انشای فرزاد

کد خبر: ۳۳۱۹۲۴

مادر گفت: فرزاد جان شما خودت باید بنویسی... آقای معلم می‌خواهد به ذهن تو نمره دهد البته من هم در انشا نوشتن خیلی ضعیف هستم و نمی‌توانم کمکی به تو کنم...

فرزاد کمی‌ فکر کرد و بعد سمت تلفن رفت و به پدرش زنگ زد و از او کمک خواست. پدر هم گفت: منتظر بمان تا شب من بیام خانه... و فرزاد کوچولو همچنان منتظر ماند...

دیگر ساعت 9 شده بود ولی هنوز پدر نیامده بود. فرزاد ناچارا پیش خواهرش فرانک رفت. او دختر شیطونی بود و مدام فرزاد را اذیت می‌کرد و با او دشمنی دیرینه داشت.

فردای آن روز فرزاد با افتخار رفت سر کلاس و ایستاد تا انشایش را بخواند. از خط اول شروع کرد و خواند تا به وسط‌های پاراگراف که رسید بچه‌ها همه وحشت‌زده شده بودند و همه از ترس میزهایشان را با دست نگه داشته بودند.

آقای معلم گفت: فرزاد... این چه انشایی است که نوشتی... تو انشا نوشتی یا ماجرای یک فیلم ترسناک... من گفتم یک خاطره یا درباره مسائل آموزنده یا چیزهای دیگر. خوب حالا دفترت را به من بده و سرجایت بنشین...

فرزاد گفت: یعنی آقا به من نمره نمی‌دهید.

آقای معلم گفت: نه چون مطمئن هستم این انشا را خودت ننوشتی...

فرزاد که خیلی ناراحت شده بود، رفت پشت میزش نشست و گریه کرد و در دلش گفت: فرانک بدجنس... حالا می‌دانم باهات چه کار کنم... .

فرزاد بعد از تمام شدن ساعت مدرسه به خانه رفت و سریعا به سمت اتاق خواهرش رفت و تمام دفتر و کتاب‌هایش را پاره کرد و با مداد و خودکار روی تمام وسایلش را خط کشید و خلاصه تمام اتاق را به هم ریخت و رفت و در اتاق خودش نشست...

فرانک ساعتی بعد از مدرسه به خانه آمد و با این صحنه وحشتناک مواجه شد... جیغ کشید و پیش مادرش رفت و گفت: مادر چه اتفاقی افتاده... تمام اتاقم به هم ریخته و تمام وسایلم خراب شده؟ فرزاد به خانه آمده؟

مادر گفت: بله... اما به اون چه ربطی داره؟

فرانک گفت: چرا من می‌دانم... اون این کارو کرده... درسته... کار اونه... به خاطر این که... و حرفش را خورد.

فرانک به سمت اتاق فرزاد رفت و در را با ضربه‌ای باز کرد و به او گفت: با چه جراتی این کار را کردی؟ چرا وسایلم را پاره کردی؟ تو حق چنین کاری را نداشتی...

فرزاد گفت: تو چطور حق داشتی چنین انشا زشتی را برایم بنویسی که آقای معلم هم به من نمره ندهد.

فرانک گفت: خودت خواستی... می‌خواستی خودت بنویسی... من این‌طوری دوست داشتم بنویسم.

در این میان مادر به اتاق آمد و گفت: بچه‌ها چی شده؟

فرزاد گفت: دیروز فرانک برایم یک انشا نوشت... آقای معلم هم به من نمره نداد... تازه دعوایم هم کرد...

مادر به فرزاد گفت: پسرم اولا تو نباید کارها و درس‌هایت را به کسی واگذار کنی... چون انشا مال تو بوده و خودت باید می‌نوشتی... دوما بسیار کار بدی کردی که وسایل خواهرت را خراب کردی... فرانک هم کار بدی انجام داده که به تو نگفته که چه انشایی برایت نوشته... حالا تو برو و یک انشای قشنگ بنویس... فردا من می‌آیم و با معلمت حرف می‌زنم تا یک ارفاقی برایت قائل شود...

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها