در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قاتل داستان، ادعاهای مشخصی هم دارد: هنرمند، نیروی طبیعت، تجسم اراده شهر بیرحم و... خلاصه هر چیزی بجز آنچه که واقعا هست؛ یک قاتل مسلم، با همان اصرارورزی کسلکننده خاص قاتلان که آدمهای مهمی هستند و بر دیگران برتری دارند و صاحب نبوغ عجیبی هستند. مشاهدات مارکس باعث میشود تا اسم او در فهرست قربانیان مورد نظر قاتل قرار بگیرد، هرچند این کار آنقدر دیر انجام میشود که دیگر نمیتواند روند تاریخی را از افکار افراطی خود جدا کند. در رمان دلقک و هیولا، این فیلسوف پیر با چیز انقلابیتری از یک شعر حماسی سر و کار ندارد؛ او صبحها در زیر گنبد بزرگ اتاق مطالعه موزه بریتانیا مینشیند و روی این شعر کار میکند. آقای مارکس وقتی مشغول نوشتن نیست، جدیدترین کتاب جورج گیسینگ را میخواند، در حالی که خود گیسینگ چند صندلی آن طرفتر نشسته و تحلیل خودش از مقاله توماس دی کوئینسی درباره این قتلها را میخواند.
دی کوئینسی در جوانی یک فصل زمستان طولانی و سرد و رقت انگیز را در خیابانهای نامناسب لندن خوابیده بود، و در این مدت فقط یک کودک با او دوست شده و یک بار هم یک زن جانش را از مرگ نجات داده بود. گیسینگ نتیجهگیری میکند که: «به همین دلیل شهر لندن و رنج و عذابی که او کشیده بود ـ با عاریه گرفتن عبارتی از شاعر بزرگ مدرن، چارلز بودلر ـ به منظره تخیل او تبدیل شد.»
قضیه برای خود پیتر اکروید نیز به همینگونه است. لندن ویکتوریایی با تمام آن تنوع شدید و بیپایان، با آن کوچههای تاریک پر از مجرم و گدایان و کودکان، هوای غیرقابل استشمامش، مه دود ناشی از پخت سوپ نخود، کالسکههایش که در امتداد خیابان تلقتلوقکنان عبور میکنند، کارگران خستهاش که در پایان یک روز اعصاب خردکن برای یک نوشیدنی صف بستهاند، تئاترهای گرم و پر از دودش، کتابخانه خنک و خوش هوا و ساکت موزهاش، بازیگران، قاتلان، نویسندگان و روشنفکرانش... همه اینها با واقعیت سراسیمه و مصرانه یک کابوس از تخیل بیش از حد داغ اکروید فوران میکند. او نمیتواند از این منظره رو برگرداند تا این که از خواب بیدار شود و ما نیز مثل او همین وضع را داریم. بعضی از شگفتانگیزترین صحنههای رمان دلقک و هیولا روی سن تئاتر لینو رخ میدهند. پلیس لندن فهرستی از افراد مشکوک در دست دارد، هرچند البته خیلی به دنبال کشف انگیزههای قاتل نیست. پلیس یک سری بازجوییها را با افراد مشکوک انجام میدهد. کارل مارکس، جورج گیسینگ و دن لینو همگی به این بازجوییها علاقهمندند. نکته عجیب این نیست که چنین اتفاقی یقینا رخ نداد، بلکه نکته عجیب این است که چنین اتفاقی ممکن بود رخ بدهد. اگر پلیس تصمیم میگرفت که بازجویی خود را به اتاق مطالعه موزه لندن محدود کند، ممکن بود چند جنتلمن دیگر هم برای بازجویی پیدا کند. اکروید از این افراد اسم نمیبرد، ولی ما آنها را خوب به یاد داریم: توماس کارلایل، هربرت اسپنسر، توماس هنری هاکسلی؛ همه این مردان اهل تفکر و اندیشه بودند و همگی بر نیاز به اصلاحات اجتماعی اصرار میورزیدند.
در واقع، یکی از سوالهایی که این رمان مطرح میکند، ولی برای پاسخ دادن به آن هیچ تلاشی نمیکند (این رمان بیشتر درباره چند تا آدم است که صاحب اندیشه و تفکر بودند و رمانی نیست که در آن ایده و تفکر مطرح شود)، این است که چرا در آن زمان و در آن مکان، آن همه آدم دارای انرژی و هوش وجود داشتند که تنها اعتقادشان در زندگی این بود که به ضرورت انجام اصلاحات بپردازند؟ اگر امروز در همان اتاق مطالعه یک چرخ بزنیم آیا حتی یک محقق را خواهیم دید که مشغول کار روی طرحی برای اصلاح جامعه باشد؟
اصرار اکروید بر این که در جای جای صحنههای تاریخی رمانش، حوادثی را ذکر کند که در واقعیت رخ نداده بودهاند یا این که اصلا امکان رخ دادن نداشتهاند، دیگر نباید موجب نگرانی منتقدانش باشد. اکروید یک رماننویس ورزیده و ماهر است و با دنیایی که بازآفرینی میکند، آنچنان آشناست که مجاز است از لذت چنین خلاقیتهایی برخوردار شود. او در رمانهایی مثل چترتن، هاوکس مور و آخرین گواه اسکار وایلد از اینگونه خلاقیتها به کار برده است.
روشهای نویسندگی اکروید هم ظریفند و هم زمخت و غیرمتعارف. همه چیز و همه کس در این رمان آنچنان با هم ارتباط تنگاتنگ دارند که خواننده وقتی داستان را میخواند احساس میکند که دنیای موصوف کوچکتر و تنگتر میشود و یک جور هراس از مکانهای بسته توأم با اضطراب او را فرا میگیرد. لحن کتاب مضطربانه و جذاب است و به طور متناوب هولناک و خلاقانه است. رمان دلقک و هیولا یک اثر زیبای دیگر به مجموع آثار تاثیرگذار اکروید افزوده است.
نیویورک تایمز / مترجم: فرشید عطایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: