر یا پدر شنیده بود؛ نیافت؛ خیلی سال بود که نشنیده بود آن سخنان دلنشین را و خود، راه را بر آنها بسته بود؛ بر همه چیز!
آن سختی، آن کینه، آن غده حالا این سرما را بر وجودش مستولی کرده بود. یک کوه یخ بر قلبش سنگینی میکرد.
سنگین بود، سخت بود و ناامید؛ اما راهی شد، رفت. دل به جاده سپرد، منگ آن همه فکر، دنیایی خیال، رفت به سوی آن شهر قدیمی.
وقتی جاده مثل ماری سهمگین در دل کویر پیچید، دلش بیشتر تنگ شد؛ تنگ دیدن دوباره آن صورت صمیمی، تنگ نشاندن بوسهای بر آن دستهای مهربان، تنگ تنها نبودن در میان جمع و زمزمه کرد: «شاید یک بار دیگرفرصت داشته باشم صدایش کنم پدر؛ شاید...».
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: