ابراهیمی درباره مهمترین حادثه زندگیاش میگوید: «حدود 50 سال پیش درحالی که 17 یا 18 سال داشتم در محله گرگان زندگی میکردیم. آن موقع نزدیک خانه ما یک لوازمالتحریرفروشی بود که بنزین هم میفروخت، کاری که آن موقع باب بود. یک روز با یکی از دوستانم که یک ماشین بنز داشت و بنزین ماشینش تمام شده بود رفتیم از آن مغازه بنزین بگیریم. بنزین را از مغازه گرفتیم و در حالی که داخل یک شیشه بود، دوستم آن را به من داد تا در باک ماشین بریزم که ناگهان شیشه شکست و نمیدانم چه اتفاقی افتاد که مغازه لوازمالتحریری آتش گرفت.
واقعا صحنه وحشتناکی بود از یک طرف آتش بالا میآمد و از طرف دیگر مغازهدار در حال داد و فریاد بود.
در این آتشسوزی کلی کتاب و دفتر آتش گرفت و دود آن همه محله را برداشته بود. در آن موقع آتشنشانی مثل الان نبود که خیلی زود برسد و آتش را خاموش کند. همه محله به کمک آمدند و آتش بعد از 2 ساعت مهار شد. واقعا لحظات دلهرهآوری بود. خودم واقعا احساسی بدی داشتم. از طرفی میترسیدم که محله آتش بگیرد و از طرف دیگر عذاب وجدان داشتم، در حالی که به هیچ عنوان تقصیر من نبود. تمام مغازه حدود 4000 تومان که آن موقع پول خیلی زیادی بود، خسارت دید و اجناس آن نابود شد. تنها ما توانستیم مقداری از وسایل را بیرون بکشیم. از آنجا که اکثر وسایل کاغذ بود، چیزی از مغازه باقینماند. البته اهالی محل کمک کردند، مقداری از خسارت را جبران کردند که مبلغ قابلتوجهی بود. خوشبختانه الان آن مغازه همچنان آنجاست، ولی دیگر فقط لوازمالتحریرفروشی است و من هم بعضی مواقع به این مغازه سر میزنم در حالی که الان بیمه هم دارد، چیزی که آن موقع به هیچ عنوان وجود نداشت.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم