دریا

کد خبر: ۳۳۳۱۶۷

بالاخره روز سفر رسید و همه وسایلی را که لازم داشتن برداشتن و حرکت کردن. نازنین روی صندلی عقب ماشین نشست و بابا بهش سفارش کرد که دستشو از شیشه بیرون نبره و به دستگیره درم دست نزنه که خیلی خطرناکه.

دخترک به صندلی تکیه داده بود و بیرون رو تماشا می‌کرد که یه دفعه چشمش افتاد به یه کوه بلند که یه کمی هم برف روش نشسته بود با خودش گفت که چقد بزرگ و قشنگه؟!

بعدش پرسید: «بابا این کوه اسمش چیه؟» بابا یه نگاهی به بیرون انداخت و گفت: «اونو میگی، به‌به چقدر زیباست؛ اون کوه دماوند بلندترین کوه ایرانه، نازنین جون می‌دونی بلندی اون بیشتر از 5 هزار متره. نازنین با تعجب گفت: «وای چقدر زیاده، بابا 5‌هزار متر چقدر میشه؟!

بابا گفت: یعنی این که خیلی بلنده!

نازنین گفت: باباجون، خیلی بزرگه؛ نه؟

و بعد همگی خندیدن و به راهشون ادامه دادن. یکی دو ساعتی که گذشت نازنین پرسید «بابا دریا چه جوریه؟ بزرگه؟آب زیاد داره؟»

بابا خندید و گفت: «عزیزم یه کمی صبر کنی می‌رسیم و خودت اونو می‌بینی»

نازنین گفت: «خسته شدم، پس کی می‌رسیم؟»

نازنین همش به دریا فکر می‌کرد تا این که رسیدن با تعجب زیاد کنار دریا و ایستاد و نگاش کرد و گفت: «وای خدای من، چقدر بزرگه، چقدر قشنگه! از حوض تو پارک خیلی بزرگتره، مگه نه بابا؟»

بابا که خندش گرفته بود، گفت: «بله دخترم خیلی، این دریا اسمش خزر یا مازندرانه که بزرگ‌ترین دریاچه دنیاست».

نازنین کفشاشو درآورد و رفت نزدیک آب وایستاد. موج‌ها یکی یکی می‌اومدن به ساحل و نازنین هم پاشو می‌زد به اونا و بازی می‌کرد. بعد از بازی تصمیم گرفت یه کمی از سنگ‌های کوچولوی سفید ساحل رو جمع کنه بابا هم اومد و بهش کمک کرد. همین طور که مشغول جمع کردن بودن نازنین پرسید«بابا، چرا اینجا اینقده آشغال ریخته و کثیفه نگا کن همه چی هست؛ کاغذ، قوطی خالی نوشابه، پلاستیک و خیلی چیزا، چرا اینجوریه مگه سطل نیستش؟» بابا گفت: «دختر من، این تقصیر آدماست که همه جا آلوده و کثیف می‌شه اگه هرکدوم از ما وقتی جایی می‌رسیم آشغال‌مونو توی سطل بریزیم و اگه سطل هم نبود بریزیم توی یه کیسه و با خودمون ببریم یه جایی که سطل هست بندازیم دیگه اینجوری همه جا کثیف نمی‌شه، اگه فکر کنیم که غیر از ما بقیه هم می‌خوان از طبیعت استفاده کنن و لذت ببرن همه‌جارو آلوده نمی‌کنیم». نازنین سرش رو تکون داد و گفت «باباجون کاشکی همه آدما مواظب بودن، آخه حیفه که دریا به این خوشگلی کثیف بشه، بچه‌ها جایی که پر از آشغاله دوست ندارن»

و بعدش با بابا مشغول جمع کردن سنگ‌ها شدن.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها