در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کلاید در «بانی و کلاید»*
کلاید از روزمرگی و زندگی یکنواخت بیزار است. از کار کردن اجباری هم. آنقدر که حاضر شده انگشتهای پایش را قلم کند تا به این بهانه از کار زندان خلاص و به قید کفالت آزاد شود. بانی را هم اگر برای همراهی انتخاب کرده دلیلش شباهتی است که در همین ویژگی با او احساس میکند.
اینکه بانی هم از زندگی یکنواخت و بیهیجان خسته شده و آرزومند تغییر است: «کلاید (به بانی): اگه میخوای همیشه گارسون بمونی برگرد... تو بیشتر از اینا ارزش داری. واسه همینه که همراه من اومدی... تو با همه فرق داری. آخه تو هم مثل منی. نمیخوای مثل همه باشی.»
کلاید متعلق به قشر آسیبپذیر جامعه است. برای همین هم درد این قشر را خوب میفهمد. وقتی میبیند آن خانواده مستمند به زور متمولان بانک، خانه و کاشانهشان را از دست داده و آواره شدهاند، تابلوی بانک را که مقابل خانه نصب شده با اسلحه هدف میگیرد تا دل این فقیر و بیچارههای بدبخت را خنک کند.
حتی اسلحه را به دست خود آنها هم میدهد تا با شلیک به در و پنجره خانه دق و دلشان را خالی کنند و سبک شوند. چه بسا از همینجا هم هست که فکر دزدی از بانک به سرش میزند. توگویی انگیزهاش از این کار گرفتن انتقام این خانواده بینواست. مثل رابین هود که از پولدارها میدزدید به خاطر فقرا.
یکی از بارزترین ویژگیهای شخصیتی کلاید این است که از عشق سررشتهای ندارد. بهقول خودش چون «توی این کار، پول و پلهای نیست!».
اما گذشته از شوخی در نظر کلاید این ویژگی شخصیتی بزرگترین نقطه ضعف اوست و کلاید آنقدر روی این مساله حساس است که یکبار که بانی در حالت عصبانیت این نقص او را به رویش میآورد کلاید جوری به هم میریزد که بانی مجبور میشود بلافاصله از او عذرخواهی کرده و دلش را بهدست آورد. این نقص جسمی ولی به برکت بودن در کنار بانی درمان میشود اما چه سود که تاوان دزدی و جنایت مجالی برای زندگی مشترک به این دو نمیدهد.
و بالاخره شخصیت کلاید از منظر شعری که بانی با عنوان «داستان بانی و کلاید» سروده از این قرار است: «... به آنان گویند آدمکشان دلسنگ. به آنان گویند بیرحم و بیفرهنگ. ولی من با غرور گویم که از پیش کلاید را میشناختم. آنگاه که شریف بود و پاک بود و سربلند. لیک قضاوت چند مأمور همهچیزش را گرفت و در لحظهای به زندانش افکند تا آنگاه که به من گفت آزادی را نخواهد دید و باید در جهنم با آن ملاقات کند... سرانجام آنها از پای در میآیند و در گورهایی سرد کنار یکدیگر میآرامند. گروهی میگریند. قانون میخندد. لیک بانی و کلاید به سوی مرگ رفتهاند.»
* محصول 1967 آمریکا، کارگردان: آرتور پن، بازیگران: کلاید بارو، فی داناوی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: