داستانک

واکسی

کد خبر: ۳۳۱۸۹۵

پارچ آب رو که سر کشید تازه فهمید گرمازده شده.

با نگاه به مادر سلام کرد و با نگاه هم جوابشو گرفت.

مادر تو رختخواب همچنان افتاده بود؛ مریض و بی‌حال.

کمی نفس تازه کرد و دم در رفت.

رو پله‌های حیاط نشست و کارتن وسایلی که خریده بود رو وارسی کرد.

واکس‌های مختلف، انواع و اقسام فرچه‌ و...،
همه رو مرتب کرد و یه گوشه‌ای گذاشت.

از فردا صبح باید زود بیدار می‌شد و با این وسایل نو هم حتما کار و کاسبی خوبی می‌تونست راه بندازه.

با این فکرا دوباره پیش مادر برگشت.

به زور بلندش کرد و داروهاشو داد و بعد خودش آروم دراز کشید پیش مادر و از خستگی نفهمید کی خوابش برد.

***

فردا صبح حسابی عجله کرد که به ایستگاه‌های بالاشهر برسه، چون مردم اونجا پول خوبی می‌دادن.

وقتی به اونجا رسید و هی دنبال این و اون دوید خسته شد.

نگاهشو دوخت به آدمایی که تند و تند کفشاشونو برق می‌انداختن و می‌رفتن.

بساطشو گوشه‌ای انداخت و کنار دستگاه برقی واکس کفش ایستاد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها