یک قارچ از زندگی

مادرها عاشق می مانند

کد خبر: ۳۳۱۸۹۴

ایستگاه بعد، یک خانم که خسته به نظر می‌رسید و روی نیمکت ایستگاه نشسته بود با دیدن اتوبوس، دختر چهار پنج ساله‌اش را زیر بغل زد و سریع آمد طرف در عقب. چند نفری پیاده شدند. زن سوار شد. فقط توانست روی پله بیاید و بایستد.

خانمی که روی صندلی اول قسمت زنانه نشسته بود گفت: «بچه‌رو بدین به من، این جوری براتون سخته؛ خطرناک هم هست.»

مادر از بچه پرسید: «میری؟» بچه خجالت کشید. نگاهش را از مسافرها گرفت و توی چشم‌های مادر، ابروهایش را بالا انداخت که یعنی نه، نمی روم. مادر در گوشش چیزی گفت و بچه هم در گوش مادر نجوایی کرد. نشنیدم چه گفتند اما هر دو خندیدند. مادر از زنی که نشسته بود، پرسید: «سخت‌تون نیست؟ اذیت نمی‌شین؟» زن بدون این که پاسخی دهد دستش را دراز کرد و بچه را گرفت. یعنی که اذیت نیستم! مادر باز هم با چشم و ابرو به بچه سفارش کرد که مبادا اذیت کند.

بچه رفت و نشست توی بغل زن؛ اما چشم و دلش پیش مادر ماند. مادر خوب از دل دختر خبر داشت. مثل دل یک گنجشک کوچک، ملتهب. مادر با او صحبت می‌کرد؛ آرام. اتوبوس از خط ویژه می‌رفت و زود به ایستگاه بعدی رسید.

راننده در عقب را زد. شیشه حائل شد بین مادر و دختر. دختر گویی خود مادر را بخواهد و نه تصویر او را در قاب شیشه‌ای، دولا شد، سر خم کرد، به مادر لبخند زد و همان‌طور ماند تا در بسته شد.

مادر جلو آمد. دختر دستش را دراز کرد و دست مادر را گرفت. گویی آرام شد.

مادر کلاه و شال‌گردن دخترک را که با رنگ چشمانش، رنگین کمانی ساخته بودند، برداشت و در ساکش گذاشت.

‌ ایستگاه بعد، صندلی کنار زنی که حالا دخترک جلوی پایش ایستاده بود، خالی شد. مادر نشست. دختر مانند کسی که سال‌ها عزیزی را ندیده باشد، دست در گردن مادر انداخت و خندید و مادر را بوسید و مادر هم. با خودم گفتم چه عشقی است این عشق مادری. عشقی که همیشه باقی است. شاید وقتی بچه‌ها بزرگ می‌شوند، فراموشش می کنند یا دیگر درست درکش نمی‌کنند. کاش از این بابت همیشه بچه می‌ماندیم. کاش مادرها را همیشه به قدر بچگی دوست داشتیم. کاش ...

می‌دانم که این چنین نمی‌شود؛ می‌دانم که زندگی و درگیری‌های آن ما را با خود می برد؛ اما ... اما می‌دانم که مادرها همیشه عاشق می‌مانند؛ همیشه.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها