هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو

در واقع فکمان افتاده روی پایمان،‌ پایمان قلم شده،‌ خودمان داریم می‌رویم اورژانس،‌ تازه ماشین‌مان هم بنزین ندارد و مجبوریم جرثقیل خبر کنیم، بعد جرثقیل صد هزار تومان پول می‌خواهد که ما نداریم به خاطر همین چون علافش کرده‌ایم، خودمان را به جای ماشین می‌بندد به جرثقیل... ببخشید... چند لحظه...
کد خبر: ۳۳۳۲۹۹

خب‌ از خواب بیدار شدیم! این هفته هر چی ایمیل و نامه داشتیم راجع به کنکور بود. ما هم همه‌اش نشسته‌ایم پشت رایانه و داریم به جماعت دلداری می‌دهیم که بابا حرص نخورید، نگران نباشید،‌ درست می‌شود،‌ ای بابا ترس ندارد که و از این حرف‌ها... انصافا شما بگویید ما از دست این کنکور به کجا پناه ببریم؟ حالا کنکور کارشناسی کم بود تازگی‌ها کنکور ارشد هم اضافه شده و ما نمی‌دانیم این یکی را کجای دلمان بگذاریم. لابد دو سال دیگر هم نوبت کنکور دکترا می‌شود! جسارتا قرار بود یک بیابانی چیزی پیدا کنید که ما برویم خودمان را در آن گم و گور کنیم،‌ چی شد؟ پیدایش نکردید؟

حنیف خان! ما ایمیلمان را می‌گذاریم گوشه صفحه، اما نمی‌دانیم چطور می‌شود که موقع صفحه‌بندی می‌زنم زمین هوا میره،... حالا به خاطر همین دوباره اینجا ایمیلمان را به شکل زبل‌خانانه‌ای (چی شد...) می‌نویسیم تا تو هم کمتر از دست ما حرص بخوری: kafekaghazi@gmail.com در مورد تی شرت‌ها هم حتما پیگیری می‌کنم و همین جا جوابت را می‌دهم.

دوست عزیزی که گفته بودی فقط از طریق ایمیل جوابم را بده،‌ ما نمی‌توانیم چنین کاری بکنیم. یعنی هر پاسخ و پرسشی از طریق همین صفحه باید انجام بگیرد. این قانون نوروزی... ببخشید قانون صفحه است و اینا. در ضمن اسمت کو پس؟

«من و برادرم عرفان» حالا که به این راحتی نشسته‌ایم و نوبل‌های زبان بسته را بین خودمان پخش می‌کنیم،‌ علاوه بر نوبل صلح، نوبل ادبیات را هم به شما تقدیم می‌کنیم از لحاظ توانا دانستن ما در امر نویسندگی (یاه یاه یاه...)

مینا از مشهد، اولا ما همه‌اش برای تو دعا می‌کنیم که هر چه زودتر کار پیدا کنی و روحیه‌ات عوض شود. دوما، تو نگران حرف‌هایت نباش و هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو، چون ما نه ناراحت می‌شویم و نه هیچی. بعد هم می‌دانم که شرایط سختی بر خانه حکمفرماست، اما امیدوارم هوای مادربزرگ و پدربزرگت را داشته باشی. چون... نمی‌دانیم چون چی... ولی هوایشان را داشته باش... (ما همین الان مقادیر بسیار زیادی دلمان مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌های مرحوممان را خواست... اشک‌ریزان شدید...)

بهاره از اراک،‌ ما هم زمانی در آن دانشگاه درس خوانده‌ایم ولی راستش را بخواهی خیلی اهل نوستالژی و اینا نیستیم. از دانشگاه چه خبر؟ همچنان اگر بخواهی از این طرفش بروی آن طرفش، باید موتور کرایه کنی ؟

شیلا خانم، من این کتابی را که گفتی نخواندم. لااقل اسم نویسنده‌اش را می‌گفتی ببینم می‌شناسم یا نه. درباره حساسیت هم باید بگوییم در واقع دماغمان به خاطر همین شکوفه‌های بهاری محترم، شده شیر سماور، ‌ای خواهر ما را یاد بدبختی‌هایمان نینداز...

هلیا خانم از اصفهان، آن ستون،‌ ستون خانه دوست بود که شتر آمد و جایش را گرفت اما خودش گفته اگر بچه‌ها مطلبی چیزی بفرستند؛ حتما چاپ می‌شود. راست و دروغش گردن خودش! حالا تو هم مثلا اگر کتاب خوبی خواندی که دیدی به درد معرفی کردن می‌خورد برایمان بنویس، ما با کمال میل توی ستون شترگاوپلنگ‌جان چاپ می‌کنیم. کلا از هر مطلبی که باعث شود این شتر حرف نزند و مطلبش چاپ نشود، استقبال می‌کنیم.

فائزه خانم، می‌بینم که چون نمره امتحانت 17 یا 18 می‌شود می‌نشینی گریه می‌کنی!‌ باز ما را به یاد خودمان می‌اندازی. ما هم به همین اندازه درسخوان بودیم، فقط نمی‌دانیم چرا وقتی همه نمره‌هایمان ناپلئونی می‌شد به جای این که گریه کنیم، نمی‌توانستیم نیشمان را ببندیم. خلاصه این که خیلی حرص نخور. ولی واقعا دلمان برایت سوخت. یعنی از کل تابستان فقط 3 روزش را تعطیلی؟ ای بابا ما اگر جای تو بودیم، ترک تحصیل می‌کردیم... البته شما این کار را نکن.

دوستی که نوشته بودی سر ماجرای مارکز از دست تو ناراحتم، راستش من از قضاوت کردن در مورد آدم‌ها اصلا خوشم نمی‌آید. ضمن این که دلیلی نمی‌بینم به خاطر چیزهایی که تو گفته بودی، مارکز را نویسنده بدی بدانم. اما از دستت ناراحت نشدم اصلا به من چه؟ تو هم نظرت را گفتی. آن شعر هم شعر «مسافر» از سهراب سپهری است که ما هم تا سر حد مرگ دوستش داریم و فکر می‌کنیم یکی از بهترین شعرهای سهراب است. اسمت را هم از این به بعد بنویس.

بابا حامد عباسی به جای روزشماری برای کنکور بشین روزشماری کن برای جام جهانی!! (فکر کنم تا چند هفته دیگر به درخواست اولیای محترم مشتریان کافه کاغذی، ما از جام‌جم اخراج شویم اینقدر که به بچه‌های مردم می‌گوییم بی‌خیال باشند و درس نخوانند!) اما روی هم رفته واقعا بهش فکر نکن.

خون آشام تنها (تو را به خدا اسم را نگاه کن!) من هم بلندی‌های بادگیر را دوست داشتم. البته در زمان نوجوانی و... خدا را شکر به خاطر معرفی این کتاب دو روز از افسردگی درآمدی... حالا بعدش چی؟ باز رفتی توی دنیای افسردگی؟‌ می‌خواهی یک بار دیگر کتاب را معرفی کنیم بلکه هم از افسردگی بیرون بیایی؟

ای بابا سارا خانم، در انتخاب رشته قبول نشدی، که نشدی این جیغ و داد دارد؟ حالا اینترتان هم که برنده شده و تیم ملی تان هم که تا چند روز دیگر در جام جهانی احتمالا گل افشان می‌کند... ببین چقدر بهانه برای خوش بودن هست. به واقع عرض می‌کنم، بیکاری برای این چیزها حرص می‌خوری؟

زهرا شهرابی، یعنی تو هنوز امتحان‌های پیش دانشگاهیت تمام نشده داری حرص کنکور را می‌خوری؟ ای بابا خسته شدم از بس راجع به کنکور حرف زدم دیگه نمی‌تونم... دیگه نمی‌تونم... شوخی کردیم. بهش زیاد فکر نکن. به هرحال می‌گذرد.

خب کنکوری‌های عزیز ما رفتیم. تا هفته بعد اگر می‌توانید سعی کنید برای ما که نامه می‌نویسید یا ایمیل می‌دهید زیاد به کنکور فکر نکنید. برای خودتان می‌گوییم وگرنه ما که اصلا عین خیالمان نیست... (دروغ هم که حناق نیست) تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها