قاصدک

کد خبر: ۳۳۶۱۱۱

نیلوفر یه ذره دلش واسه مامان و باباش تنگ شده بود و دوست داست اونا همین الان بیان پیشش، اما نمی‌خواست بره خونه چون مامانی و آقاجون رو هم خیلی دوست داشت. فقط دلش می‌خواست که همگی کنار هم باشن اما خودش می‌دونست که نمی‌شه چون مامان و بابا می‌رفتن سرکار و نمی‌تونستن هر روز بیان اونجا اما با خودش می‌گفت که اگه یه روزم می‌اومدن بازم خوب بود!

عصری نشسته بود کنار باغچه و گل‌هارو تماشا می‌کرد و منتظر بود تا صدای پرنده‌ها رو بشنوه. آخه آقاجون بهش گفته بود موقع غروب که می‌شه گنجشک‌ها همه با هم روی درخت جمع می‌شن و سروصدا می‌کنن!

همین‌طور که داشت به این چیزا فکر می‌کرد یه دفعه چشمش افتاد به یه قاصدک که اینور و اونور می‌رفت با خودش فکری ‌کرد و شروع کرد دنبال قاصدک دویدن تا این‌که گرفتش و گذاشت کف دستش، البته یه طوری که له نشه، نگاش کرد و بعدش گفت: «قاصدک، راست میگن که تو می‌تونی هر خبری‌رو ببری و برسونی؟ اگه راسته، یه چیزی بهت می‌گم برو به بابام بگو، برو بهش بگو که خیلی دلم براش تنگ شده و بیاد اینجا ولی بگو که نمی‌خوام برم خونه؛ اون بیاد اینجا تا ببینمش، باشه!»

اون‌وقت دستش رو آورد بالا و قاصدک رو فوت کرد به طرف آسمون و گفت: «زودی برو، یادت نره بهت چی گفتم.»

قاصدک اینقدر رفت بالا که دیگه نیلوفر ندیدش. دختر کوچولو پیش خودش فکر کرد یعنی این قاصدک فسقلی میره به بابام می‌گه که من چی گفتم، خدا کنه که بره.

هوا آروم آروم داشت تاریک می‌شد و نیلوفر منتظر جیک جیک گنجشک‌ها بود که صدای زنگ خونه اومد، نیلوفر از پشت در بلند پرسید: کیه؟

باورش نمی‌شد، بابا و مامانش پشت در بودن! پرید هوا و به مامانی گفت: «مامانی، مامانی و بابایی اومدن.»

مامان‌بزرگ با تعجب نیلوفررو نگاه کرد و خندید. نیلوفر بازم گفت:

«وای خدای بزرگ شکرت، قاصدک مهربون چقدر تو خوبی که زود خبر بردی برای بابام؛ قاصدک عزیزم دستت درد نکنه!»

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰
کابوس ناوهای دشمن

سردار علیرضا تنگسیری در مصاحبه با روزنامه«جام‌جم» از دستاوردهای رزمایش اقتدار سپاه و رونمایی از موشک‌های جدید گفت

کابوس ناوهای دشمن

نیازمندی ها