غرور قو

کد خبر: ۳۳۳۱۶۲

قوی سفید تا سیاهی پرنده تازه وارد را دید زود از آب برکه بیرون پرید و گوشه‌ای نشست. پرنده سیاه بعد از شنا کردن از آب بیرون آمد و رفت نزدیک قوی سفید نشست و گفت: سلام، چرا از من فرار می‌کنی.

قوی سفید با غرور سرش را بالا گرفت و سمت دیگری را نگاه کرد و جوابی هم نداد. پرنده سیاه دوباره به قوی سفید نگاه کرد و پرسید ما دو تا از یک خانواده هستیم فقط رنگ‌هایمان با هم متفاوت است، تو سفید هستی من هم سیاه. پس تو چرا از من دوری می‌کنی؟

قوی سفید نگاهی با بی‌تفاوتی کرد و گفت: آخه تو کثیفی. اگر در آب بیایی آب را سیاه می‌کنی و پرهای سفید و زیبای من کثیف و بد رنگ می‌شود. پرنده سیاه سرش را پایین انداخت و با ناراحتی در گوشه‌ای دیگر نشست و گفت: باشه من کمی خسته شدم. خستگی که از بدنم بیرون رفت می‌روم.

قوی سفید در گوشه‌ای نشست و کم‌کم خوابش برد. در همین موقع بود که گرد و غبار شدیدی از دوردست وزیدن گرفت و به سمت قوی سفید آمد و تمام بدن او پوشیده شد از غباری تیره. قوی سفید که از خواب بلند شد دید تمام بال‌هایش کثیف و بد رنگ شده است. زود با عصبانیت به سمت پرنده سیاه دوید و گفت: دیدی گفتم وجود تو باعث شد تمام پرهایم سیاه و کدر شود و غصه‌دار گوشه‌ای نشست و شروع کرد به گریه کردن.

پرنده سیاه که این صحنه را دید، از آنجایی که دل مهربانی داشت و با همه توهین‌هایی که شنیده بود، باز هم دلش به حال قوی سفید سوخت. در آن نزدیکی یک نوع برگی بود که وقتی در آب قرار می‌گرفت کف تولید می‌کرد و به عنوان تمیزکننده از آن استفاده می‌شد. آن برگ را پیدا کرد و با مقداری آب کف درست کرد و روی بدن قوی سفید ریخت و به قوی سفید گفت: بگذار مدتی این کف روی بدنت بماند و بعد داخل آب برو تا تمیز شوی و قوی سفید این کار را کرد و بدنش دوباره مثل اولش شد. او خیلی خوشحال شده بود. در همان موقع بود که خواست از پرنده سیاه تشکر کند. دور و برش را نگاه کرد و دیدپرنده سیاه رفته است.

به آسمان نگاه کرد و دید پرنده سیاه در آسمان چرخ می‌زند تا اوج بگیرد.

بال‌هایش را باز کرد و پرواز کرد به سوی قوی سیاه ، تازه متوجه شد پرواز کردن در آسمان آبی چقدر لذت دارد. اما همیشه غرور نمی‌گذاشت که او این لذت را تجربه کند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها