در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زندگی مشترکم از هم پاشیده بود و اعتیادم به کوکائین باعث شده بود که دیگر حتی قادر به فکر کردن هم نباشم. ماجرای زندگیام مثل فیلم طولانی و غمانگیزی شده بود که دلم میخواست هر چه زودتر به پایانش نزدیک شوم. اما اینطور نبود انگار باید هر لحظه آن را زندگی میکردم و زجر میکشیدم. از دست دادن همسرم که علاقه زیادی به او داشتم ضربه مهلکی برایم بود که همه چیز را تغییر داد. از زمانی که «الیزا» از من طلاق گرفت، زندگیام دگرگون شد و دیگر آن آدم سابق نبودم.» «تونی ردبتر» 38 ساله به اتهام قتل فرزند 7 ماههاش، «مورگان» دادگاهی شده است.
تونی اعتراف کرده زمانی که فرزندش چند ساعت تنها با او در خانه بوده از گریه کردنش خسته شده و در حالی که تحت تاثیر موادمخدر بوده آنقدر کودکش را کتکش زده که از حال رفته است. زمانی که تونی دقایقی بعد متوجه فاجعهای که رخ داده بود، شد با پلیس تماس گرفت و از آنها درخواست کمک کرد. پس از حضور پزشکان در منزل این مرد، آنها بلافاصله مورگان را به بیمارستان منتقل کردند.
پدرش تونی مدعی بود که در حال تماشای تلویزیون بوده که متوجه شده فرزندش بیحال است و به همین خاطر با پلیس تماس گرفته و تقاضای کمک کرده است. ادعاهای این مرد که مشخص بود کاملا دروغ است، بلافاصله توسط ماموران پلیس مورد بررسی قرار گرفت. وجود چندین خراش و جای کوفتگی روی بدن این کودک نشان میداد که حادثهای تلخ برایش به وقوع پیوسته که پدرش در آن دخیل بوده است. «الیزا» همسر سابق تونی که تنها چند هفته قبل از او جدا شده بود، با تماس ماموران در بیمارستان حاضر شد.
او توضیح داد پس از این که متوجه شده شوهرش اعتیاد شدید به کوکائین پیدا کرده از او طلاق گرفته و تنها اجازه میداده هفتهای یک بار او فرزندش را ببیند. مورگان کوچک تنها 10 ساعت بعد براثر شدت جراحات وارده در بیمارستان جانش را از دست داد و از همان زمان تنها مظنون پرونده، «تونی» دستگیر شد. زمان زیادی لازم نبود تا سرانجام این پدر بیرحم اعتراف کند که گریههای مداوم «مورگان» که ظاهرا دلتنگ مادرش بوده او را بشدت عصبی کرده و حملههای وحشیانهاش را رقم زده است.
با اعترافات او، پرونده قتل این کودک 7 ماهه تکمیل و پدر بیرحمش به اتهام قتل عمد راهی دادگاه شد.
«من همیشه دوست داشتم که خانواده خوبی داشته باشم و این همان چیزی بود که الیزا هم آن را میخواست. ما از دوران کودکی یکدیگر را میشناختیم و وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم همه جزئیات زندگی هم را میدانستیم. من خیلی خوب متوجه بودم که الیزا زنی سرسخت و سختکوش است که برای رسیدن به اهدافش از همه انرژیاش بهره میگیرد. او بدون آن که کوچکترین حامیای داشته باشد، توانست در رشته پرستاری فارغالتحصیل و در شغلی که همیشه آرزویش را داشت مشغول به کار شود. من بعکس او آنقدر که باید در هیچ کاری جدیت نداشتم. در واقع پس از ازدواج با الیزا بود که کمی روبراهتر زندگی کردم و تصمیم گرفتم زندگی را کمی جدیتر بگیرم. فاصله میان ما از زمانی ایجاد شد که من به کشیدن کوکائین رو آوردم. اوایل تنها برای تفریح و شبهایی که الیزا در بیمارستان کشیک بود با دوستانم از این ماده استفاده میکردیم. به من گفته بودند که این ماده اصلا اعتیادآور نیست و میتوانم هر قدر که میخواهم از آن استفاده کنم اما اشتباه فهمیده بودم. هر چه بییشتر از آن لذت میبردم بیشتر و بیشتر به مصرف دوبارهاش تمایل پیدا میکردم. میدانستم که همسرم از این ماجرا بشدت ناراحت میشود. او تازه باردار شده بود و شوق زیادی برای زندگی مشترکمان و آنچه که قرار بود به عنوان فرزندمان وارد خانه شود، داشت. برعکس او من بودم که تحت تاثیر این مواد به مرد دیگری تبدیل شده بودم. خودم میفهمیدم که آدم سابق نیستم اما حاضر نبودم زیر بار واقعیتی که در حال رخ دادن بود، بروم. ماهها میگذشت و هر بار که الیزا از من میپرسید چرا رفتارم تغییرکرده، جوابی عجیب و غریب و بیربط به او میدادم. کشیکهای شبانهاش را بهانه کرده بودم و مدعی شدم که آنقدر شبها را در تنهایی سپری کردهام که از لحاظ روحی خسته و درمانده شدهام. او که میکوشید اوضاع را بهتر کند، قول داد به محض این که جنینش در شکم 5 ماهه شود، از محل کارش مرخصی بگیرد و همین کار را هم کرد. اما حضورش در خانه هم برایم سخت شده بود. دیگر نمیتوانستم شبها براحتی کوکائین مصرف کنم. مجبور بودم به خانه دوستان و آشنایانم بروم که این هم برای همسرم قابل قبول نبود. احساس کرده بود اتفاقی در حال رخ دادن است و درست هم فکر میکرد اما به خاطر فرزندی که در راه داشتیم، چیزی نمیگفت. آنقدر بد حال بودم که روزی که برای زایمان به بیمارستان رفت، خواب مانده بودم. این اتفاق برای الیزا نقطه پایانی زندگی مشترکمان بود. وقتی از بیمارستان به خانهمان بازگشت با جدیت به من گفت که تنها چند ماه دیگر صبر میکند و اگر رفتارهای من درست نشود حتما مرا ترک میکند و فرزندمان را که «مورگان» نامیده بود، با خودش میبرد. اما من به جای این که حرفهایش را جدی بگیرم به او خندیدم.
فکر میکردم هیچ مادری حاضر نمیشود در حالی که تازه صاحب فرزندی شده، شوهرش را ترک کند. تصور میکردم دروغ میگوید، اما واقعیت داشت. شبی که به من گفت هفتههاست میداند که کوکائین مصرف میکنم، اعلام کرد که فردا پیش یک وکیل میرود و درخواست طلاق میکند و همین کار را هم کرد.» ترک کردن خانه توسط الیزا فرصت خوبی بود که تونی به آنچه که علاقه داشت، یعنی مواد مخدر بیشتر پناه ببرد.
او دیگر حتی به محل کارش هم نمیرفت و هرچه پسانداز داشت را خرج خرید کوکائین میکرد. زندگی برایش کاملا بیمفهوم شده بود. رفتن الیزا از خانه بیشتر از آنچه که فکرش را میکرد، به او ضربه زده بود . حاضر نبود این واقعیت را قبول کند و برای برگرداندن همسر و فرزندی که شناخت زیادی از او نداشت وقتی صرف کند. موادمخدر تاثیر مخربش را روی او گذاشته بود و از «تونی» مردی بیخیال ساخته بود.
«الیزا که میخواست هر طور شده مورگان مرا به عنوان پدرش به یاد داشته باشد به من گفت که هفتهای چند ساعت او را پیش من میگذارد تا ارتباطمان حفظ شود. دوست داشتم او را ببینم و از این پیشنهادش خوشحال شدم. روز آخری که مورگان پیش من ماند، انگار مریض بود. مدام مادرش را میخواست و گریه میکرد. کلافه شده بودم. انگار این روی سرم آوار شده بود و حالت عادی نداشتم. کوکائین مغزم را از بین برده بود. صدایش در گوشم میپیچید و این بود که برای ساکت کردنش به سویش حمله کردم، من با دستان خودم تنها امید زندگیم را نابود کردم.»
مترجم:المیراصدیقی
منبع:کورتنیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: