برای همه پدر‌هایی‌که دیگر‌ در میان ما نیستند

پدر! جای تو خالی است

کد خبر: ۳۳۶۰۹۵

او خسته بود و ما بازیگوش، وقتی به خانه می‌رسید، همه ساکت می‌شدیم، اگر شیطنت می‌کردیم، چشم‌غره‌اش،‌ آسمان را بر سرمان آوار می‌کرد.

«جایش را کسی پر نمی‌کند» هرچند در فصل امتحانات کمتر به درس‌هایم می‌رسید و گاهی فقط به اشکالات ریاضیاتم جواب می‌داد. نمره‌ام را همیشه از او پنهان می‌کردم و از مادر می‌خواستم به او چیزی نگوید.

گاهی در میانه سال می‌پرسید: «راستی تو کلاس چندم بودی؟» دغدغه‌اش آن قدر زیاد بود که یادش می‌رفت کلاس سومم یا چهارم.

«جایش را کسی پر نمی‌کند»‌ وقتی قبولی‌ام در کنکور را به او خبر دادم، چشمانش برق زد و با غرور مردانه‌ای دست بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «آفرین... آفرین» همین! اما برق چشمانش برایم بزرگ‌ترین هدیه بود. می‌گفت: «دست راست منی».

«‌جایش را کسی پر نمی کند »‌ وقتی همیشه احساس می‌کردم تکیه‌گاهی محکم برای من است در روزهای سخت و دشوار و شانه‌هایش جایی برای گریه کردن‌هایم که آرامش را به من ارزانی می‌کرد .

«جایش را کسی پر نمی‌کند» شبی که قرار شد مهمانانی ویژه گرد هم بیایند و من از یک هفته قبل نفسم بند می‌آمد و چشمانم سیاهی می‌رفت و نمی‌توانستم چشم تو چشم پدر نگاه کنم.

روزی که مقابلش ‌نشستم و با جسارت از علاقه‌ام به جوانی گفتم که همکارم بود و می‌خواهد با پدرم آشنا شود. تمام معادلات فکری‌ام به‌هم ریخت وقتی از لحن پدرم، شوق را می‌خواندم،‌ گفت: «مبارک است ولی باید او را ببینم.»

«جایش را کسی پر نمی‌کند» وقتی در روز ازدواجم چشمانش پر از اشک بود و سعی می‌کرد بغضش را فرو بخورد، لبخند سردش یادگار با او بودن در جشن عروسی‌ام است. آخرین شبی که او را در آغوش گرفتم، گرمای دستش امیدبخش بود.

با روحیه‌ای محکم گفت: «مطمئن باشید خوشبخت می‌شوید، این را بدان که همیشه تکیه‌گاه تو هستم.» این جمله پدرم، مثل خون در تمام رگ‌هایم جاری شد و از این که کسی چون او را پشت سر دارم، انرژی‌ام را برای زندگی مشترک چند برابر می‌کرد.

«جایش را کسی پر نمی‌کند» پدرم را می‌گویم. او خمیده‌تر می‌شد، چروک روی دست‌هایش و بوسه‌ای که هر سال روز پدر بر آن می‌زدم، نشانه فرتوتی او بود.

اما از صبر و غرورش چیزی کم نمی‌شد، روزی که بیمار شد، باور دیدن مردی که در تمام طول زندگی اهرم زندگی‌ام بود، دشوار می‌نمود، حالا او رفت، پدر رفت و روز پدر ماند.

به یاد می‌آورم روزهایی که از اخمش‌عصبانی می‌شدم، از سختگیری‌‌اش، کلافه و شاید از نصیحت‌هایش کسل، اما این روزها که دغدغه همه‌ روز پدر است، جای خالی‌اش را بیشتر احساس می‌کنم، جای شوق و عصبانیتش، جای قهر و آشتی‌اش، جای شوخی‌ها و سر به سرگذاشتن‌های دلسوزانه‌اش، جای پول توجیبی‌هایش، حتی جای چشم غره‌هایش هم خالی است... .

کتایون مصری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها