در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اگرچه داستانهای دسته دوم نیز از نظر درونمایه و فضای مدرنی که گاه نویسنده انتخاب کرده است در کارنامه داستاننویسی خسروی یک تحول محسوب میشوند.
داستانهای این مجموعه نشانگر این است که خسروی همواره به دنبال گشودن راهی تازه در فرم و رسیدن به شکلهای تجربهنشدهای از داستاننویسی است و از تکرار خود به عنوان نویسندهای که خوانندگان داستان ایرانی، او را با شیوهای آشنا میشناسند و همواره منتظر تکرار کارهای پیشین او در شکلهای تازهاند میگریزد.
این خصلت قابل ستایش برای نویسندهای که با کارهای بحثبرانگیزش مخاطبان قابل توجهی برای خود دست و پا کرده و سبک و سیاقش را در ادبیات داستانی ایران به نام خود ثبت کرده است، اتفاقی کمنظیر و شاید گفت بینظیر است، چرا که دوره جستجو و تجربههای پیدرپی در ساحت صورت برای اغلب نویسندگان ما دورهای کوتاه است و آنان پس از رسیدن به مقصدی که برای خود متصور بودهاند تمام تجربههای ادبی خود را بر تکرار سبکی که به آن دست یافتهاند خلاصه کردهاند.
خسروی جسورانه در ساختارهای آشنایی که او و دیگر داستاننویسان ایرانی به آن رسیدهاند، تامل میکند و به دنبال بیرون کشیدن تجربههای تازه فرمالیستی از دل تجربههای تکرار شده است. او ساختارهای تثبیت شده و عناصر آشنای روایت را به هم میریزد و خواننده خود را در هزارتویی از تعلیق فرو میبرد.
این جسارت اگرچه قابل ستایش است، اما لزوما به نتیجه مطلوبی منجر نمیشود، چرا که به نظر میرسد نویسنده چنان در لذت ویران کردن ساختارهای آشنا غرق شده است که به خواننده و نیز نتیجه این به هم ریختن روایتها نمیاندیشد، در نتیجه در برخی داستانهای این مجموعه پرگویی و پرنویسی نویسنده، تنها باعث میشود که خواننده به طور دائم در دایرهای مالیخولیایی از جهان داستانی تو در تویی در رفت و آمد باشد که نیمی از آن بر واقعیت و نیمی بر فراواقعیت استوار است، اما سرانجامی از این رفت و آمد نصیب مخاطب نمیشود.
در یک داستان، مخاطب تا پایان داستان متحیر میماند که راوی آیا زنده است یا مرده و در داستانی دیگر مخاطب حتی نمیداند راوی داستان به دنیا آمده است یا نه. اینها نشاندهنده وسعت پرواز تخیل ابوتراب خسروی و قدرت او در شکار سوژههای غریب و منحصر به فرد است (چیزی که خواننده آن را قبلا در رودراوی و اسفار کاتبان تجربه کرده است) اما مساله اساسی این است که هدف ادبیات چیست؟ آیا اصلا ادبیات هدفی دارد؟ سرانجام این رفت و آمد و حیرت خواننده نباید به جایی برسد؟ آیا اصل بر ویران کردن عناصر روایت است یا باید بنایی نیز بر آن ویرانهها ساخت و در منظر نگاه خواننده گذاشت؟ به نظر میرسد این ویران کردن و باز ساختن هنوز در ذهن نویسنده به سرانجامی نرسیده است و به همین دلیل خواننده نیز در هزارتوی جستجوهای ذهنی نویسنده گیر افتاده است.
شاهد این مدعا نخستین داستان مجموعه است. «تفریق خاک» داستانی است از زبان کودکی که بین انسانی به دنیا آمده و هنوز به دنیا نیامده معلق است. این شخصیت داستانی که به راوی اول شخص رمان «رود راوی» شباهتی تام میبرد گاهی در قالب انسانی مجسد و کامل در حال پیشبرد روایت داستانی است و گاهی در هیئت انسانی که هنوز واقعیتی عینی نیافته است، ظاهر میشود.
شاید اگر فرصت فراخ رمان در اختیار نویسنده بود، او میتوانست دست داستان را بگیرد و از دهلیزهای تودرتوی تخیل خود به سرمنزلی میرساند، اما در این داستان پایان داستان، آب سردی است بر خوانندهای که پا به پای نویسنده این هزارتو را پیش آمده است.
در بخش دیگری از داستانهای مجموعه که نویسنده دغدغههای فرمالیستیاش را بشدت قبل دنبال نمیکند، با چهرهای تازه از خسروی داستاننویس روبهروییم. در این داستانها او به عنوان نویسندهای که از تسلط خود بر ادبیات کهن و بازآفرینی نثری فاخر و باستانگرایانه بهره میبرد تا جهان داستانی خاص خود را بیافریند فاصله گرفته است و اقتدار آن زبان و روایت در داستانهای او جای خود را به دنیایی مدرن و امروزی اما همچنان برکنار از واقعیتهای زندگی اجتماعی میدهد.
در این داستانها، خسروی نشان میدهد یک نویسنده حرفهای که به طور تمام وقت درگیر موضوع داستان است همواره درگیر پیدا کردن گریزگاهی برای ساختن دنیایی ذهنی است که در آن میتوان خواننده را به دنبال ذهنیت خود کشاند، اگرچه این داستانها هم گاهی چون داستان «رویا یا کابوس» در رسیدن به فرجامی مورد انتظار خواننده موفق است و گاهی چون داستان «یک داستان عاشقانه» درگیر همان دغدغههای نویسنده میشود.
آرش شفاعی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: