با محمدرضا بایرامی به بهانه انتشار رمان مردگان باغ سبز

غلط گرفتن از تاریخ برای نوشتن رمان

اشاره: این که آخرین نوشته یک داستان‌نویس کمی سر و صدا کند برای نویسنده اصلا چیز بدی نیست، چون به دیده شدن کار او کمک می‌کند. «مردگان باغ سبز» محمدرضا بایرامی بدون آن که خودش بخواهد سر و صدا درست کرده است. در مراسم رونمایی کتاب ، یکی از سخنرانان حوزه هنری را به خاطر چاپ کتابی که به زعم او از فرقه تجزیه‌طلب دمکرات دفاع کرده بود به باد انتقاد گرفت.
کد خبر: ۳۳۷۰۶۴

بایرامی در این مصاحبه از خود و کتابش دفاع می‌کند و به صراحت می‌گوید: گرایش‌های قومی در آذربایجان، هیچ وقت جدایی‌طلبانه نبوده است و سران فرقه دمکرات آذربایجان قطعا عامل بیگانه بوده‌اند.

مردگان باغ  سبز از کجا آمده و ریشه در چه خاطره یا ذهنیتی دارد؟

پانزده شانزده سالم بود که جلد اول  «دن آرام» شولوخف را خواندم. همکلاسی‌ام این کتاب را در خانه‌شان داشت و قرار شد من آن را از او به امانت بگیرم. شاید پنجشنبه بود و شاید هم نتوانسته بودم تا روز دیگر صبر کنم که با او در کنار رودخانه‌ای در تهران نو قرار گذاشتم. آن روز باران سیل‌آسایی می‌بارید و من خیس خالی شده بودم، با این حال نمی‌شد از خیر کتاب گذشت. خیلی صبر کردم تا دوست از خود متشکرم از راه برسد و جلد اول را برایم بیاورد. کتاب را در زیر کاپشنم قایم کردم تا خیس نشود و بعد هم دوستی‌مان با این همکلاس به هم خورد و جلدهای دیگر را نتوانستم بخوانم تا این‌که 2 سال دیگر هم گذشت و کل 4 جلد را خریدم و با لذت خواندم. گمانم از همان وقت‌ها آرزوی من این شد که درباره‌ یک جنگ داخلی، داستان بنویسم. وقتی سرباز بودم، همه آرزویم این بود که کردستان قسمتم بشود و نشد. در همه این سال‌ها، خاطرات پراکنده‌ای را که از فرقه دمکرات آذربایجان می‌شنیدم، در ذهنم مرور می‌شد. مادرم شعرهای سخنرانان آنها را می‌خواند و از مردی می‌گفت که موقع رفتن به سوی مرز، در روستای ما و کنار چشمه، به طرز فجیعی کشته شده بود و بعدها قاتلش با افتخار، پیراهن سوراخ او را می‌پوشیده و پز می‌داده که من کشتمش، یا از نظامیانی می‌گفت که برای جمع کردن اسلحه می‌آمدند و مردم را شکنجه می‌کردند. یک روز هم زمین را می‌کندیم که یک کوزه‌ پر از فشنگ و یک منشور و یک شمشیر پیدا کردیم. من عاشق منشور شدم و سرنوشت شمشیر و فشنگ‌ها را فراموش کردم. منشور هم مدتی بعد شکست. اما این خاطره‌ کودکی ـ قتل آن فرقه‌ای در حال عقب‌نشینی ـ کم‌کم جایگزین کردستان شد، چرا که با آن زندگی کرده بودم و اول به صورت قصه‌ای کوتاه و بعد به شکل رمان حاضر، ظاهر شد.

نوشتن رمانی با زمینه تاریخی در کشور ما همیشه دشوار بوده است، چون همه می‌خواهند قرائتی از تاریخ را بخوانند که قبول دارند، چقدر این دغدغه شما را از نوشتن این رمان بازمی‌داشت؟

اول از همه این را بگویم که من دلم می‌خواست درباره‌ ادبیات کار بحث شود، درباره نوع روایت و نثر و جایگاه راوی و نوع ورود نویسنده به ماجرا و مقولاتی از این دست. صدایی که در این اثر می‌شنویم، صدای بولوت است. بولوت به روایت بولوت و بالاش به روایت بولوت و پدر بالاش به روایت بولوت. گاهی هم به نظر می‌رسد که صدای نویسنده را هم می‌شنویم که درواقع چنین نیست با وجودی که این داستان، داستان صداهاست. صداهای خفه شده اما ماندگار. در فصولی که ظاهرا روایت را بالاش به عهده می‌گیرد، روای همان مخاطبی است که به نوبه‌ خود روایت باواسطه‌ای را شنیده و بازگو می‌کند. من ادبیات نوشته‌ام و نه تاریخ. اما گویا پس زمینه و دکور داستان بر موارد دیگر پیشی گرفته است متاسفانه.

مردگان، داستان آدم‌هایی است معمولی در شرایط بحرانی و تحمیل اجتماعی و واکنش آنها نسبت به این تحمیل. اما وقتی بدل اصل می‌شود ـ به گفته متن و در جایی که به آذربایجان شوروی اشاره دارد و با طعنه و یا تمسخر می‌گوید که اگر قرار باشد روزی روزگاری به هم بپیوندیم، این اصل است که باید بپیوندد به بدل و این ما هستیم که باید بپیوندیم به آنها چرا که سران وابسته‌ حزب چنین می‌خواهند ـ همه چیز از مدار خود خارج می‌شود بخصوص در داستانی که اگر به دقت و با دریافت درست خوانده نشود، زمینه‌ مساعدی دارد برای بدفهمی و یا کج‌فهمی، چیزی که شما در جلسه رونمایی کتاب هم تا حدودی شاهد آن بودید.

این‌که نویسنده را متهم کردند به تجلیل از فرقه‌ دموکرات آذربایجان در حالی که از اسم کتاب گرفته تا تمام محتوای آن، دلالت بر وابستگی شدید سران فرقه و دست‌نشانده بودن آنها دارد و این حقیقت کم‌کم برای خود افراد فرقه هم آشکار می‌شود که شاید نمونه بارز آن را بتوان خودکشی همان فدایی‌ قافلانکوهی دانست که بعد از شکست و هزیمت، به لب مرز آمده تا در نوبت احتمالی فرار از کشور قرار بگیرد ـ و هرچند قبلا هم به شدت بدبین شده بوده در وقتی که دیده این به ظاهر دوستان شمالی، هیچ کمکی به آنها نکرده و حتی اسلحه‌های آنها را هم پس نداده‌اند یا حتی حاضر نشده‌اند با  طرح گیلان که کاملا هم عملی به نظر می‌رسد، موافقت کنند و فقط بسنده کرده‌اند به همدردی پوشالی‌شان از طریق رادیو ـ  اما وقتی می‌شنود، سران فراری در یاشیل باغ یا باغ سبز روستای مردکان جمع شده‌اند به سلامتی و مبارکی، آخرین تیر خلاص را می‌خورد و خود را به سوی آب‌های خروشان ارس پرت می‌کند بعد از آن خنده عصبی و بعد آن پنبه‌زنی‌ای که از کابینه فرقه دارد تا مجبور نباشد از پل نامرد بگذرد و یا تن به خفت خوابیدن در زیر سایه روباه بدهد.

خوب تفاوت داستان‌نویس و تاریخ‌نویس از همین جا ایجاد می‌شود. به نظر شما این دو چه تفاوتی با هم دارند؟

داستان‌نویس با این‌که می‌گوید من داستان نوشته‌ام و همگان هم می‌دانند که در داستان بنا و اصل بر تخیل قرار گرفته، با این حال اعلام می‌کند همه حقیقت نزد من نیست ولی تاریخ‌نگار با قاطعیت می‌گوید که حقیقت و واقعیت همان است که من گفتم! مثلا شاهد بودید که در جلسه‌ رونمایی، با قاطعیت اشاره شد به این که قوام‌السلطنه، فردی بسیار میهن‌پرست بوده‌ است که من چهره درستی از او در داستان نشان نداده‌ام. در حالی که راوی داستان با واسطه، از روای دیگری نقل می‌کند که مردی بود قوام نام که رحمت و لعنت ابدی را برای خود خرید چون با این‌که آذربایجان را نجات داد، اما دستش آلوده شد به خون. یعنی در‌باره او با قاطعیت نظر نداده و نتیجه‌گیری نمی‌کند و فقط به نقل ماوقع اکتفا دارد. دلیل آنهایی که معتقدند قوام ـ این سیاستمدار کارکشته که در متن از او به عنوان ورزای پیر یاد می‌شود (در آن ضرب‌المثلی که می‌گوید: ارابه به گل نشسته را فقط گاو پیر می‌تواند حرکت بدهد) قضیه‌ آذربایجان است و خودمختاری آن که می‌توانست به جدایی‌طلبی هم منجر بشود به احتمال فراوان و قوام جلویش را گرفت. اما وقتی به راحتی و به عنوان حکمی تاریخی، می‌گوییم یکی میهن‌پرست است، باید تعریف خود را از وطن‌پرستی هم ارائه دهیم و این کاری است که برخی از تاریخ‌نگارها انجام نمی‌دهند. مثلا قوام می‌تواند وطن‌پرست باشد به شرطی که باز کردن پای آمریکا و شرکت‌های آمریکایی (مثل استاندارد اویل) به ایران را بتوان وطن‌پرستی تلقی کرد ـ کاری که کم‌کم در چند دوره‌ نخست‌وزیری او انجام گرفت ـ یا قتل کلنل محمدتقی خان پسیان را.

در چنین تعریفی، شهید کردن میرزا کوچک‌خان جنگلی هم می‌تواند وطن‌پرستی قلمداد ‌شود، چرا که لابد باید گفت که او هم جدایی‌طلب بوده است. حالا دیگر اصلا کاری به این ندارم که قوام وقتی والی خراسان بود، چه ثروتی اندوخت و چه چپاولی راه انداخت در آنجا. بنابراین وقتی با چنین فهمی از تاریخ مواجه هستیم، معلوم است که داستانی از این دست که من نوشته‌ام، چقدر مشکل خواهد داشت. اما من همه را به جان خریده‌ام هرچند که داستان نوشته‌ام و نه تاریخ.

یک حرف اساسی هست در داستان و آن این است که بین تنه و سران یک حرکت، اختلاف زیادی می‌تواند وجود داشته باشد. تنه به سویی می‌رود و بدنه به سویی دیگر. یا بدنه در اصل، تنه را فریب می‌دهد. در آن جلسه من بخشی از کتاب را نقل کردم که می‌گوید: و او را (یعنی بالاش را) نه لباس شخصی‌ها کشتند و نه نظامی‌ها. او را همان چیزی کشت که قرار بود از او دفاع کند و بعد اضافه کردم که این سرنوشت محتوم همه‌ آرمان‌گرایانی است که آرمان آنها از صداقت و صراحت لازم برخوردار نیست. منظور این بود که بالاش را حزبش کشت. حزبی که با عدالت‌خواهی روی کار آمد و اعلام نکرد که یک حرکت وابسته هستیم که سر نخ‌مان در دست اجانب است و مردم هم که این را نمی‌دانستند، گول خوردند و جذب شدند، اما در همه‌ خبرگزاری‌ها این‌طور منعکس شد که من گفته‌ام آرمان‌گرایانی که در هدف خود صادق نباشند، چنین سرنوشتی پیدا می‌کنند! من هم که نمی‌توانستم دوره بیفتم و تکذیب کنم.

اگر چنین باشد که اصلا بحث قربانی بودن بالاش و خانواده‌اش کاملا منتفی است. بین آن چیزی که من گفتم و آن چیزی که منعکس شد، خیلی تفاوت وجود داشت و دارد. بالاش در هدف خود صادق است اما خود آن هدف، صداقت و صراحت کامل را ندارد. یعنی همان فریب خوردن بدنه، توسط سر. برای همین هم می‌بینید که در کل متن، وقتی صحبت از مردم عادی است، از آنها به عنوان قربانی یاد می‌شود و وقتی صحبت از سران است، از آنها به عنوان خائن. بین این‌ها خیلی تفاوت هست. برای همین هم وقتی صحنه‌ افسران اعدامی تصویر می‌شود، راوی می‌گوید چقدر خوب شد که آنها را زود تیرباران کردند، یعنی قبل از این‌که بفهمند همه چیز یک بازی کثیف بوده است و گول خورده‌اند. البته ممکن است برخی از مردم عادی هم از ترس به فرقه پیوسته باشند. در این شکی نیست. اما عده زیادی هم بودند که از ماهیت آن مطلع نبودند.

من در جایی گفته‌ام که تاریخ را راستگویان و دروغگویان می‌نویسند. بنابراین جاهایی وجود دارد که مجبوریم جای تاویل و تفسیر را برای خواننده باز بگذاریم و برهه‌ای هم که برای روایت انتخاب می‌کنیم، حایلی است که باعث می‌شود تمام کم و کیف یک حادثه روشن نشود. من اگر می‌خواستم و می‌توانستم شکل‌گیری فرقه‌ دمکرات آذربایجان را هم بنویسم، این داستان ابعاد دیگری هم پیدا می‌کرد چرا که در آن صورت، به کشتار فرقه هم می‌بایست اشاره می‌کردم. یا اگر می‌خواستم به وقایع بعد از فروپاشی فرقه بپردازم و به عنوان مثال به چگونگی جمع کردن اسلحه، باز اوراق دیگری گشوده می‌شد که در آن شاهد شکنجه‌های فراوان هستیم که مو را به تن راست می‌کند. در همین دوره اتفاقات بسیار دراماتیکی روی داده که من با برخی از شاهدان آنها صحبت کرده‌ام و می‌تواند داستان بسیار مفصلی باشد. یا سرخوردگی و خودکشی زندانیان و یا تبعیدی‌ها و موارد دیگر.

در نهایت، قبول دارم که نگاه یکسویه به تاریخ، باعث می‌شود که حرکت نویسنده‌ای که می‌خواهد در این وادی گام بردارد، سخت‌تر بشود، آن هم در جایی که متهم کردن، راحت‌ترین کار ممکن است.

بگذارید سوال را این‌گونه مطرح کنم که رمان‌های با زمینه تاریخی چه دردسرهایی دارد؟ رسیدن به حد تفاهمی از تاریخ و خیال برای رمان‌نویس چگونه ممکن می‌شود؟

اولین دردسرش شاید همین باشد که مجبوری‌ هی تاریخ را ورق بزنی و سعی کنی آن را به خاطر بسپاری و غلط‌های آن را هم بگیری در حد توان. کاری که کمتر می‌توان از عهده‌اش برآمد. چیز جدیدی از راه می‌رسد و یافته‌های قبلی را نقض می‌کند و نویسنده را بر‌می‌گرداند به نقطه‌ آغاز. به عنوان مثال، در اوایل انقلاب کتابی می‌خواندم که احتمالا اسمش کمیسر بود. گویا به سرگذشت خود عزیز علی‌یف یا یکی از افراد گروه معروف او پرداخته بود. داستان به گونه‌ای بود که خواننده به این نتیجه می‌رسید که با یک شهید روبه‌روست که ایثارگرانه، از آن سوی مرزها می‌آید و همه چیز را در طبق اخلاص گذاشته و تقدیم ما می‌کند. من البته همان موقع هم نمی‌فهمیدم که کی این بابا را دعوت کرده که بیاید و با این سختی و مرارتی که در کتاب توصیف می‌شود، برای ما کار بکند! در نهایت او را آدمی می‌دیدم مثل همان افسر آلمانی که در کنار میرزا کوچک‌خان ماند و همراه او جنگید و برایش احترام قایل بودم. 30 سال گذشت و شوروی از هم پاشید و درهای کا.گ.ب هم باز شد تا پروفسور جمیل حسنلی کتابی بنویسد به نام آذربایجان ایران، آغاز جنگ سرد (که گویا با نام دیگری هم ترجمه شده) تازه آنجا بود که فهمیدم عجب! کسانی که ما آنها را شهید تلقی می‌کردیم و یا این‌طوری سعی می‌کرده‌اند به خورد ما بدهند آنها را، جاسوسان کارکشته کا.گ.ب بوده‌اند که زیر نظر خود باقراُف رئیس‌جمهور وقت آذربایجان شوروی کار می‌کرده‌اند و با چاپ روزنامه و حرکت‌های فرهنگی، به عنوان جاده صاف کن به ایران ارسال شده بوده‌اند تا زمینه اشغال و یا حتی تشکیل فرقه را به وجود بیاورند! می‌بینید تفاوت از کجاست تا به کجا؟

نکته دیگری که در بحث تاریخ وجود دارد، این است که نویسنده گاهی مجبور می‌شود لابه‌لای سطور و به اصطلاح، سطرهای سفید را هم بخواند. کلی از مطالب را هم باید همان جا پیدا کند. مثلا در مورد فردی می‌خواندم که رئیس بانک میانه بوده است در آستانه فروپاشی فرقه. وقتی اوضاع سخت می‌شود، غلام‌ یحیی دانشیان به نزد او می‌رود و می‌پرسد چقدر در بانک پول داری؟ او می‌گوید 280 هزار تومان. غلام ‌یحیی می‌پرسد چقدر از این پول ما مردم است و چقدر مال دولت؟ او می‌گوید 200 هزار تومانش مال دولت است و 80 هزار تومانش مال مردم. روایت غلام ‌یحیی این است که من 200 هزار تومانی را که مال دولت بود گرفتم تا خرج جنگ بکنم و برای این‌که رئیس بانک هم تو دردسر نیفتد، به او رسید دادم. اما بعدها فردی را داریم تو تبریز که مرتب دنبال روسا می‌افتد تو تبریز و حرفش هم این است که یکی بیاید و به من رسید بدهد در قبال پولی که غلام یحیی برده است. یعنی معلوم است که قبلا نتوانسته رسید بگیرد. من سابقه‌ دیگری از این ماجرا پیدا نکردم و نمی‌دانم که سرانجام سرنوشت این رئیس بانک چه می‌شود. من این دو روایت مختلف را قرار دادم و شخصیتی را ساختم و برایش اسم گذاشتم و سرنوشتی هم برایش تعریف کردم در همان محدوده‌ای که داستان‌نویس مجاز است. یعنی حفظ اصل ماجرا و تخیل کردن مابقی در همان راستای مورد انتظار، یعنی در همان راستایی که می‌تواند ادامه پیدا کرده و به آن سمت برود. یا مثلا مجبور شدم برای رعایت انسجام داستانی، برخی از حوادث را پس و پیش کنم تا تاثیر مورد نظر حاصل شود، (البته در عین اصالت داشتن آن)‌. این محدوده‌ای است که نویسنده داستان مجاز به حرکت در آن است. در نهایت در داستان، حتما خیال بر واقعیت پیشی می‌گیرد و در این کار هم فکر می‌کنم همین‌طور باشد.

بارها شنیده‌ایم که کار رمان‌نویسی تاریخ‌نویسی نیست و او فقط روایت می‌کند ولی این را هم می‌دانیم که رمان‌نویس حرفی برای زدن دارد که به سراغ تاریخ می‌رود. بدون این که بخواهم نیت‌سنجی کنم درباره دلایل نوشتن کتاب می‌پرسم که آیا فکر می‌کنید نمی‌شد آن حرف‌ها را خارج از بستری تاریخی که با اختلاف نظر همراه است، بیان کرد؟

نه. داستان که در خلأ شکل نمی‌گیرد. آدم‌ها در دل جامعه و در مواجهه با شرایط اجتماعی است که شکل می‌گیرند و یا واکنش نشان می‌دهند. همین آدم‌ها را من اگر می‌خواستم در زمان جنگ ایران و عراق نشان بدهم، قطعا چیز دیگری می‌شدند.

نوشتن از حوادث سال 1325 با توجه به گرایش‌های قومی و حساسیت‌های ملی شجاعت زیادی می‌خواهد. چه شد که بر این دودلی فائق آمدید؟

حادثه‌ای که در آن سال‌ها در آذربایجان روی می‌دهد، فقط محدود به یک جغرافیای کوچک نمی‌شود. حادثه‌ای است که سرنوشت جهان و تقسیمات قدرت را می‌تواند عوض کند و برای همین هم همه رویش حساسیت دارند و فکر می‌کنم جمیل حسنلی در کتابش تحلیل خوبی از آن ارائه داده. علاوه بر او، شاید ده‌ها نفر دیگر هم در این‌باره کتاب نوشته‌ باشند. به نظر من گرایش‌های قومی در آذربایجان، هیچ‌وقت جدایی‌طلبانه نبوده است. فی‌المثل اگر گاهی روی زبان تاکید می‌شود، برای این است که عدم کتابت و نداشتن مکتوب به زبان مادری، باعث می‌شود که زبان در خطر انهدام قرار بگیرد.

همه‌ ما آذری‌ها و بخصوص آنهایی که از زادگاهشان دورند، در خواندن و نوشتن آن مشکل دارند. اما وقتی از خود من می‌پرسند که چرا به زبان آذری نمی‌نویسی، می‌گویم حتی اگر می‌توانستم، این‌ کار نمی‌کردم چرا که زبان معیار و ملی داریم و نویسنده هم همواره دلش می‌خواهد بگوید برای کل مردم کشورش می‌نویسد. بحث حفظ زبان اگر باشد، جایگاه دیگری دارد اما در همین اثر هم برای واقع‌نمایی و برای این‌که دیالوگ‌ها معنی دقیق و اصلی خود را هم اعاده کنند، جابجا و با ترفندهایی، نویسنده می‌گوید که اصل این داستان به زبان آذری است و خواننده فارس زبان، دارد برگردانی از آن را می‌خواند.

داستان‌نویس با این‌که می‌گوید من داستان نوشته‌ام و همگان هم می‌دانند که در داستان بنا و اصل بر تخیل قرار گرفته، با این حال اعلام می‌کند همه حقیقت نزد من نیست ولی تاریخ‌نگار با قاطعیت می‌گوید که حقیقت و واقعیت همان است که من گفتم!

 استفاده گاه‌گداری از کلمات و جملات آذری هم به همین منظور بوده است. ضمن این‌که در پاره‌ای موارد، کلمات فارسی اصلا نمی‌توانسته‌اند گویا باشند و آن برد و تاثیر کلمات آذری را نداشتند و برای همین به کمک آمدند. غنای زبان آذری بخصوص در حالت روایی و شفاهی و خشم یا به هنگام استفاده از تکیه‌کلام‌ها و ضرب‌المثل‌ها، بسیار بالاست و می‌تواند به نویسنده خیلی کمک کند.

در نهایت، فکر نمی‌کنم آدم شجاعی باشم. فقط این را می‌دانم که اگر انصاف شرط باشد، مخاطب کمتر ناراضی می‌شود. چیزی که به‌زعم خودم رعایت شده. ضمن این که من در این اثر، به هیچ وجه دنبال صدور بیانیه و محکوم کردن نبوده‌ام و سعی کرده‌ام به یک حادثه و یا فاجعه و یا ضایعه ـ به قول متن ـ از منظر انسانی نگاه کنم و نه سیاسی و یا حتی تاریخی صرف. شاید پدر بالاش، برآیند این حساسیت و گرایشی باشد که شما می‌گویید. او هم حساسیت قومی‌اش را دارد و هم حساسیت ملی و مذهبی‌اش را. او از ابتدا، از کلیتی دفاع می‌کند که ملیت اوست ـ در کنار دیانتش ـ و نه قومیتش. ولی با این حال، وقتی خشونت کلیتی را که مدافع آن است می‌بیند، کمی تحت تاثیر قرار می‌گیرد، اما هیچ‌ گاه تغییر نمی‌کند. او در اولین برخورد با پسرش ـ پس از وقایع آذربایجان ـ با وجود متاثر بودن از فجایع و کشتارهای نظامی در پی به آن، به پسرش می‌گوید: «می‌بینم که چپیدی تو این بیغوله هر چند هم که از اولش هم، بیشتر از این حقت نبود.» یعنی پسر و آرمان او را تحقیر کرده و به تمسخر می‌گیرد. اما بعد از کشتار، چهره‌ دیگری از خود نشان می‌دهد. یعنی پیوندی می‌دهد بین قومیت و ملیت.

به عنوان یک خواننده فکر می‌کنم تم اصلی کار هویت‌خواهی  است ـ به معنای ازلی و ابدی آن نه به معنای سیاسی دستمالی‌شده‌اش ـ و به نظرم حرف اصلی رمان در صحنه‌ای که مرده‌ها با سیل برمی‌گردند گفته شده است. مشکل اصلی پسر این است که هیچ کدام از آن مردگان به او تعلق ندارند و برای همین است که پا در هواست. برای خودتان به عنوان نویسنده این درونمایه چقدر اهمیت داشت؟

این تنها تم داستان نیست اما از تم‌های اصلی آن است در عرصه‌ شخصی و اجتماعی. یعنی چه بخواهیم درون افراد و فردیت آنها را در نظر بگیریم و چه بخواهیم وضعیت اجتماعی آنها را مد نظر قرار بدهیم، همین است. مساله‌ اصلی این است که مناقشات سیاسی و یا اجتماعی، تعادل را به هم زده و این هویت را در هر دو عرصه، مخدوش کرده است. برای همین هم آدم‌ها حالت برزخی پیدا کرده‌اند. بولوت از گذشته‌ خود هیچ چیزی نمی‌داند جز این‌که گویا پدری داشته که کشته و مثله شده. وقتی سیل می‌آید و مردگان از قبرها می‌زنند بیرون و مردم دارند آنها را برمی‌گردانند سرجاهایشان، بولوت کناره می‌گیرد. او شنیده که نقل تنها از کسانی باقی می‌ماند که سرجای خودشان نبوده باشند که علاوه بر ایهامی که دارد این جمله، اشاره به وضعیت پدر او هم دارد که گور ندارد و بی‌نام و نشان است و با این حال به سوی زندگان برمی‌گردد، همان‌طور که مردگان دیگر برگشته‌اند. پایان این فصل هم این است که بولوت شنیده‌ای را نقل می‌کند که درواقع یک ضرب‌المثل است: اسب وقتی می‌میرد، زینش باقی می‌ماند و آدم وقتی می‌میرد، اسمش و از پدر من هیچی نمانده حتی اسمش. این هویت‌خواهی در جاهای مختلف و از سوی افراد مختلف، به شکل‌های گوناگون دنبال می‌شود. مثلا در صحنه نهایی که بولوت قصد دارد ده را برای همیشه ترک کرده و به سوی سرنوشت نامعلوم‌ ـ و بلکه بی‌هویت ـ خود پیش برود، به بالای روستا رفته و روی همان صخره‌هایی می‌نشیند که معمولا می‌نشسته و آن صدای سرگردان را ـ که این سرگردانی هم یکی از تم‌های اصلی داستان است ـ می‌شنیده. در آنجا او که از ناپدری‌اش متنفر است، کت ناپدری را از تن درمی‌آورد که آتش بزند و از زیر سیطره‌ او دربیاید تا بعد پیراهنی بپوشد که پرچم کشور را بر سینه‌ خود دارد و نمادی است از ملیت و تمامیت‌خواهی و عدم تجزیه‌طلبی این خانواده. کت را آتش می‌زند در فصلی که پاییز است و زمان کشته شدن پدر و زمان جمع و انبار شدن کشته‌ها در ده. کشته‌هایی که خشک هستند و اگر آتشی به این خرمن‌ها بیفتد، همه چیز را نابود می‌کند. بنابراین مردم از داخل روستا  ـ در آن شب ـ داد می‌زنند و بولوت را صدا کرده و یا تهدید می‌کنند و او به هیچ کدام از این فریادها توجهی ندارد و به راهی می‌اندیشد که در پیش گرفته و به سرنوشتی که لک‌لک‌های کوچ‌رو پیدا می‌کنند، تا این‌که یکی داد می‌زند: آخه تو کی هستی؟ آن وقت است که بولوت به خود می‌آید و با خود می‌گوید: به راستی من کی هستم؟ ای کاش خودم هم می‌دانستم. و این همان پرسشی است که پدر هم 15 سال پیش از خودش کرده است در همان وقتی که از دست مرگ می‌گریخته و به همراه پسر 2 ساله‌اش در آن برف و بوران، به امامزاده‌ کوچک و گمنامی‌ رسیده‌اند در حالی که بالاش با تیمم نمازی می‌خواند و بعد به هنگام دعا، خنده‌اش می‌گیرد، چرا که ‌یادش می‌آید که قطعله‌ای بیش نیست و قطعله ‌یعنی کسی که فرقه‌ای بوده و فرقه‌ای یعنی کسی که دمکرات بوده و دمکرات یعنی کسی که احتمالا کمونیست بوده و کمونیست یعنی کسی که می‌گوید خدا نیست. و بعد از خود می‌پرسد به راستی من کیستم؟ یعنی او هم همان برزخ هویت را دارد و حتی گرایش‌های عرفانی هم در وجودش موج می‌زند یا تمایل به جبران گناه، چرا که برای نجات جان یکی، خود را به کشتن می‌دهد. این هویت‌جویی برای پدر بالاش هم هست و اوج آن در همان صحنه‌ای است که مهر پدری باعث می‌شود به کمک پسرش بشتابد در حالی که بشدت گریه می‌کند و می‌گوید مانده‌ام بین زمین و آسمان معلق و چنان احساس درماندگی دارد که از پسر کمک می‌خواهد.

یکی از ویژگی‌های کار شما زنده بودن و جاری بودن طبیعت در همه جای آن است. چگونه توانستید در کنار صحنه‌های تلخ رمان، این طبیعت زنده و سرشار از حیات را جای بدهید؟

من طبیعت را هم دوست دارم و هم می‌شناسم تا حدودی. بدون طبیعت، آدم‌ها انگار در بی‌وزنی و خلأ گرفتار می‌شوند و راه به جایی نمی‌برند. شاید برای همین است که معمولا نمی‌توانم قصه‌ شهری بنویسم. باد، کلاغ‌ها، دودی که می‌پیچد، دشتی که آتش می‌گیرد، چوپان‌هایی که با کمک قرقی، گنجشک شکار می‌کنند، برفی که در راه است، رودخانه‌ای که می‌غرد، قله‌هایی که مه آنها را همچون جزیره‌ای، جدا جدا نشان می‌دهد و بیانگر وضعیت درونی آدم‌هاست... این‌ها چیزهایی هستند که قصه‌ مرا پیش می‌برند و در دل خود جای می‌دهند.

داستان‌های شما همچنان می‌خواهند در روستاهای آذربایجان بگذرند؟ نمی‌خواهید آنها را به شهر بیاورید؟

نمی‌دانم. شاید هم نمی‌توانم. تمام این داستان در ابتدا قرار بود جلوی دانشگاه تهران روی بدهد، از زاویه دید چند نوجوان کارگر که در مغازه‌ها می‌خوابند و تجربه‌ شب‌نشینی دور هم را دارند. محور هم یک توده‌ای ورشکسته بود که در ابتدای شکل‌گیری فرقه، به تبریز رفته برای کارشکنی، تا این‌که به او دستور داده‌اند که بنشین سر جایت و حتی همکاری هم بکن و او تمرد کرده. قصه این‌جوری پیش می‌رفت اما جذابیتی برایم نداشت و رهایش کردم و شد همینی که می‌بینید. من قصه شهری نوشتن را فضیلت نمی‌بینم و حرف آنهایی را هم که روستایی‌نویسی را تحقیر می‌کنند، به چیزی نمی‌گیرم. کتاب‌های قبلی من به اندازه‌ای کافی چوب این نوع انتخاب را خورده‌اند که نویسنده‌اش را پوست‌کلفت کنند.

نویسندگان آذربایجانی همیشه بخش مهمی از ادبیات داستانی ما را تشکیل داده‌اند. به نظر شما در این زادبوم چه چیزی نهفته است که داستان‌های تمام نشدنی به نویسندگانش هدیه می‌دهد؟

خب شاید بشود گفت آذربایجان در طول تاریخ، بستر و محل حوادث مختلف بوده‌ است. بخصوص در دوران معاصر. از مشروطه‌خواهی گرفته تا شورش‌های منطقه‌ای کوچک و بزرگ در این خطه، صورت گرفته‌اند و این‌ها به نویسنده امکانات خوبی برای نوشتن می‌دهند. قطعا جغرافیا و محیط هم در این وضعیت دخیل هستند و خیلی مطالب دیگر.

به عنوان سوال آخر می‌پرسم متفاوت‌نویسی در رسم‌الخط، شما را هم دچار خود کرده. چه دلیلی داشت که «آذربای جان» بنویسید یا «به تر»؟ نوشتن به شیوه نوشتار عمومی چه اشکالی دارد؟

در ابتدای یکی از نسخه‌های نوشته‌ام، زیرنویسی بود به این مضمون:

«بنا به درخواست راوی، در ابتدای این فصل، باید توضیحی نبشت ماجرای جدانویسی نثر را که گفت هر چند ممکن است شیوه او جداگویی بوده باشد، اما جدانویسی نبوده بوده. و این کاری است که حکایت‌نویس کرده به دلیلی مشکوک و بلکه موهوم و بلکه معدوم. و لابد بیش از این دیگر چنین سهو نیفتد.»

زمانی این‌ توضیح را نوشته بودم که در رسم‌الخط، جدانویسی افراطی را در پیش گرفته بودم بنا به دلایلی، که شاید عمده‌ترین آن به محتوای داستان برمی‌گشت. یعنی تصور می‌کردم داستانی که از جدایی می‌گوید و آن هم به این شدت، که هم آدم‌ها و شخصیت‌ها را شامل می‌شود و هم جغرافیا را و طمعی را که بر آن وجود دارد، می‌تواند طوری باشد که در آن کلمات هم از هم بپاشند تا القای آن حس مضاعف بشود. توضیح هم برای همین بود که بگویم این شیوه‌ من نیست و حتی گویا شوخی‌ای هم کرده بودم با رضا امیرخانی عزیز. اما این جدانویسی مرا به دردسر انداخت چون تعریف منطقی آن خیلی مشکل بود. مثلا گفتم می‌شد گفتم و برگشتی می‌شد برگشتی. حالا یادم نیست، اما کم‌کم به کلماتی رسیدم که به طور منطقی نمی‌شد وجود آنها را توجیه کرد. بنابراین به دردسر افتادم و کلی نشستم به برگرداندن متن به رسم‌الخط معمول.

الان فکر نمی‌کنم مشکلی وجود داشته باشد جز درباره یک کلمه که همان آذربایجان است و به عنوان مشتی نمونه‌ خروار باقی مانده تا نماینده همان حسی باشد که گفتم. درباره کلماتی مثل به‌تر، این‌طور نیست. وقتی دو چیز را با هم مقایسه می‌کنیم، از دو وجود مستقل حرف می‌زنیم که یکی نیستند و برای همین طبیعی این است که جدا نوشته شوند که اگر غیر از این بود راحت‌تر هم می‌بایست به صورت راحت‌تر نوشته می‌شد. در همین منطق یا سلیقه، وقتی می‌گوییم آنها، به یک نفر اشاره نمی‌کنیم که مجبور باشیم آن را سر هم بنویسیم یا وقتی می‌گوییم آنجا، کاملا مشخص است که یک اسم اشاره داریم و یک جسم و این دو را نمی‌توان سرهم نوشت و اگر غیر از این بود، «آن مرد» را هم لازم بود که سر هم بنویسیم.

کمی از این‌ها هم سلیقه‌ای است در هر صورت و کمی هم بلاتکلیفی. در کتاب درسی‌ها هم نگاه می‌کنیم، دو جور مختلف می‌بینیم نوشته‌اند. کمی هم زمانه دخیل است در این وضعیت. در متن، شما وقتی اعلامیه می‌بینید یا مثلا نوشته‌ای یک روزنامه در همان سال وقوع حادثه، این اختلاف کامل خودش را نشان می‌دهد. در هر صورت فکر نمی‌کنم خیلی چیز مهمی باشد فقط جدانویسی خیلی وسوسه‌انگیز است، چراکه به گمانم خواندن متن را آسان کرده و آن را زیباتر هم نشان می‌دهد. پس می‌شود به همان بحث قدیمی استناد کرد که کاتبان قدیم چون تنبل بوده‌اند و یا چون با کامپیوتر و این‌جور چیزها نمی‌نوشته‌اند، مثلا «ی» را درز می‌گرفته‌اند و از این قبیل.

آرش شفاعی 
جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها