در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند سال با همسرت زندگی کردی؟
ما سالها با هم زندگی میکردیم. فرزندانم همگی بزرگ بودند. من همسرم را دوست داشتم.
اگر همسرت را دوست داشتی، چرا او را کشتی؟
نمیخواستم او را بکشم. این یک حادثه بود.
با همسرت رابطه خوبی نداشتی؟
خیر. ما همیشه با هم درگیری داشتیم، اما همدیگر را دوست داشتیم، نمیدانم چرا این اتفاق افتاد. من آن روز خیلی عصبانی بودم.
درگیریهای شما به چه دلیل بود؟
بر سر مسائل مختلف، فکر میکنم همسرم دیگر دوست نداشت با من زندگی کند.
از روز حادثه بگو، چطور اتفاق افتاد؟
من و همسرم مثل همیشه درگیری لفظی با هم پیدا کردیم و من ناگهان کنترل خودم را از دست دادم و در همین لحظه بود که با چاقو همسرم را هدف گرفتم، اما نمیخواستم او را بکشم، فقط میخواستم بترسانمش و کاری کنم تا او دیگر به خودش اجازه ندهد با من بدرفتاری کند.
چه کسی همسرت را به بیمارستان رساند؟
همان لحظه از پسرم خواستم کمک کند، او هم بلافاصله مادرش را به بیمارستان رساند.
پسرت میدانست تو مادرش را با چاقو زدهای؟
بله میدانست، من خودم به او گفتم. پسرم وقتی بالای سر مادرش آمد، خیلی پریشان شد. او خیلی ناراحت بود و دستپاچه شده بود اما سعی کرد بر خودش مسلط شود، مرتب به مادرش میگفت تحمل کن من تو را به بیمارستان میرسانم.
میدانی پسرت در آن زمان چه حالی داشت؟
اصلا حال خوبی نداشت، پسرم خیلی گریه کرد. من میدانم شرایط سختی را به او تحمیل کردم و از این بابت بسیار متاسفم.
پسرت در بیمارستان خودش را قاتل معرفی کرده بود، چرا؟
او میدانست که من و مادرش اختلافات عمیقی با هم داشتیم و به محض اینکه پدر و مادربزرگش بفهمند که من قاتل هستم، تا مرا بالای چوبهدار نبرند دستبردار نیستند، به همین دلیل هم خودش را قاتل معرفی کرد تا شاید آنها رضایت دهند.
یعنی او فداکاری کرد؟
بله، پسرم حاضر شد به خاطر من این کار را بکند. او میخواست به جای من زندان برود اما کسی به من آسیبی نرساند. فرزندانم مرا خیلی دوست داشتند.
چطور شد که پلیس فهمید قاتل تو هستی؟
خانواده همسرم میدانستند که من و همسرم رابطه خوبی نداشتیم، البته فامیل نمیدانستند. پدر و مادر همسرم به پلیس گفتند که من قاتل هستم و پسرم بیگناه است.
والدین همسرت چطور توانستند پلیس را قانع کنند که تو قاتل هستی؟
آنها رابطه همسرم با فرزندانش را توضیح داده و گفته بودند که هیچ مشکلی بین مادر و فرزندان وجود نداشته است و من عامل این درگیری بودهام و همیشه با هم اختلاف داشتیم و پلیس را قانع کرده بودند که از من بازجویی کنند.
اگر آنها نمیگفتند که تو قاتل هستی، راضی میشدی که فرزندت به جای تو به زندان برود؟
نه، من هرگز اجازه این کار را نمیدادم. آن روز هم پسرم خیلی اصرار کرد که من سکوت کنم و میگفت اگر حرفی بزنم باید تا پایان راه بروم و مرا قانع کرد که سکوت کنم. من هم قبول کردم اما بالاخره اجازه نمیدادم که فرزندم سختی بکشد و خودم موضوع را به پلیس میگفتم.
گفتی کسی از ماجرای اینکه با همسرت اختلاف داشتی چیزی نمیدانست. این همه سال چطور توانستید این موضوع را مخفی نگه دارید؟
من نمیخواستم کسی بداند در زندگی ما چه میگذرد. همسرم هم همینطور بود، او هم زن آبرومندی بود و سعی میکرد مثل من مشکلات را درخودش نگه دارد و با کسی بازگو نکند.
فرزندانت چه میکردند؟
آنها از این اتفاق خیلی ناراحت بودند و میگفتند که این شرایط برایشان قابل تحمل نیست، اما چارهای جز اینکه تحمل کنند، نداشتند.
در زندگی همه افراد اختلاف هست و هیچ زن و شوهری برای اقدام به قتل و از هم جدا شدن ازدواج نمیکنند. منهم همینطور. وقتی ازدواج میکردم تصورم این بود که همسرم را تا پایان زندگیام در کنار خودم خواهم داشت، اما این طور نشد. ما روزهای تلخی را پشت سر گذاشتیم و به بنبست رسیده بودیم
شما که تا این حد با هم دعوا داشتید، چرا از هم جدا نمیشدید؟
درگیری ما در حدی نبود که بخواهیم جدا شویم ضمن اینکه ما فرزند داشتیم و به خاطر فرزندانمان سعی میکردیم مشکلات را تحمل کنیم.
در جلسه محاکمه، فرزندانت حاضر نشدند، چرا؟
آنها در ایران نیستند.
چرا؟
بعد از اینکه من به قتل اعتراف کردم و گفتم که قاتل هستم، فرزندانم و خودم خیلی سعی کردیم که از پدر و مادر همسرم رضایت بگیریم. مادر همسرم به من گفت که تنها یک راه برای گرفتن رضایت وجود دارد. باید بچهها را به خارج بفرستی.
تو هم قبول کردی؟
بله من هم برای اینکه بتوانم نظر آنها را جلب کنم از طریق خواهرم بچههایم را به خارج از کشور فرستادم. خیلی برایم سخت بود، اما این کار را کردم.
یعنی فرزندانت حالا در ایران نیستند؟
بله آنها خارج از کشور هستند و من مدتهاست که فرزندانم را ندیدهام.
با هم در تماس هستید؟
متاسفانه در تماس هم نیستیم. فرزندانم در خارج هستند و نمیتوانند مرا ببینند، تلفنی هم نیست که با من تماس بگیرند. فقط از طریق خواهرم از حالشان باخبر میشوم.
خانواده همسرت چطور، آنها رضایت میدهند؟
آنها حتی در دادگاه هم حاضر نشدند، به من گفته بودند اگر بچهها را به خارج از کشور بفرستم حتما مرا میبخشند، اما از وقتی بچهها رفتند آنها هم خانهشان را فروختهاند و به کسی هم آدرس ندادهاند تا مبادا من با آنها در تماس باشم یا بتوانم پیدایشان کنم و حالا بلاتکلیف هستم.
فکر میکنی آنها تو را ببخشند؟
خانواده همسرم میخواهند که من در زندان بمانم و عذاب بکشم، به همین دلیل هم خودشان را مخفی کردهاند.
بچههایت چطور؟
بچههایم در جریان نبودند، اگر میدانستند حتما کاری برای کمک به من میکردند. آنها فرزندان مهربانی هستند و امیدوارم که مرا ببخشند،چون باعث شدم مادرشان را از دست بدهند و امیدوارم حلالم کنند.
فکر نمیکنی اگر همسرت را طلاق میدادی حالا اینجا نبودی؟
من همیشه از جدایی هراس داشتم. روز اول که همسرم را دیدم و او برای ازدواج به من جواب مثبت داد، گفتم که حاضرم هر کاری بکنم تا او برای همیشه در کنارم باشد. ما با هم قرار گذاشتیم که همیشه کنار هم بمانیم.
چه حرفی برای خانواده همسرت داری؟
از آنها عذرخواهی میکنم و میگویم که همسرم را دوست داشتم، هرچند گاهی از روی عصبانیت او را تهدید میکردم اما این تهدیدها هرگز جدی نبود و من هیچ وقت نمیخواستم او را بکشم. به آنها میگویم من بیشتر از هر کس دیگری آسیب دیدهام. همسرم که یاور زندگیام بود را از دست دادم و فرزندانم هم از من دور شدند. حتی اگر آنها مرا ببخشند و من از زندان رهایی یابم، باز هم تنها هستم و نمیتوانم زندگی گذشتهام را به دست آورم. من در تمام دوران زندگیام تنها خواهم ماند و این عذابی دردناک است. بنابر این از آنها میخواهم مرا ببخشند و کمکم کنند تا من فقط عذابی را تحمل کنم که در آن گرفتار هستم. من در تمام این مدت از خداوند میخواستم تا آنها مرا ببخشند.
فکر میکنم دور شدن فرزندانم و عذابی که من به خاطر ندیدن آنها میکشم تاوان گناهی است که انجام دادهام.
چه توصیهای به زوجهای مثل خودت داری؟
در زندگی همه افراد اختلاف هست و هیچ زن و شوهری برای اینکه اقدام به قتل کنند و از هم جدا شوند با هم ازدواج نمیکنند. من هم همینطور. وقتی ازدواج میکردم تصورم این بود که همسرم را تا پایان زندگیام در کنار خودم خواهم داشت، اما این طور نشد. ما روزهای تلخی را پشت سر گذاشتیم و به بنبست رسیده بودیم، اما نمیخواستیم قبول کنیم. اگر از هم جدا شده بودیم حالا شرایط بهتری داشتیم، حداقل اینکه همسرم زنده بود، هر چند جدا از هم بودیم اما میتوانستیم بچهها را ببینیم و در زندگی دلخوشی داشته باشیم. من با کاری که کردم همه چیز را خراب کردم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: