در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شهاب و ظهوری حسابی گیج شدهاند. حسن و جواد اگرچه به قتل اعتراف کردهاند، در واقع قاتل نیستند و یک نفر بعد از خروج آن دو از خانه، داوود را کشته است، اما داور بارها تاکید کرده فقط دو مرد را هنگام قتل برادرش دیده است. ستوان عادت داشت وقتی حیران و مبهوت میماند سرش را میخاراند، او این بار هم بیاختیار همین کار را شروع کرد و زیر لب گفت: «پس ماجرای دزدی عتیقه صحنهسازی است.» سرگرد که حرف دستیارش را شنیده بود همانطور که نگاهش به دو گنجشک روی شاخه درخت بود جواب داد: «اول مرد نامرئی به حسن و جواد میگوید حاضر است برای عتیقهها 400 میلیون تومان بدهد اما بعد از دزدی سر قرار نمیرود، این یعنی عتیقهها بهانه بوده و او در واقع میخواسته داوود را بکشد و روز حادثه خودش هم در خانه مقتول بوده و وقتی فهمیده دو سارق نتوانستهاند کار را تمام کنند، خودش دست به کار شده برای همین هم پی مفرغها را نگرفته اما اگر واقعا اینطور است چه کسی دوست نداشته داوود زنده بماند و چرا میخواسته او را بکشد.»
دو همکار بدون این که خودشان بدانند در آن واحد در ذهن خودشان یک احتمال را مطرح کردند؛ شاید قتل کار داور باشد، اما این فرضیه یک اشکال اساسی داشت، داور نمیتوانست راه برود حتی اگر او بعد از فرار دزدان به زحمت خودش را به طبقه پایین رسانده باشد، چطور توانسته در درگیری با برادرش که هیکل بزرگی هم داشت بر او غلبه کند ضمن این که دو متهم یک بار مرد نامرئی را از دور و در حالی که روی پاهای خودش روی یک پل عابر ایستاده بود، دیده بودند.کارآگاه نیم نگاهی به دفترچهاش انداخت و یادش آمد داور همین فردا قرار است از ایران برود و اگر آنها نجنبند شاید هیچوقت راز قتل داوود فاش نشود. او باید قبل از هر کاری برای بازداشت مرد بیمار از بازپرس دستور میگرفت اما خوب میدانست بازپرس هرگز برای دستگیری مردی ویلچرنشین که نه تنها مدرکی علیهاش وجود ندارد بلکه همه شواهد نشان میدهد بیگناه است، چنین نامهای نمیدهد.
ستوان دست از سر او برداشت و گفت حالا که نمیتوانند داور را به اداره بیاورند بهتر است خودشان به آنجا بروند تا گفتگوی دوستانهای انجام بدهند بلکه به سرنخی برسند. پیشنهاد بدی نبود، سرگرد نگاهی به ساعتش انداخت، نزدیک 30/22 بود، اما اهمیتی نداشت این گفتگو باید همین امشب انجام میشد.
داور به زنگ اول و دوم و سوم توجه نکرد و بالاخره وقتی ستوان برای چهارمین بار انگشتش را روی زنگ فشار داد، صدای او را شنید و با معرفی خودش توانست وارد خانه شود، شهاب هم پشتسر او به حیاط رفت و نگاهی به اطراف انداخت. داور چند لحظه بعد با زحمت و سختی خودش را به ایوان رساند و دو مامور را به داخل دعوت کرد او از به هم ریختگی خانه عذرخواهی و یک بار دیگر یادآوری کرد فردا شب عازم مونیخ است. آنطور که میگفت از روز قتل به بعد دیگر به طبقه بالا نرفته بود یعنی کسی نبود که او را از پلهها بالا ببرد برای همین هم برای فردا صبح یک کارگر گرفته تا چمدانهایش را ببندد و کارهایش را انجام بدهد.
شهاب روی یک کاناپه برای خودش جا باز کرد و نشست، اما ستوان ترجیح داد کمی در خانه پرسه بزند و دنبال چیزهای مشکوک بگردد. کارآگاه سیر تا پیاز ماجرا را برای برادر مقتول تعریف کرد و گفت مطمئن است آن روز به غیر از حسن و جواد یک نفر دیگر هم در خانه بوده، داور از شنیدن این حرف جا خورد و برای دقایقی اعتماد به نفسش را از دست داد و این نکتهای بود که از نگاه سرگرد دور نماند، از طرفی ستوان که شهاب و داور را گرم گفتگو میدید سری به طبقه بالا زد و وارد اتاق داور شد. او در یک لحظه از تعجب میخکوب شد. دستگاه دیویدی روشن بود و فیلمی که از آن پخش میشد، هنوز به پایان نرسیده بود این یعنی داور تا قبل از رسیدن آنها مشغول تماشای فیلم سینمایی بوده، اما چطور ممکن است مردی فلج بتواند 18 پله چوبی را که خیلی باریک و لیز است با ویلچر بالا و پایین برود یا به غیر از داور کسی دیگری هم در خانه بود یا... .
یک احتمال در ذهن ستوان جرقه زد، اما خودش زیاد آن را جدی نگرفت یعنی خیلی بعید بود داور سالم باشد و به دروغ و برای صحنهسازی از صندلی چرخدار استفاده کند. ظهوری تصمیم گرفت یک بار دیگر وجب به وجب خانه را بگردد. 20 دقیقه بعد او به سرنخ تازهای رسید در آشپزخانه چایساز روشن بود اما دستگاه جایی قرار داشت که دست داور از روی ویلچر به آن نمیرسید، از طرفی به طور حتم شخص دیگری هم در خانه نبود. ظهوری که از این کشف بزرگش هیجانزده شده بود، خودش را به نشیمن رساند و بدون مقدمه وسط حرف رئیسش پرید. او خطاب به داور گفت: داورخان پاشو پاشو لباسهایت را بپوش که باید برویم آگاهی دیگر برای من از این فیلمها بازی نکن از آدمهایی که خودشان را به علیلی میزنند، متنفرم.
مخ شهاب از شنیدن این جمله بیمحابای دستیارش نزدیک بود سوت بکشد. او که نمیدانست چه چیزی ستوان را به چنین نتیجهای رسانده است، ترجیح داد سکوت کند. از طرفی داور که حسابی برافروخته شده بود، صدایش را بالا برد و با داد و فریاد گفت: «این موقع شب بدون حکم آمدهاید خانهام و آنوقت این حرفها را تحویلم میدهید، همین الان از خانهام بروید بیرون. اصلا حوصله این مسخره بازیها را ندارم.»
داور الفاظ توهینآمیزی را هم قاطی حرفهایش کرد و همین تندروی، شهاب را از کاناپه بلند کرد و به طرف دستیارش کشاند. ظهوری قبل از این که او را به طبقه بالا و آشپزخانه ببرد به دستان داور دستبند زد و بعد همه ماجرا را برای کارآگاه توضیح داد، این بار حق با او بود. سرگرد از این که در این پرونده از دستیارش عقب مانده بود، احساس خوبی نداشت اما خدا را شکر میکرد که بالاخره حقیقت روشن شد. داور که دیگر مقاومت را بیفایده میدید، تسلیم شد و همراه دو مامور پلیس به اداره آگاهی رفت. او در همان اول کار قتل برادرش را گردن گرفت و ماجرا را مو به مو شرح داد: «بعد از مرگ پدرم، داوود همه ارثیه او را بالا کشید. آن موقع من در آلمان زندانی بودم و همسرم از من شکایت کرده بود. وقتی بیرون آمدم دستم به جایی بند نبود. برای همین هم منتظر یک فرصت ماندم. در این سالها خیلی بدبختی کشیدم و بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و به ایران آمدم، البته قبلش داستان تصادف را سر هم کردم تا داوود دلش برایم بسوزد. وقتی به تهران رسیدم چند شیء شبیه عتیقه را به برادرم دادم و از او خواستم آنها را برایم در یک جای امن نگه دارد. در این مدت فهمیدم داوود خودش مقدار زیادی عتیقه و طلا دارد، آنقدر داشت که با پولش میتوانستم تا آخر عمر در مونیخ زندگی کنم. برای همین دور از چشم او دو خلافکار را پیدا کردم و از آنها خواستم عتیقهها را که در واقع قلابی بودند سرقت کنند، اینطوری آنها قتل را انجام میدادند و من به طلا و عتیقههای واقعی میرسیدم اما آن دو نفر عرضه نداشتند کارشان را تمام کنند. آن روز وقتی حسن و جواد از خانه بیرون رفتند، خودم چاقو برداشتم و به جان داوود افتادم. او وقتی مرا روی پاهای خودم دید شوکه شد، من به او فرصت ندادم و بلافاصله ضربه کاری را زدم.»
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: