خانه بروبچه‌ها

مُخچه خوبه یا میخچه؟!

کد خبر: ۳۳۳۱۵۹

...من نتونستم اون جوری که باید قانعش کنم که دونستن اینا بهتر از ندونستنشه. باید بهش چی می‌گفتم؟ آخه همه که این قدرت درک رو ندارن... سعی می‌کنند اصل قضیه رو غلط جلوه بدن...دیوونه همیشگی

حالا من مخچه‌م پر از میخچه‌س، شما چی؟ (چی؟ آه ببخشید... ندیدم اسمت چیه!!) خب راس می‌گه دیگه! چرا؟ چون شما عنایت بفرما: مثلا حضرتآلو نشستی رو مبل، یهو می‌بینی شب شد! چون نرفتی سراغ یادگیری، فاز و نول نمی‌دونی چیه، دست می‌کنی تو پریز برق و... فااااااتِحَه! همون یه ذره دغدغه خاطری هم که تا اون موقع داشتی، تموم می‌شه می‌ره! خلاص! شما می‌مونی و یه پیکر ذغال سوخته بی‌دغدغه‌تر! (هه‌هه‌هه!) یا سرکار مزدوجیده شدین به سلامتی (ضمیمه خانوادگیه دیگه)، آق‌دوماد شاخ شمشاد سبیلاشونو تاب می‌دن می‌گن: «دااااشّاااااای مااااا، همه پسرزا بودن، حالیته؟ بچچچچِ اولمون باااااس یه پسر کاکل‌زری باشه (حالا نشد... نقره! نشدم برنز! ولی کمتر؟ دیگه نشه!) ... حالیته؟» بچه می‌شه دختر، آقام می‌رن سراغ یکی دیگه! دِ بیااااا... «بابا زیست‌شناسی دبیرستان مگه یادت نیس شوما؟ کروموزم ایگرگ، کروموزم ایکس؟» اطلاع کمتر، زندگی بهتر! وقت تمومه، یه عنایت دیگه‌م بفرما مجلس رو ختم کنیم بره! اون صد هزار سال پیشا که ما انسانهای نئاندرتال تو غار زندگی می‌کردیم، جادوگر قبیله خودمون یه روز صدام کرد و گفت: پاسی یادت باشه... گاوان و خران باربُردار، به ز آدمیان مردم‌آزار! گفتم: اونا که برا یه کُپه علف، باس هزار تا شلاق بخورن و هزار جور بار ببرن و هی به این و اون سواری بدن که! گفت: «دِ... نه دِ! اینا نکته انحرافی قضیه‌س! نکته اصلی اینه که هر چی کمتر بدونی، راحت‌تری!... ببین چه راحتن»!

ما از این حکایات نتیجه می‌گیریم که چی؟ خودت یه نگاه بنداز ببین آفریقائیهایی که سرزمینشون خاستگاه انسان بوده و آدمهاشم رو معادن طلا نشسته‌ن، زندگی بهتری دارن یا اونا که تو دنیای انفجار اطلاعات، معتقدن تو هر حوزه و زمینه ای هر چی اطلاعات درست تری داشته باشی موفق تر و راحت‌تری؟ (به آشناتون بگو: شما با این کمالات و کلامات، خودت مدرسه نرفتی؟ دانشگاه چی؟ اگه راس می‌گی پس بچه‌هات واسه چی می‌رن مدرسه؟ بگو زندگی بی سواد ها راحت تره یا دکترا و پروفسور ها؟)

کتابی برای درختان

تصمیم گرفته‌ام کتابی بنویسم که تک‌تک درختهای جهان را خوشحال کند... تصمیم گرفته‌ام کتابی بنویسم که در تک‌تک صفحاتش واژه باران ببارد و می‌دانی که اگر باران ببارد، سرزمین کتاب من سبز خواهد شد و در هر صفحه‌اش صدها گل خواهد روئید. آن وقت تو دیگر خواننده کتاب من نخواهی بود، بل‌که مسافری خواهی شد به باغهای روشن و بکر این سرزمین؛ و لذت خواهی برد از آسودن زیر سایه درختانی که خوشحالند و تماشا خواهی کرد آسمانی شاد را همراه با پرندگانی که تمام آوازهای عاشقانه‌شان را برای تو می‌خوانند.

ماهِ باران

اشک آسمان درآمد

1-فردا/ خندیدن بلد نیست.../ مثل دیروز که آن‌قدر بغض داشت/ که صدای گریه‌اش به امروز رسید.

2-به پرستوی غمگینی فکر کن/ که به نبودنت کوچ کرده.../ تنهایی به چشمان من عادت ندارد.../ کلید قفسم را به ابر بسپار/ که باران دیده باشد...

سمانه مالمیر از قم

عادت

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی‌شنوند. ساکنان کویر بعد از مدتی زیبایی ستاره‌ها را نمی‌بینند. تازگی، هر چیزی چه زود کهنه می‌شود و روزمرّگی چه سرعت پرشتاب و نامحدودی دارد در لحظه لحظه‌های ما!

چه تلخ است قصه عادت...!

حدیث مطالبی

طلب پوزش

امروز چهارمین روزیه که از هم بی‌خبریم. شاید زمانی که این متن چاپ می‌شه هم روز بیست و چهارم یا سی‌و‌چهارم باشه!

دلم براش خیلی تنگ شده. تا حالا یه روز هم از هم بی‌خبر نبودیم، چه برسه به چهار روز! می‌دونم... اشتباه از من بود. من سرش داد کشیدم اما اونم منو بلاتکلیف گذاشته بود. معلوم نبود چه ساعتی می‌یاد دنبال آشغالها، 9‌شب یا 10 شب؟

ای بابا، به چه زبونی بگم؟ خونه‌م بو گرفته چرا نمی‌یای؟ آقا... ببخشید... خوبه؟

(راستی، امیدوارم امسال واسه‌ت سال خوبی باشه و دایناسورها بهت حمله نکنن. البته اشکال نداره؛ واسه‌ت تجربه می‌شه که دیگه من و این بچه‌ها رو این‌جوری رو گاز نذاری. بابا حداقل یه ماکروفر بخر. چرا این‌قدر خساست می‌کنی آخه؟... یکی بخر بل‌که ما رو از این بدبختی دو ماه ناقابل تو نوبت چاپ موندن نجات بدی...)

لنگه کفش بیابانی

همین دیگه! هی گفتم از اون بیابون دل بکن... گوش نکردی... حالا که همه چی داره می‌ره به سمت «میکرو» شدن، «ماکرو» بخرم؟

عجب رسمی‌یه... هه‌هه...ه!

می‌خوام از رسم تلخی بنویسم که حالا میان ما عجیب باب شده: حکایت آنان که تا خبر فوتشان می‌رسد، عشاق گمنامشان رونما می‌شوند و جمعیتی از ایشان به راه می‌افتد که خود مرده هم در حالتی مبهوت بهشان می‌نگرد! چرا که می‌بیند تا زنده بوده کسی حتی نشانی خانه‌اش را هم نمی‌دانسته همین که سر به زمین گذاشته، از بورکینافاسو هم خود را به میت رسانده‌اند و تریپ داغداری برداشته‌اند! شام شب هفت هم که خورده شد همین ملت محو می‌شوند تا نوبت به دیگری برسد!

این چه علاقه و عشقی است... من از درک آن عاجزم. تا هستیم قدر هم را نمی‌دانیم و از همدیگر غافلیم و تا بوی حلوا بلند می‌شود سینه چاک می‌دهیم. کاش روزگاری می‌آمد که همه تا وقتی زنده‌اند به درد همدیگر برسند. دنبال میت دویدن و ته ریش گذاشتن و لاک سیاه زدن و نوازش دادن نزدیکان که توفیقی به حال مرده ندارد.

سید میلاد اشرفی از ساری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها