باغ عمو یوسف

کد خبر: ۳۳۱۹۲۷

صبح زود بچه‌ها به اتفاق عمو رفتن به باغ. وقتی رسیدن عمو خیلی بهشون سفارش کرد که مواظب باشن و بعدش رفت تا به کارش برسه.

بچه‌ها تصمیم گرفتن که با همدیگه «قایم باشک»‌ بازی کنن. حمید چشم گذاشت و شروع کرد به شمردن «ده، بیست، سی، چهل...» اکبر و علی هم رفتن تا قایم بشن. توی باغ یه جوی آب بود که دور و برش پر از سبزه و درخت بود. علی برای قایم شدن رفت پشت یکی از درخت‌های کنار آب. حمید وقتی شمردنش تموم شد رفت تا بچه‌ها رو پیدا کنه و آروم آروم به جایی که علی قایم شده بود نزدیک شد و علی هم برای این‌که دیده نشه خودشو
جمع و جور کرد که یه دفعه چشمش افتاد به یه چیزی که توی آب تکون می‌خورد. یه ذره رفت جلوتر تا ببینه چیه که حمید دیدش و داد زد: «دیدمت، دیدمت، سوک سوک» اما علی فریاد زد: «از جات تکون نخور، یه مار اونجاست!» حمید در جا خشکش زد و با سروصدای اونا اکبرم از جایی که قایم شده بود بیروان اومد و پرسید: «کو، کجاس؟»

علی گفت: اونجا پشت درخته، توی آب.

حمید گفت: خودت دیدیش؟

علی گفت: بله که دیدم، سفید بود، قشنگ تکون می‌خورد. بیا جلوتر می‌بینیش. اما نه؛ تکون نخورید تو فیلما می‌گن وقتی مار دیدی نباید تکون بخوری!

اکبر که یه کمی دورتر بود یواش گفت: شما دوتا تکون نخورید تا برم بابا رو خبر کنم و بعدش رفت تا اونو خبر کنه. به نزدیکی‌هاش که رسید داد زد: «بابا، بابا بدو که یه مار اونجاس».

و بعد دوتایی به طرف ته باغ دویدن. عمو یوسف از دیدن علی و حمید که مثل مجسمه ایستاده بودن و تکون نمی‌خوردن تعجب کرد و بعدش یه چوب بزرگ برداشت و رفت به سمت جایی که بچه‌ها نشون می‌دادن. بچه‌ها هر 3 تاشون ترسیده بودند و هیچ حرفی نمی‌زدن. عمو وقتی به کنار جوی آب رسید صدای خنده‌اش به آسمون رفت. اون 3 تا حسابی تعجب کرده بودن، همدیگه رو نگاه کردن، نمی‌دونستن که باید بخندند یا ... که عمو صداشون کرد و گفت: «بچه‌ها بیاین جلو و نترسین، مارو کشتم.» پسرها جلو رفتن و دوباره عمو گفت: «نگاه کنین، عجب مار بزرگیه!» یه تیکه طناب سفید که بین علف‌ها گیر کرده بود و ته اون توی آب این طرف و اون طرف می‌رفت.

عمو گفت: «کی اول مارو دید؟» حمید و اکبر، علی رو نگاه کردن و با انگشت اونو نشون دادن و بعد عمو گفت: «علی جون بیا ببین چه مار خطرناکیه، فقط مواظب باش تورو نخوره!»

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها