یک قاچ از زندگی

از مادران بیاموزیم

کد خبر: ۳۳۴۵۹۵

آنقدر جمعیت توی این پیاده‌رو راه می‌رود که انسان می‌خواهد به وسط خیابان برود‌؛ یاد موتور سوارهایی می‌افتم که گاهی از شلوغی خیابان به پیاده‌رو پناه می‌آورند و پیاده‌ها را کلافه می‌کنند.

پیاده‌ها هم دست‌کمی از موتورسوارها ندارند؛ حالا نه همه‌شان، اما با این همه تذکر و آموزش و... هنوز هم گروهی از این جماعت از چراغ قرمز با خیالی آسوده عبور می‌کنند و با تکان سر و لب و دهان، پاسخی به راننده‌های معترض می‌دهند.

اما آنچه امروز این ازدحام را تحمل‌پذیرتر می‌کند، این است که فکر می‌کنم کلی از این مردم برای خریدی خاص آمده‌اند؛ خرید هدیه‌ای برای مادر.

هرچند که این هدیه تنها می‌تواند به او، بگوید فرزندی به یاد تو بوده؛ وگرنه زحمات و فداکاری‌های مادران کجا و این هدایا‌ کجا؟

به هر حال همین یادها، هم خوب است و دلنشین.

و مادری که با لبخندی بر لب ما هم، دلش شاد می‌شود؛ به یقین این یاد، بر دل مهربانش می‌نشیند و ای کاش که دستی و لبی به دعا شیرین کند، که همین ما را بس، در این سرای و آن سرای.

در همین فکر و خیال‌ها بودم و آرام‌آرام قدم می‌زدم تا برسم به آنجا که از چند روز پیش نشان کرده بودم؛ تا من هم هدیه ناقابلی به رسم سپاس بگیرم و برای مادر پیشکش ببرم.

هنوز به مقصد نرسیده، صداهایی توجهم را جلب کرد. صدا از پشت سرم می‌آمد، ‌مثل باد پاییزی .

زنی جوان گفت، بلند و با تاکید: حالا که برای مادر خودت چیزی پیدا نکردیم، غر می‌زنی؟

مرد گفت، بلندتر از زن: تو که نمی‌خواستی برای مادرم چیزی بخری، چرا منو بیخودی همراه خودت کشوندی؟

زن گفت، بلندتر و کشدارتر: مگه تا حالا برا مادرت چیزی نخریدم؟ خوب مزد دستم رو میدی...

مرد گفت: هر دفعه هم همین قدر منت گذاشتی؛ اصلا تقصیر خودمه.

زن گفت:...

دیگر نمی‌شنیدم؛ نمی‌خواستم بشنوم...

چند نفری برگشتند و حتما آنها را نگاه کردند.

برنگشتم، نمی‌خواستم برگردم؛ نمی‌خواستم نگاه‌شان کنم.

به یقین زوجی جوان بودند؛ اما...

با خودم فکر کردم: عجب! پس از این حرف‌ها هم هست؟

از این من و توها؛ مادر من و مادر تو...

راستی اگر مادرها این حرف‌ها را بشنوند، چه می‌گویند؟

آنها، این را می‌خواهند؟ یا آرامش فرزندانشان را؟

حالا روزها از آن روز گذشته؛ اما من خیلی از روزها، خیلی از ساعت‌ها به آن باد پاییزی که از پشت سرم وزید، فکر کرده‌ام.

از خدا خواسته‌ام که ما مهربانی را بیشتر بشناسیم؛ مهربانی را بیشتر تمرین کنیم و مهربانی را بیشتر تقسیم کنیم.

شاید بهتر باشد به جای هدیه، از مادران بیشتر بیاموزیم؛ مهر و محبت و عاشق بودن را.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها