در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چندین بار او را تنبیه کرده بود و از الی خواسته بود پا برهنه به مدرسه برود ولی باز هم کارساز نبود که نبود.
یک روز از این روزها الی با مادرش به بازار رفت تا کفش بخرد، پشت ویترین مغازه یک کفش قرمز دید که چشم و ابرو و دماغ و دهان داشت و با چشمهایش یک چشمک به الی زد. الی رو به مادر کرد و گفت: مامان جون تو هم دیدی؟ مادر گفت چیو دیدم؟ الی گفت: اون کفشه به من چشمک زد.
مادر خندید و گفت: خیالاتی شدی. آن کفش درسته چشم و ابرو دارد، ولی عکسه روی کفش است و واقعی نیست.
و داخل مغازه شدند و سراغ کفش را از مغازه دار گرفتند و آقای فروشنده گفت: اتفاقا کفش خیلی خوبی است و رو کرد به الی و گفت: بخصوص برای بچههای شیطون و اصلا پاره نمیشود. مادر آن کفش را برای دختر کوچولو خرید و به خانه برگشتند. الی خیلی سریع کفشش را در پاهایش کرد و دوید به سمت حیاط و بالا و پایین پرید. انگار که روی هوا راه میرفت با خودش گفت چقدر جالبه انگار یکی دیگه داره منو راه میبره. یک تاب در حیاط داشت رفت نشست و کمی تاب خورد اما خیلی زود حوصله اش سررفت و از تاب پرید پایین و به سمت توپش رفت و لگد محکمی به توپ زد. ناگهان صدای جیغ و گریهای بلند شد، خیلی تعجب کرد و دور و برش را نگاه کرد، ولی گریه ادامه داشت. ناگهان متوجه شد این صدا از کفش است، خیلی ترسید و زود کفشهایش را از پایش در آورد و گوشهای انداخت و با احتیاط و آرام به سمتش رفت و دید بله کفشها حرف میزنند. الی که ترسیده بود رفت پشت پلههای کنار حیاط و پنهان شد. بعد از مدتی کفشهایش را دید که به سمتش میآمدند الی فرار کرد و کفشهاهم به دنبالش دویدند، کفش قرمز گفت الی نترس من دوست تو هستم، من دوستان زیادی دارم بیا بیا میخواهم یک چیزی به تو بگویم. الی با تردید ایستاد و به سمت کفشها نگاه کرد، کفش قرمز گفت تو دلت میآید به من آسیب برسانی؟ اصلا به تو نمیآید اهل آزار و اذیت باشی میدانی تا من یک کفش راحت برای تو شوم چه سختیهایی کشیدهام و چند نفر کار کردهاند تا تو براحتی مرا پایت کنی و بدوی، الی گفت نمیدانم. کفش قرمز گفت من اول روی بدن یک گاو چاق وچله بودم بعد از اینکه گوشت آن را از پوستش جدا کردند، پوست را به کارخانه فرستادند و بعد از دباغی، از آن کیف و کفشهای زیادی درست شد. زنانه، مردانه و بچگانه. حالا یکی از آن نمونهها پای توست. تازه پدر و مادر تو هم با زحمت فراوان پول درآوردند تا بتوانند این کفش را برای تو تهیه کنند.
پس دختر قدرشناسی باش. الی به حرفهای کفشش فکر میکرد که ناگهان یک چیزی داخل حیاط افتاد. الی رفت به سمت آن و وقتی که آن جسم را برداشت دید یک کفش کهنه است که پاره شده. کفش را برداشت و به سمت در دوید و رفت بیرون و دید یک پسربچهای کفشش را درآورده و به اطراف پرتاب میکند. فورا به پسربچه اعتراض کرد. ولی پسرک فریاد بلندی کشید و از فریاد او الی از خواب پرید و تازه متوجه شد که خواب بوده و تمام این ماجرا را در خواب دیده است.
همان لحظه پدر از در آمد و یک جعبه به الهام داد و گفت دخترم این بهترین کفشی است که برایت خریدم، سعی کن تا آخر ماه نگهش داری. الی در جعبه را باز کرد و دید همان کفشی است که در خواب دیده بود. خیلی خوشحال شد و گفت: نه دیگه قول میدهم که این کفش را همیشه داشته باشم و قدرش را بدانم چون اون دوست عزیز منه.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: