در بهار زندگی احساس پیری نکنید

آیا در عنفوان جوانی احساس پیری به سراغتان آمده و روزگارتان را با آه و افسوس همراه کرده ‌است؟ هنوز به 30 سالگی نرسیده و در آستانه بیست و چند سالگی، احساس می‌کنید همه فرصت‌هایتان را از دست داده‌اید و عمر و جوانی‌تان رفته، بی‌آن‌که در تمام آن سال‌ها آنقدرها که حقش بوده جوانی کرده و خوشبخت بوده باشید؟ فکر می‌کنید هنوز هیچی نشده باید به فکر سال‌های میانسالی و بعد هم از کارافتادگی‌تان باشید؟ حتی ازدواج هم نکرده‌اید که دلتان را به آن خوش کنید؟ در 40 سالگی صاحب داماد شده‌اید و به جای این که خوشحال باشید غصه پیر شدنتان را می‌خورید؟ گیریم که اینها همه درست، اینقدر غر زدن دارد؟ باید برای از بین بردن این احساس کاری بکنید، وگرنه می‌تواند لذت را از زندگی‌تان بیرون کند و جایش را به اضطراب و نگرانی بدهد. سعی کنید از آن آدم‌هایی نباشید که روز تولدشان برایشان غم‌انگیز و دردآور است و هر سال در سالروز تولدشان با این احساس که یک سال پیرتر شده‌اند عبوس و اخمو، شمع‌هایشان را فوت می‌کنند و کیک تولدشان را می‌برند. مراسم تولد را برای دیگران زهرمار نکنید. از آنهایی باشید که در هر تولد به خودشان می‌بالند که یک سال بزرگ‌تر شده‌اند و یک سال‌ بیشتر زندگی را تجربه کرده‌اند. مثبت نگاه کنید لطفا.
کد خبر: ۳۳۰۵۸۰

ماشاءالله پهلوان

راستش را بخواهید احساس پیری داشتن یک مساله بشریت، است و ملیت و زبان و رنگ هم نمی‌شناسد. فرقی نمی‌کند کجایی و کی به‌دنیا آمده باشید. همه آدم‌های دنیا از یک سنی به بعد احساس پیری می‌کنند و مدتی را هم بابت آن افسرده می‌شوند. آمارها می‌گویند در کشورهایی که میانگین سن جمعیت در آنها پایین است و جوان‌ها بیشترین قشر جامعه را تشکیل می‌دهند، این احساس در سنین پایین‌تری خودش را بروز می‌دهد، اما کشور‌هایی که پدر و مادرهای قدیمش آنقدرها به بچه‌دار شدن علاقه‌مند نبوده‌اند و بیشتر از یکی دو تا بچه نداشته‌اند، این احساس هم در سنین بالاتری در آدم‌هایش به‌وجود می‌آید.

دلیل علمی‌اش هم خیلی ساده است. خودتان را یک جوان 32 ساله‌ تصور کنید که تصمیم گرفته‌ مثلا تا قبل از 35 سالگی زبان آلمانی یاد بگیرد. پایتان را که به موسسه آموزش زبان آلمانی می‌گذارید، یک عده جوان بیست و یکی دو ساله را می‌بینید که زودتر از شما با شور و هیجان دارند بالا و پایین می‌پرند. آن‌وقت شما حال ندارید پله‌های ساختمان را بالا بروید. سوار تاکسی که می‌شوید جوان‌های 20 ساله را که دارند از شیطنت‌های کلاس و دانشگاهشان برای همدیگر لاف می‌زنند می‌بینید و خب حالتان گرفته می‌شود. احساس می‌کنید پیششان کم می‌آورید. حتی وارد جمعشان هم که می‌شوید با وجود فاصله سنی کمتان به نظرشان عجیب و غریب و بزرگ می‌رسید. شوخی‌هایتان دیگر قدیمی شده و بدتر از همه این که شخصیت‌های کارتونی که شما عاشقشان بودید، برایشان کاملا ناشناخته است.

البته بخشی از این مشکل به سرعت بالای پیشرفت فناوری هم مربوط می‌شود. جوان‌های نسل جدید حرص و ولع عجیبی در یاد گرفتن و به کار بستن این فناوری‌ها دارند. آن‌وقت در حالی که شما از دوربین‌دار بودن موبایلتان شاد و خوشحالید، آنها با اسکایپ با دوستانشان حرف می‌زنند و بلوتوث لپ‌تاپشان هم برایشان یک چیز قدیمی و تقریبا بی‌مصرف است.

اما فرض کنید همان جوان 32 ساله هستید و در جایی زندگی می‌کنید که هر روز از دم در خانه‌ تا ایستگاه اتوبوس سر کوچه‌تان تعداد زیادی پیرمرد و پیرزن را در حال قدم زدن‌های صبحگاهی می‌بینید که به شما «صبح بخیر جوان» و «ماشاالله به این قد و هیکل» می‌گویند. با این که هیجان و نشاط جوانی در اطرافتان موج نمی‌زند و این خودش یک درد بزرگ‌ است، اما در عوض شما جزو جوان‌ترها به حساب می‌آیید و این احساس خوبی در شما ایجاد می‌کند. خوب که دقت کنید احساسش کمی کاذب است اما کی به این چیزها اهمیت می‌دهد؟

بهار زندگی

داشتن احساس پیری با پیر شدن واقعی فاصله زیادی دارد. آدم‌ها معمولا از سنین بسیار پایین و گاهی در حالی که هنوز جوان به حساب می‌آیند احساس پیری می‌کنند، در حالی که هنوز 40 ساله‌اید و جامعه رسما شما را میانسال به حساب می‌آورد. این چه مازوخیستی است که دست از سرتان برنمی‌دارد و دائم به جان خودتان غر می‌زنید که پیر شده‌اید.

واقعیت این است که شما تا 40 سالگی هم هنوز جوان به حساب می‌آیید، حتی اگر در سن 27 سالگی اولین دانه موی سفید را در سرتان کشف کرده‌ باشید. گاهی هم در حالی که سرتان به زندگی‌ گرم است و اصلا در بند پیری و میانسالی و از این دست نگرانی‌ها نیستید یک‌دفعه کسی از جایی توی پر و بال بیخیالی‌تان می‌زند. یک صبح بهاری را در نظر بگیرید که شاد‌و شنگول از خانه بیرون می‌زنید تا مثل همیشه سختکوش و وقت‌شناس سرکارتان بروید و درست دم ایستگاه اتوبوس، دختربچه مدرسه‌ای شما را با انگشت به مادرش نشان بدهد و بگوید: «این خانمه هر روز تو این ایستگاهه مامان» و اولین زنگ خطر برایتان به صدا دربیاید. شما که تا دیروز «دختره» بودید حالا به اسم «خانمه» مورد خطاب قرار می‌گیرید. به این ترتیب است که از آن روز به بعد هر روز جلوی آینه می‌روید و تعداد چروک‌های دور چشم و لب‌هایتان را می‌شمارید. دیگر وجود دانه‌های سفید توی موهایتان به نظر بانمک نمی‌آید و برایتان به نشانه‌ای از پیری تبدیل می‌شود.

می‌دانید که چاره‌ای ندارید جز پذیرفتن این حقیقت که شما هم مثل آدم‌های دیگر پیر می‌شوید. تنها راه کنار آمدن با این قضیه پذیرفتن آن است. به جای عزا گرفتن و بالا بردن مصرف کرم‌های ضدچروک و پول جمع کردن برای عمل‌های مختلف جوانی و زیبایی با این حقیقت حال کنید. حرفم را قبول ندارید؟ اصلا لازم شد در اینجا نقل‌قولی از لویی فردینان سلین بیاورم که مطمئن شوید آدم حسابی‌های مشهور هم از این حرف‌ها می‌زنند. سلین در جایی از کتاب «سفر به انتهای شب» می‌گوید: «انگار که درست به لحظه‌ای یا سنی رسیده بودم که آدم در آن خوب می‌داند که با گذشت هر ساعت چه چیزی را از دست می‌دهد، ولی هنوز آن‌طور که باید و شاید به نیروی درایت دسترسی پیدا نکرده که بتواند روی جاده زمان بموقع بایستد و گذشته از این، اگر هم بایستد، نمی‌دانم بدون وجود دیوانگی پیشرویی که از زمان جوانی سراغ آدم آمده و عالم و آدم ستایشش می‌کنند، دیگر چه کار کند.

آن‌وقت است که دیگر به جوانی‌اش نمی‌بالد، هنوز نمی‌تواند پیش همه اعتراف کند که جوانی شاید فقط همین باشد، فقط شتاب برای پیر شدن. در تمام گذشته مسخره‌اش آنقدر پوچی و حقه‌بازی و زودباوری کشف می‌کند که شاید دلش بخواهد دست از جوان بودن بردارد، منتظر بماند که جوانی‌اش ازش جدا بشود، ببیند که می‌رود و دور می‌شود، تمام پوچی‌اش را ببیند، توی خلقتش دست ببرد، برای آخرین بار نگاهی بهش بیندازد و بعد تنهایی راهش را بکشد و برود، مطمئن باشد که جوانی‌اش رفته و آن‌وقت آهسته به طرف دیگر زمان قدم بردارد تا واقعا نگاه کند و ببیند که مردم و اشیا چگونه‌اند.»

موهایی که در آسیاب سفید نشده‌اند

همان‌طور که می‌دانید از قدیم هم داشتن دل جوان و سرزنده مایه مباهات بوده، وگرنه جوانی که به سن و سال نیست. اگر هم باشد عمرش کوتاه است و به بهاری می‌ماند که تابستانش اغلب زودتر از موعد مقرر از راه می‌رسد. این که دائم به خودمان یادآوری کنیم که داریم پیر می‌شویم و بابت این قضیه توی سر خودمان بزنیم، دردی از ما دوا نمی‌کند.

در کنار آدم‌های جوانی که احساس پیری می‌کنند، افرادی هستند که در سالمندی هم احساس جوانی و سرزندگی می‌کنند. روان‌شناسی در این باره نظرات جالبی دارد، آنها می‌گویند مهم این است که ما چطور فکر کنیم، چطور ببینیم و دنیای خود را چطور بسازیم. همه ما پیر می‌شویم و هر روز به سن و سالمان اضافه می‌شود و این موضوعی غیرقابل اجتناب است. این‌ که دوست داشته باشیم در ظاهر، چهره و بنیه جوان بمانیم، خواسته‌ای نامعقول است.

تنها بودن احساس پیری را در شما تقویت می‌کنید. ازدواج کردن در سن و سال معقول می‌تواند شما را به احساس «همچنان جوان بودن» نزدیک نگه دارد. به هر حال سعی کنید تنها نمانید. به تنهایی غذا خوردن، به تنهایی تلویزیون نگاه کردن و تنها قدم زدن، شما را مجبور می‌کند که به بالا رفتن سنتان فکر کنید. ارتباط با دوستانتان را حفظ کنید و هر روز با آنها تماس بگیرید. سعی کنید با جوان‌ترها بگردید. البته قضیه را از جنبه مثبتش نگاه کنید و با به روز کردن خودتان در جمع‌های دوستانه جوان، احساس غریبی نکنید.

بکوشید وضع مالی‌ و کاریتان را رضایت‌بخش کنید. اگر از وضعیت ظاهرتان ناراضی هستید و در لباس پوشیدن آنقدرها که باید زیبایی را لحاظ نمی‌کنید همه خطراتی هستند که شما را به داشتن احساس پیری نزدیک می‌کنند. احساس از کارافتادگی و پیری با اضافه شدن وزن به سمتتان هجوم می‌آورد. رژیم غذایی مناسبی در نظر بگیرید و از غذاهایی که پوستتان را شاداب می‌کنند مثل میوه و سبزیجات استفاده کنید. به این ترتیب با دیدن هر روزه خودتان در آینه حس خوبی بهتان دست می‌دهد. تازه می‌توانید سیگار را هم کنار بگذارید تا خدای ناکرده پیش از رسیدن پیری سکته قلبی نکنید. از نوشیدن چای سبز غافل نشوید که اضطراب و تنش‌های روانی را کم می‌کند. روزی یک لیوان کافی است پس زیاده‌روی نکنید. خوش‌اخلاق باشید که هم خیر آخرت را برده باشید و هم پیری زودرستان را به تاخیر انداخته باشید. عصبانیت و تندمزاجی شما را خسته‌ می‌کند و همین مساله باعث پیری زودرس می‌شود. شادی کنید و جوان بمانید.

محدثه مومنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها