داستان زندگی تنهای من

«مادرم با هیچ‌کس کنار نمی‌آمد. واقعیت زندگی‌اش این بود که هرگز نتوانسته بود با کسی رابطه خوبی برقرار کند و محبت و عشق واقعی‌اش را نشان بدهد. همیشه به خاطر درگیری‌های مختلفی که با افراد پیدا می‌کرد از آنها گریزان بود و نمی‌توانست حتی یک دوست را برای خودش نگه دارد. برای من که فقط با او بزرگ شده بودم، تنها الگویم مادرم بود. نمی‌خواست قبول کند در زندگی‌اش اشتباهات بزرگی داشته که تنها فرزندش یعنی مرا هم به راهی کشانده که خودش آن را طی کرده بود.
کد خبر: ۳۲۹۲۹۲

عدم رفت و آمد ما با دیگران باعث می‌شد تنها افرادی که با آنان گفتگو کنیم مغازه‌دارها یا روزنامه‌فروش‌هایی باشند که گاهی از آنها خرید می‌کردیم. زندگی عجیب و غریب و غیرعادی‌ام با مادرم از من انسانی بسیار بدتر از خود او ساخت. من دختری غیرعادی بودم.» «نوئلا سامیون» دختر 24 ساله‌ای است که پس از دستگیر شدن به اتهام به قتل رساندن مادر 44 ساله خود «سونیا سامیون» راهی بازداشتگاه شد. او پس از یک بار حضور در دادگاه اعتراف کرد مادرش را که سال‌های سال از او کینه عمیقی به دل گرفته بود با خفه کردن با بالش هنگام خواب به قتل رسانده است. وکیل «نوئلا» که از همان ابتدای ملاقات با موکلش متوجه شده بود این دختر جوان از لحاظ روحی و روانی بشدت بیمار است، توانست ثابت کند که او هنگام وقوع قتل حالت غیرعادی داشته و نباید همچون فردی سالم با او برخورد شود.

چند پزشک و روان‌شناس پس از مطالعات روی نوئلا، گفته‌های وکیل او را تایید و اعلام کردند که او مشکلات روحی و عصبی را از پدر و مادرش به ارث برده است. وی دچار بیماری اسکیزوفرنی بود که به خاطر شرایط بسیار نادری که نوع زندگی این دختر داشت هرگز بروز نکرده و درمانی برای آن پیشنهاد و عملی نشده بود. نوئلا گرچه مادرش را به قتل رسانده و از حالت روانی متعادلی برخوردار نیست، اما در کمال تعجب همگان، حافظه بسیار قوی دارد که تمامی جزئیات زندگی چندین ساله با مادرش را بخوبی به یاد می‌آورد؛ جزئیاتی که حتی پزشکان از این که نوئلا به آنها اشاره می‌کند در تعجب مانده‌اند. «وقتی 4 ساله بودم، مادرم برای اولین بار به من گفت پدرم به بهشت رفته است. من آن زمان چیزی از بهشت یا جهنم نمی‌دانستم. تنها یک سوال برایم ایجاد شده بود که چطور تمام بچه‌هایی که به پارک می‌آیند یا حتی در خیابان می‌بینم معمولا با مردی همراه هستند که پدر صدایشان می‌زنند. چطور بود که من در داشتن این مرد در زندگی‌ام محروم بودم و حتی مادرم توضیح داد که بهشت جایی است که مهمانان خدا می‌روند و باز هم چیز زیادی متوجه نشدم اما آنقدر کنجکاو و دقیق بودم که این جملات را برای توضیحی همیشگی در ذهنم بسپارم. بزرگ‌تر شدم و مدرسه که رفتم معنی حرف‌هایش را فهمیدم یعنی او از دنیا رفته بود و من هیچ وقت نمی‌توانستم صاحب پدری باشم که همچون دیگر همسن و سالانم همراهش بیرون بروم یا حتی از او حرف بزنم، اما حرف‌های مادرم همه دروغ بود. او خودش سال‌ها بعد حقیقت را به من گفت.» نوئلا از زمانی که یکساله بود تنها با مادرش زندگی می‌کرد، مشکلات عصبی خانم «سونیا سامیون» باعث شده بود که او نتواند با هیچ کس در ارتباط باشد. زمانی که آقای «سامیون» همسر و فرزندش را به اجبار ترک کرد از سونیا خواست تا لااقل اجازه دهد او با تنها دخترشان نوئلا در ارتباط باشد؛ درخواستی که به خاطر شرایط بد روحی‌ای که همسرش داشت هرگز اجابت نشد. «حدود 14 یا 15 ساله بودم که مادرم در حرف‌هایش نامی از پدرم برد. او هیچوقت این کار را نمی‌کرد.

حتی عکسی از او هم نداشت که من بخواهم از روی آن چهره پدرم را به ذهن بسپارم، او در میان حرف‌هایش گفت که پدرم مرد آرام و محترمی بوده که سعی زیادی کرده تا به ما در زندگی‌مان کمک کند. حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. چطور ممکن بود پدرم را از دست داده باشم و او هنوز در گذران زندگی به ما کمک کند. وقتی از او سوال کردم در کمال تعجب و ناباوری به من گفت که پدرم هرگز از دنیا نرفته و تنها به خاطر تنفری که مادرم از او داشته از زندگی‌مان خارج شده است. او گفت که سال‌ها تلاش کرده تا سرانجام توانسته پدرم را قانع کند تا از
زندگی‌مان دور شود و اصراری به دیدن من نداشته باشد. چک‌های ماهانه کمک هزینه‌ای که من هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم از طرف چه کسی برای مادرم ارسال می‌شد، همان تعهدی بود که پدرم همواره به آن عمل می‌کرد، اما مادرم با خودخواهی تمام او را از من دور نگه داشته بود.

گرچه اکنون فهمیده‌ام حتی پدرم هم از لحاظ روحی متعادل نبوده است.» به گفته روان‌شناسان خانم سونیا سامیون که به تنهایی وظیفه نگهداری کردن از دخترش نوئلا را به عهده گرفته بود، خودش به بیماری روحی دچار بوده است، گرچه پزشکان هرگز نتوانستند پرونده‌ای مرتبط با این زن در هیچ یک از کلینیک‌های اعصاب پیدا کنند، اما با توجه به توضیحاتی که اطرافیان و همسایه‌ها از زندگی این مادر و دختر ارائه کرده‌اند و در پرونده آنها نیز درج شده، بسیار واضح به نظر می‌رسد که حتی خانم سامیون هم از لحاظ روحی و اعصاب، بشدت دچارمشکلات بوده؛ مشکل که سبب شد همسر او با وجود سال‌ها کمک مادی به خانواده‌اش دست از آنها بکشد و بالاخره زندگی‌اش را به پایان برساند.

به گفته ماموران پلیس، تحقیقات آنها نشان داده که آقای سامیون نیز 17 سال پس از جدایی از همسر و فرزندش با حلق‌آویز کردن خودش در اتاق خواب خانه‌اش، جانش را گرفته و برای همیشه از زندگی آنها خارج شده است. «مادرم هیچ وقت به من اجازه نداد که برای دیدن پدرم بروم. از زمانی که فهمیدم من هم مثل تمام دختران همسن و سالم صاحب پدری هستم که می‌توانم به او تکیه کنم، به مادرم التماس می‌کردم تا اجازه بدهد او را ببینم، اما هرگز این کار را نکرد. می‌گفت خودش هم نمی‌داند او کجا زندگی می‌کند. در صورتی که می‌دانست دروغ می‌گوید. نمی‌فهمیدم برای چه اصرار داشت که من و پدرم هرگز با هم روبه‌رو نشویم و نیز می‌دانستم حتما پدرم که با وجود سال‌ها متارکه با مادرم، هنوز برای او کمک‌هزینه می‌فرستد، علاقه دارد مرا ببیند، اما با مانعی همچون مادرم روبه‌رو می‌شود. بعد از فهمیدن ماجرای زنده بودن پدرم حالم بدتر شد. احساس می‌کردم رفتارهایم غیرعادی است. این عکس‌العمل‌های ناخواسته آنقدر زیاد بود که کم‌کم همه همکلاسی‌هایم متوجه آن شدند و از من فاصله گرفتند.

مدرسه دولتی و شلوغی که می‌رفتم باعث می‌شد میان آن همه دانش‌آموز گم باشم و کسی حتی متوجه حضور من هم نباشد. من و مادرم مثل دو زندانی که باید تا پایان عمرمان در تنهایی زندگی می‌کردیم فقط یکدیگر را داشتیم. مادرم روز به روز بدتر می‌شد.

او حتی از ارتباط برقرار کردن با همسایه‌ها هم می‌ترسید و مدام به من می‌گفت از آنها دوری کنم. دچار بدبینی شدید بود و تصور می‌کرد همه افراد و اطرافیانش قصد دارند با نزدیک شدن به ما، ما را از هم جدا کنند. سال‌ها که گذشت به خودم آمدم که من هم مثل او شده‌ام، شاید هم وضعیت بدتری داشتم. هفته‌ها می‌شد که از خانه بیرون نمی‌آمدم و نور آفتاب را نمی‌دیدم.

برای مادرم این موضوع نه تنها اهمیتی نداشت بلکه خوشحالش هم می‌کرد. دیگر از سر و کله زدن با من که می‌خواستم مثل بقیه همسن و سالانم از جوان بودنم استفاده کنم راحت شده بود و دیگر نیازی نبود که مدام به من بگوید بهتر است از دیگران دوری کنم. زندگی غم‌انگیز و تنهایی ما سال‌ها به همین روال ادامه یافت. با قطع شدن کمک‌هزینه‌های پدرم که اکنون می‌فهمم به خاطر مرگش بوده است اوضاع مالی‌مان بد و بدتر می‌شد.

هر روز زندگی جهنمی‌ بود که انگار مجبور بودم به هر شکلی که شده آن را ادامه بدهم. مادرم تنها کسی بود که با او در ارتباط بودم و زندگی‌مان آنقدر کوچک و غم‌انگیز شده بود که دیگر هیچ امیدی برای ادامه راه نداشتم. خودم را می‌دیدم که در 24 سالگی حتی یک دوست هم نداشتم که با او درددل کنم و اشتباه هم نمی‌کردم. مقصر مادرم بود. او زندگی من، پدرم و خودش را تباه کرده بود پس باید انتقام می‌گرفتم و این کار را کردم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها