علی مهربان

دستان دعا

کد خبر: ۳۳۴۵۹۷

بیایید با هم این داستان را بخوانیم؛ داستانی واقعی که به اواخر قرن 15 بر می‌گردد.

در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ، خانواده‌ای با 18 فرزند زندگی می‌کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر باید ساعت‌های زیادی از روز را سخت کار می‌کرد.

در همان وضعیت سخت و سنگین، «آلبرشت دورر» و برادرش «آلبرت» رویایی را در سر می‌پروراندند. هردوی آنها آرزو داشتند روزی نقاش چیره‌دست و مشهوری شوند، اما هردو‌خیلی خوب می‌دانستند که پدرشان هرگز نمی‌تواند آنها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.یک شب پس از بحثی طولانی، 2برادر تصمیمی گرفتند، آنها با هم قرار گذاشتند با سکه قرعه بیندازند و هر کدام که باخت برای کار در معدن به جنوب برود و با درآمدش برادر دیگر را حمایت مالی کند تا او در آکادمی به فراگیری هنر نقاشی بپردازد و وقتی تحصیل برادر تمام شد، در 4 سال بعد برادر دیگر را از طریق فروختن نقاشی‌هایش حمایت مالی کند تا او هم به تحصیل در دانشگاه بپردازد.

آنها صبح روز بعد به قرار خود عمل کردند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ و آلبرت به معادن خطرناک جنوب رفت و برای 4سال شبانه‌روز کار کرد تا برادرش را حمایت کند. زمانی که آلبرشت در آکادمی تحصیل می‌کرد، جزو بهترین هنرجویان بود و نقاشی‌هایش حتی بیشتر از نقاشی اغلب استادانش مورد توجه قرار می‌گرفت. به طوری که هنگام فارغ‌التحصیلی، او درآمد زیادی از فروش نقاشی‌های حرفه‌ای خود به دست آورده بود.وقتی هنرمند جوان به دهکده‌اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت‌های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و از برادر دوست‌داشتنی‌اش برای قدردانی از سال‌هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، سپاسگزاری کرد و گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می‌توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت می‌کنم.

تمام سرها به سوی انتهای میز که آلبرت آنجا نشسته بود، برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و از جا برخاست و درحالی که اشک‌هایش را پاک می‌کرد به چهره‌هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی‌توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین 4 سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی حس می‌کنم،آن شب گذشت تا روزی که آلبرت دورر برای قدردانی از همه سختی‌هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه‌بسته برادر را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه‌اش را «دست‌ها» نامگذاری کرد، اما جهانیان این شاهکار بزرگ و هنرمندانه او را «دستان دعاکننده»
نامیدند.

بیش از 450 سال از آن قضیه می‌گذرد. هم‌اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر، قلمکاری‌ها، آبرنگ‌ها و کنده‌کاری‌های چوبی او در موزه‌های بزرگ سراسر جهان نگهداری می‌شود.

اما آن تابلو چیز دیگری است.

یادمان نرود که اگر پدر، برادر و فرزند هستیم، رفیق هم باشیم. یادمان نرود در زندگی مشترک، در راه بلند یا کوتاه زندگی، با همراه و همسفر و همسر خود نیز رفیق باشیم. یادمان نرود.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها