داستانک

ناجی

کد خبر: ۳۳۴۵۹۶

چند وقتی بود که به عنوان نجات‌غریق استخدام و کارش را شروع کرده بود.

اون روز دریا از همیشه شلوغ‌تر بود.

تو جایگاهش نشست و دوربین به دست همه جا را برانداز کرد.

آدم‌ها از ریز و درشت، تنی به آب زده بودند و از خنکی آب استفاده و کلی تفریح می‌کردند.

چقدر شلوغ بود. نمی‌دانست امروز چرا این‌جوری شده بود؛ دل تو دلش نبود.

در حالی‌که که داشت با دوربینش همه جا را نگاه می‌کرد، ناگهان چشمش به عده‌ای افتاد که دورتر از جایی، که اصلا به محدوده آنها مربوط نمی‌شد، با نگرانی به سمت شیئی سیاه‌رنگ شنا می‌کردند.

سریع لباساشو در آورد و خودشو به آب زد. وقتی با کلی کلنجار و تقلای زیاد اون فرد را از آب گرفت و به سمت خشکی برد، ناگهان موج بزرگی به سمتش آمد و خیلی خیلی از آن سمت دورش کرد.

از آن دور برگشت و به عقب نگاه کرد.

تن سبکش دیگه خیلی تقلا نمی‌کرد.

جسم خودشو دید که دیگه برای احیای مجددش دیر شده بود و عده‌ای داشتن با بهت به تن بی‌روحش نگاه می‌کردند و جسم فردی که نجاتش داده بود را دید که داشت نفس می‌کشید و کم‌کم بلند
می‌شد.

با خوشحالی نگاهش را برگرداند.

از خودش راضی شده بود. کارش را درست به پایان رسانده بود.

دیگر مهم نبود به کدام سمت می‌رود. دیگر ساحل را ترجیح نمی‌داد. پس به نامعلوم‌ترین سمت دریا به شنا کردن ادامه داد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها