3 روایت از یک تیراندازی مرگبار

شلیک در تعقیب و گریز خیابانی

کسی نمی‌داند در آن لحظات دلهره‌آور چه چیزی میان استوار، سرباز و جوان راننده گذشت که باعث شلیک به سمت جوان راننده و قتل وی شد. هر کدام از طرفین پرونده روایتی از آن لحظات دارند که با فرد دیگر متفاوت است. با این حال دو چیز در این پرونده مشخص است. جوانی به قتل رسیده و جوانی دیگر نیز در آستانه مرگ است. پسر جوان می‌گوید به فرمان مافوقش عمل کرده و استواری که مافوق سرباز جوان بود، می‌گوید در این خصوص هیچ دستوری نداده است.
کد خبر: ۳۳۳۵۲۱

قابل قبول نیست

اولین کسی که این پرونده را مورد بررسی قرار می‌دهد، نماینده دادستان تهران است. او استوار جوان را آمر این قتل می‌داند و می‌گوید استوار و سربازی که همراهش بود در این پرونده خودسرانه عمل کردند. وی می‌گوید: زمانی که ماموران در محل حاضر شدند، شاهدان به آنها گفتند دو نفر که لباس مامور پلیس را به تن داشتند بالای سر جسد حاضر بودند. آنها به بهانه آوردن ماموران دیگر محل را ترک کردند.

نماینده دادستان می‌گوید: این یعنی فرار. اگر استوار و سرباز تخلفی انجام نداده بودند که از محل حادثه فرار نمی‌کردند، اگر آنها واقعا قصد داشتند سارق یا فرد خطاکاری را بگیرند بعد از حادثه در محل می‌ماندند تا همکارانشان برسند، آنها می‌دانستد کاری که کرده‌اند جرم است و به همین دلیل فرار کرده‌اند.

وی همچنین به صحنه‌سازی‌های انجام گرفته توسط دو متهم اشاره می‌کند و می‌گوید: آنها بعد از قتل برای این که مشخص نشود، چه اتفاقی افتاده است سلاح‌های خود را پر از فشنگ کردند و به کلانتری تحویل دادند. در واقع رئیس کلانتری آنها را برای انجام ماموریتی خاص فرستاده بود اما آنها در راه جوان راننده‌ای را هدف گرفتند و به سمت او رفتند. دو مامور برای این کار قطعا دلیلی داشتند که قانع‌کننده و قانونی نبود برای همین از محل فرار کردند. متهمان بعد از این که صحنه‌سازی کردند و به کلانتری بازگشتند برای اطمینان بیشتر حتی برگه ماموریت صوری تهیه کردند و زیر در اتاق رئیس کلانتری گذاشتند.

دست دو متهم چگونه رو شد؟ نماینده دادستان تهران در این باره می‌گوید: آنچه باعث شد دو متهم بازداشت شوند، عذاب وجدان سرباز جوان بود. او که تحت‌تاثیر اشتباه خود قرار گرفته بود برای این که بتواند خود را از این عذاب رها کند، موضوع را به رئیس کلانتری گفت. من به عنوان نماینده دادستان عقیده دارم آنچه باید مورد بررسی قرار گیرد، این است که این دو نفر با چه انگیزه‌ای دست به این قتل زده‌اند.

او همچنین به گواهی نماینده حقوقی نیروی انتظامی اشاره می‌کند و می‌گوید: این سرباز نیز در جلسه دادگاه عنوان کرد که این دو نفر خودسرانه به تعقیب راننده جوان پرداخته‌اند و این دو متهم دروغ می‌گویند که به وی ظنین شده‌اند. به نظر می‌رسد آنها قصد انجام کاری غیرقانونی را داشتند و برای توجیه کار خود به دنبال بهانه می‌گردند.

قبول ندارم

اما استوار حرف‌های سعید را قبول نمی‌کند و می‌گوید این جوان دروغ می‌گوید، او خودش پیشنهاد تیراندازی داده بود.

وی می‌گوید: ما به راننده جوان شک کرده بودیم و به همین دلیل هم نمی‌خواستیم اجازه دهیم او برود. آن روز من دستور تعقیب را صادر کردم، اما نگفتم به راننده جوان شلیک کند. سعید خودسرانه این کار را کرد و حال باید مسوولیت کارهایش را بپذیرد.

وی ادامه می‌دهد: آن روز من از سعید خواستم تا راننده جوان را متوقف کند، من نخواستم او را بکشد. سعید خودسرانه این کار را کرد و من هم از آنجا که پسری جوان بود، سعی کردم کمکش کنم. سعید خیلی ترسیده بود و من می‌دانستم او به عمد این کار را نکرده و تیرش خطا رفته است. وقتی دیدم ناراحت است و می‌ترسد به او گفتم کمکت می‌کنم تا این موضوع فاش نشود.

وی در مورد این که فشنگ‌ها را از کجا آورده و چرا از حوزه استحفاظی خود خارج شده است، توضیحی نداد اما گفت هیچ دستوری نداده است.او حرف‌های سعید را رد می‌کند و می‌گوید: سعید فکر می‌کند با متهم کردن من، خودش از قتل تبرئه می‌شود در حالی که این‌طور نیست، او باید مسوولیت کار خودش را بپذیرد. من می‌دانم او در شرایط بدی است اما باید بداند متهم کردن من جرم او را کم نمی‌کند. من در این قتل هیچ نقشی نداشتم و جرم من این بود که سعی کردم به سعید کمک کنم.

عذاب وجدان داشتم

متهم جوانی که با لباس زندان نشسته است و اضطراب تمام وجودش را گرفته، سعید نام دارد. او که متهم ردیف اول پرونده است، زمانی که پشت تریبون قرار گرفت تا از خود دفاع کند بدون هیچ سوالی اعلام کرد اتهام را قبول دارد و می‌داند مقصر بوده، اما نمی‌توانست از فرمان مافوقش سرپیچی کند.

چرا راننده جوان را به قتل رساندی؟

من چاره‌ای جز این کار نداشتم. استوار، مافوق من بود و در آن ماموریت او بود که باید به من می‌گفت چه کنم و مجبور بودم با توجه به قوانین نظامی از او اطاعت کنم.

شما برای چه بیرون از کلانتری بودید؟

قرار بود ما آن روز برای بازجویی از مصدومی که در بیمارستان بستری بود، برویم. در راه استوار به من گفت ماشینی را تعقیب کنم و من هم این کار را کردم.

مگر آن جوان چه می‌کرد که شما به او مظنون شدید؟

او کار خاصی نمی‌کرد. داشت آرام از کنار خیابان با ماشین می‌رفت که استوار به او مظنون شد و گفت شاید دارد خودروها را نگاه می‌کند تا سرقت کند. ما سوار موتور بودیم و او از من خواست تعقیبش کنم من هم اطاعت کردم.

بعد از تعقیب چه شد؟

به راننده جوان نزدیک شدیم، استوار پیاده شد و با او حرف زد بعد از چند دقیقه راننده جوان بدون توجه به حرف‌های استوار از محل دور شد و ما هم او را تعقیب کردیم، استوار برای متوقف کردن او پشت‌سر هم شلیک می‌کرد.

با توجه به شلیک‌هایی که انجام دادی چطور نتوانستید او رامتوقف کنید؟

سر یک چهارراه او را گرفتیم، اما باز هم موفق به فرار شد.

چقدر راه پیمودید؟

نمی‌دانم خیلی زیاد بود. آنقدر که بعدها فهمیدم از حوزه استحفاظی خارج شده‌ایم.

چرا از حوزه خودتان خارج شدید؟

من در جریان نبودم و حوزه استحفاظی را نمی‌شناختم، اما استوار این موضوع را می‌دانست ضمن این که او مافوق من بود و من مجبور بودم از او اطاعت کنم.

تو چند بار به متهم شلیک کردی؟

تمام شلیک‌ها از سوی استوار بود. خودش کلت داشت و من هم کلاشینکف داشتم که دست او بود. استوار از هر دو اسلحه استفاده می‌کرد. من فقط تیر آخر را که منجر به قتل شد شلیک کردم.

توضیح بده چطور این اتفاق افتاد؟

سر یک تقاطع بود که ما توانستیم پسر جوان را متوقف کنیم. او تلاش می‌کرد فرار کند، اما نتوانست. داشت دنده عقب می‌آمد که من لاستیک‌های او را هدف گرفتم، البته استوار به من گفت این کار را انجام بدهم و پس از شلیک، ماشین متوقف شد. فکر کردم تیراندازی من به سمت لاستیک باعث این توقف شده است. استوار دستور داد شیشه عقب ماشین را بشکنم و مرد جوان را بازداشت کنم، وقتی این کار را کردم دیدم پسر جوان مرده است و موضوع را به استوار گزارش دادم.

بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟ چرا تصمیم گرفتید موضوع را مخفی کنید؟

این پیشنهاد استوار بود. من 4 روز بیشتر به پایان دوران خدمتم نمانده بود و استوار هم از تعلیق می‌ترسید به من گفت سکوت کنم او همه چیز را درست می‌کند. من هم قبول کردم. با هم به خانه استوار رفتیم و او هر دو سلاح را پر از فشنگ کرد تا معلوم نشود ما شلیک کرده‌ایم. بعد به کلانتری رفتیم. استوار روی کاغذی ماموریت نوشت و زیر در اتاق کلانتر انداخت تا بگوید تقاضای ماموریت کرده بود و به همین دلیل در کلانتری حضور نداشته است.

آن‌طور که در پرونده آمده است، تو موضوع را به رئیس کلانتری گفتی چرا این کار را کردی؟

دچار عذاب وجدان شده بودم و نمی‌توانستم تحمل کنم. دلم برایش می‌سوخت به همین دلیل هم موضوع را اطلاع دادم.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها