حکیمه 14 ساله بود که یک روز پدرش به او گفت وقت رفتن به خانه بخت فرارسیده است. متهم که اکنون به 50 سالگی رسیده آن روزها را بخوبی به یاد دارد و میگوید: من حرفی نداشتم اگر نظر پدرم این بود که باید ازدواج کنم، من هم راضی بودم آن زمان سنم آنقدر کم بود که معنی خیلی چیزها را نمیفهمیدم. بالاخره علی به خواستگاریام آمد و مقدمات عروسی فراهم شد.
حکیمه و شوهرش بعد از ازدواج راهی تهران شدند، دو سال اول زندگی آنها عادی بود و مشکل زیادی وجود نداشت تا اینکه... حکیمه داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: ما بچهدار نمیشدیم دلیلش را نمیدانستیم برای همین پیش چند دکتر رفتیم و همه گفتند اشکال از من است. علی، بچه میخواست و مشکل من او را از آرزویش دور میکرد از آن به بعد بود که باید تحقیرها و سرکوفتها را تحمل میکردم سرانجام هم شوهرم تصمیم گرفت ازدواج کند، من نمیتوانستم مخالفت کنم و علی با زنی به اسم نادره ازدواج کرد.
حکیمه و هوویش اوایل در یک خانه زندگی میکردند، اما بتدریج با هم دچار اختلاف شدند. زن زندانی توضیح میدهد: دعوای دو هوو همیشه وجود داشته من و نادره هم مثل کارد و پنیر بودیم با هم نمیساختیم و برای همین شوهرم را وادار کردم برای زن دومش خانه دیگری اجاره کند علی و نادره صاحب 3 فرزند شدند و شوهرم به آرزویش رسید او به خانواده جدیدش بیشتر از من اهمیت میداد.
در حالی که حکیمه مطمئن شده بود توانایی باردار شدن ندارد برخلاف انتظار صاحب فرزندی دختر شد. او میگوید: اسمش را محبوبه گذاشتیم شوهرم خیلی خوشحال شده بود و برای مدتی زندگی من رنگ و بوی تازهای گرفت احساس خوشبختی میکردم اما آن روزهای خوب خیلی زود تمام شد.
یک سال و نیم از تولد محبوبه گذشته بود که علی فوت شد زن میانسال توضیح میدهد: خانهای که علی خریده بود و من و دخترم در آن زندگی میکردیم حالا سهم همه ورثه شده بود. نادره آنجا را فروخت و من با سهم خودم و دخترم یک خانه کوچک در جنوب شهر خریدم از آن به بعد یکی از برادرانم پیشم آمد و با ما زندگی میکرد او معتاد شده بود و کار و شغلی نداشت در واقع سربار من بود از طرفی خودم هم منبع درآمدی نداشتم و مجبور بودم در خانههای مردم کارگری کنم.
چند سالی به این منوال گذشت تا اینکه حکیمه تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند. او در این باره میگوید: یکی از دوستان برادرم خیلی به خانه من رفت و آمد داشت و فکر میکردم مجرد است برای همین وقتی از من خواستگاری کرد قبول کردم و صیغه 99 ساله خواندیم اما بعدش فهمیدم او متاهل است و زن و دو دخترش در شمال زندگی میکنند و او مرتب بین تهران و شمال در رفت و آمد بود.
حکیمه به زندگی جدیدش خو گرفته بود. خودش آن دوران را این طور توصیف میکند: نه خوشبخت بودم و نه سیاه روز، بالاخره شب و روزم سپری میشد گلایه هم نداشتم و میدانستم قسمتم همین است و وضعم از این بهتر نخواهد شد.
8 سال از ازدواج دوم حکیمه گذشته بود که شوهرش به اتهام جعل اسناد دستگیر و زندانی شد زن میانسال میگوید: یک بار دیگر تنها شدم البته به این شرایط عادت داشتم و میتوانستم تحمل کنم، من از جایی ضربه خوردم که هرگز فکرش را هم نمیکردم. برادرم از یکی از دوستانش کلاهبرداری کرد و فراری شد، او کاری کرد که پای من گیر باشد در حالی که روحم هم از این ماجرا خبر نداشت آن مالباخته وقتی دید دستش به برادرم نمیرسد، از من شکایت کرد و مرا به زندان انداخت.
حکیمه از ناجوانمردی برادرش گلایه دارد و میگوید هرگز نمیتواند او را ببخشد: برادرم کاری کرد که من بیگناه گوشه زندان بیفتم و دخترم آواره شود. او اوایل دستگیری من در خانه پدرم زندگی میکرد، اما پدرم در یک تصادف کشته شد و حالا دخترم آواره است او ناچار ترک تحصیل کرده و روزگار خوبی ندارد.
حکیمه برای آزادی لحظهشماری میکند، او سخت نگران محبوبه است و میخواهد هر طور شده یک بار دیگر با دخترش زیر یک سقف زندگی کند.
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
فرمانده رزمایش ضدتروریسم «سهند۲۰۲۵» در گفتگوی اختصاصی با روزنامه «جامجم» مطرح کرد
در گفتوگوی «جامجم» با خالق اثر «وداع آخر» انجام شد