من به زندگی مشترکم پایان دادم

«من برای این که زندگی خوبی داشته باشم همه سعی و تلاشم را کردم، اما مشخص است که برای انجام یافتن یک زندگی مشترک تنها تلاش یکطرفه کافی نیست، باید هر دو همه سعی‌شان را بکنند تا سرانجام موفق شوند که زندگی مستحکمی بسازند و سال‌ها در کنار هم زندگی کنند. در مورد من و آنتونی ماجرا به این شکل پیش نمی‌رفت.
کد خبر: ۳۳۰۸۴۸

آنتونی به محض این که با من ازدواج کرد تمام قول و قرارهایمان را زیر پا گذاشت. برایش مهم نبود که ثبات زندگیمان چطور باید حفظ شود، انگار پروژه‌ای که روی آن برنامه‌ریزی کرده بود به اجرا رسیده و دیگر کوچک‌ترین تلاش و حرکتی متوجه او نیست.

او نمی‌فهمید که من برای آنچه که زندگی زناشویی‌مان نام داشت، چقدر تلاش می‌کنم و در عوض او کوچک‌ترین قدمی هم برنمی‌داشت. انگار هر‌چه سعی می‌کردم جواب بدتری می‌گرفتم. شوهرم همه انگیزه‌ام را کشته بود و مرا تبدیل به یک ربات کرده بود که تنها وظیفه‌ام رسیدگی به زندگی بود. این وضع بالاخره مرا خسته کرد.»

خانم «بلین میلام» 28 ساله به قتل همسر  31‌ساله‌اش «آنتونی میلام» اعتراف کرده است. بلین متهم است زمانی که پس از 5 سال زندگی مشترک با شوهرش، احساس افسردگی و سرخوردگی شدید داشته است، وحشیانه به سوی شوهر جوانش حمله کرده و با ضربات متعدد چاقو او را از پا درآورده است. مرگ آنتونی
به‌علت پاره شدن شریان‌های اصلی گردنش درج شد و از همان زمان پرونده قتل این مرد که مهندس راه و ساختمان بود، تشکیل شد. خانم بلین که چاره‌ای بجز اعتراف نداشت همه جزئیات صحنه قتل را بازگو کرده و بزودی بعد از یک بار دیگر حضور در دادگاه، حکم نهایی‌اش را دریافت می‌کند؛ حکمی که به گفته وکیلش کمتر از حداقل 40 سال حبس نخواهد بود. «من قصد ازدواج نداشتم. زمانی که با آنتونی آشنا شدم هیچ جذابیتی برایم نداشت.

من دختر پرشور و نشاطی بودم که دوست داشتم همه هیجان‌ها را در زندگی‌ام تجربه کنم و اصلا به فکر آن نبودم که در آن سن و سال تن به یک ازدواج مشترک بدهم. این بود که اوایل ارتباط با آنتونی را که از آشنایان دورمان بود، جدی نمی‌گرفتم. کم‌کم متوجه شدم که او قصد ازدواج هرچه زودتر با مرا دارد. اصلا باورم نمی‌شد. او می‌دانست که من می‌خواهم تا زمانی که می‌توانم، سفر کنم و از زندگی در جوانی حداکثر استفاده را بکنم.

او می‌دانست تنها نقاط مشترکی که من و او با هم داریم، همان رابطه دورادورمان از طریق خانواده‌هاست و دیگر چیزی وجود نداشت که بتواند ما را ـ که دو شخصیت کاملا متفاوت هستیم ـ به هم برساند. اما آنتونی دست بردار نبود؛ هرچه بیشتر سعی می‌کردم او را قانع کنم که ما از هیچ نظر به هم شبیه نیستیم و زندگی مشترکمان مطمئنا با شکست مواجه می‌شود، زیر بار نمی‌رفت. معتقد بود که عمیقا مرا دوست دارد و به همین خاطر مطمئن است که با هر سختی‌ای که پیش بیاید، دست و پنجه نرم می‌کند و می‌تواند زندگی زیبایی را برایم فراهم کند. ماه‌ها اصلا به حرف‌هایش اهمیتی نمی‌دادم و همه انرژی‌ام را صرف این می‌کردم که او را منصرف کنم اما کم‌کم بالاخره توانست در روحم نفوذ کند و نظرم را تغییر دهد. با خودم فکر کردم آنچه که او از زندگی مشترکمان توصیف می‌کند، نمی‌تواند شرایط بدی باشد و ممکن است حتی با آنچه که لذت در زندگی مجردی‌ام می‌خواندم، قابل مقایسه نباشد. وقتی بعد از 8 ماه سرانجام به او پاسخ مثبت دادم، از خوشحالی در پوستش نمی‌گنجید و با خودم فکر می‌کردم ازدواج با مردی که چنین علاقه وافری به همسرش دارد، مطمئنا آرزوی هر دختری است و من می‌توانم یکی از همان‌هایی باشم که طعم لذت‌بخش خوشبختی واقعی را حس کرده‌اند، اما اشتباه می‌کردم. ازدواج برای آنتونی تنها یک مرحله بود که می‌خواست با من از آن گذر کند و به محض آن که به خواسته‌اش رسید، همه چیز در او تغییر کرد. او دیگر آدم سابق نبود.»

جنجال و درگیری‌های میان این زوج جوان از همان ماه‌های اول شروع شد. بلین که تصور می‌کرد یک زندگی رویایی در پیش دارد که همه روزهایش را با شادی آغاز می‌کند، تازه با حقیقت آشنا شده بود و باید با شرایطی که داشت، خود را وفق می‌داد و از آنچه که برای خودش خیالبافی کرده بود، خیلی فاصله داشت. آنتونی مردی خشک و جدی بود که تمام وقتش را در محل کار می‌گذراند و حتی لحظاتی هم که در خانه بود یا پای تلفن در حال بحث و جدل با کارمندان شرکتش بود یا این که با مشکلات شغلی‌اش در ذهن دست و پنجه نرم می‌کرد. تحمل این شرایط برای بلین که از یک زندگی شلوغ و پرهیجان ناگهان به یک خانه خلوت پا گذاشته بود، بشدت سخت شده بود. هر چه سعی می‌کرد تا اوضاع را آن طور که آرزو داشته پیش ببرد، کمتر نتیجه می‌گرفت. با گذشت زمان فاصله میان او و همسرش روز به روز بیشتر شد. آنتونی خیلی خوب به او فهمانده بود که برای شیرین کردن این زندگی مشترک هیچ تلاشی نمی‌کند و حتی حاضر نیست مشکلاتی را که در آن وجود داشت، حل کند. بحث‌های میان آنها کار را به جایی رسانده بود که ماه‌ها با هم حرف نمی‌زدند و از اوضاع یکدیگر کوچک‌ترین اطلاعی نداشتند. «بلین» که می‌خواست بالاخره به هر قیمتی شده زندگی مشترکش را از این حالت خارج کند، دست به دامان خانواده شوهرش شد. اما آنها هم به او روی خوش نشان نمی‌دادند. انگار پرنده‌ای در قفس بود که هرچه تقلا می‌کرد بیشتر در گرداب زندگی مشترک با آنتونی فرو می‌رفت.

«از زندگی‌ام خسته بودم. همه چیز برایم مثل خواب ترسناکی بود که دوست داشتم زودتر از آن بیدار شوم. احساس می‌کردم با مردی زندگی می‌کنم که هیچ شناختی از او ندارم. همه اوقات و لحظات خالی‌اش یا با فکر کردن به کارش می‌گذشت یا آن که سرگرم مشکلات خانواده‌اش بود.

پدر و مادر من نه تنها باری از روی دوشمان برنمی‌داشتند بلکه خودشان عاملی برای جدل‌ها و بحث‌هایمان بودند، خسته بودم و نمی‌دانستم چطور و چند سال می‌توانم این شرایط را تحمل کنم هر چقدر با خودم کلنجار می‌رفتم نمی‌توانستم به طلاق گرفتن فکر کنم و آن هم یک دلیل بیشتر نداشت. همه دوران نوجوانی و جوانی و قبل از ازدواجم با خودم عهد کرده بودم که هرگز و تحت هیچ شرایطی اجازه ندهم که زندگی مشترکم از هم بپاشد و به همین خاطر هم بود که می‌خواستم هر طور شده پایه‌های سست این زندگی مشترک را محکم نگه دارم، اما بی‌فایده بود.

فاصله میان من و آنتونی کم نبود، دو غریبه بودیم که با هر رفتار دیگری احساس عذاب می‌کردیم. او مرا دختری لوس، لجباز و از خود راضی می‌دید که می‌خواست شوهرش همه وقت و توجهش را برای او کنار بگذارد و این کاری نبود که برایش خوشایند باشد. زمان می‌گذشت اما چیزی از مشکلاتم ‌کم نمی‌شد. احساس می‌کردم آنقدر در طول این سال‌ها عصبی بوده‌ام و همه مشکلات را درون خودم ریخته‌ام که دیگر آتشفشانی شده‌ام که هر لحظه ممکن است منفجر شود.

نمی‌خواستم این طور باشد اما کنترلی روی احساساتم نداشتم. روز حادثه آنتونی به من گفت از انتخابی که داشته پشیمان است. او گفت که از همان روزهای اول ازدواجمان متوجه اشتباهش شده و مدت‌های زیادی است که به طلاق فکر می‌کند. باورم نمی‌شد که من همه سعی‌ام را کردم و صبوری به خرج دادم تا این زندگی نپاشد، اما این بار اوست که می‌خواهد من از خانه‌اش خارج شوم.دیوانه شدم.

روی مبل نشسته بودم که از پشت سر با چاقوی تیزی به او حمله کردم و خودم به زندگی مشترکمان پایان دادم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها