در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از وقتی کارگردانی هنری تئاتر سلطنتی لندن را به عهده گرفتهاید، وقتتان را چطور تقسیم میکنید؟
صادقانه باید بگویم که تمام وقت ساکن لندن هستم و این شغل تمام وقت من است. چون داشتن چنین شغلی در لندن از هر نظر خوشایند است و ضرورتا وقتی آنجا نباشم یعنی این که دارم به مدت 6 یا 8 هفته در یک فیلم کار میکنم. اما بعد از اتمام این مدت دوباره به خانهای برمیگردم که در لندن است.
خوب. به این ترتیب الان خانه شما لندن است. یعنی آنجا برای شما مثل آمریکاست؟
میدانید یک پل زدم. آنها اینطوری میگویند. (میخندد.)
حالا به نظرتان چه حسی دارد که آمریکایی باشید و آن طرف دنیا زندگی کنید و کشورت را از آنجا، از بیرون ببینید؟
خوب همه چیز گسترش پیدا کرده و نسبت به گذشته تغییر کرده و من حالا در لندن زندگی میکنم، 6 سال و نیم است که آنجا هستم و دیدن چشمانداز کل کشور وقتی میتوانی آن را طوری ببینی که وقتی اینجا بودی نمیتوانستی، خیلی جالب است. وقتی برگشتم به آمریکا یک دفعه با هجوم تلویزیونها و کارگزاران و... روبهرو شدم. خوب آن وقت معلوم میشود که کسب اطلاعات به شیوهای که کمی متفاوت باشد، چقدر موهبت بزرگی است. من خیلی میخوانم، خیلی روزنامه نگاه میکنم و خبرهای آنلاین را دنبال میکنم، اما آنجا به این شکل تحت حمله قرار ندارم، این حمله 24 ساعته که اینجا وجود دارد، آنجا نیست و برای همین پس از رفتن به انگلیس مدتها جستجو میکردم و سرم را در چیزهای مختلف میکردم تا ببینم چه خبر است. درست مثل سگی که از پشت پنجره دارد توی خانه را نگاه میکند. اما باید بگویم که همه دوستان بریتانیایی من و مردمی که در اروپا ملاقات کردم، خوشحال و هیجانزده هستند؛ تغییراتی که به نظر میرسد در کشور ما دارد اتفاق میافتد.
حالا برویم سراغ تئاتر. سوالی که برای من مطرح میشود این است که وقتی روی صحنه آمدن به عنوان کوین اسپیسی بازیگر را به عنوان کارگردان تئاتر پشت سر میگذاری، این تجربهها چقدر باهم متفاوت است...
روی صحنه بودن یک تجربه فوقالعاده است، زیرا وقتی داری حرکت و بازی میکنی، دقیقا یک بشر در فضا تجسم پیدا میکند و این تجربه فوقالعاده است و فکر میکنم چیزی بسیار پویا درباره تماشا کردن بازیگران در فضا وجود دارد و این است که هیچ چیز پنهان نیست. در صحنه تئاتر تماشاچی همه جا هست و همه چیز را میبیند و به عنوان بازیگر، آدم از این حس لذت میبرد چون این ارتباط بسیار قوی است.
درباره همکاریتان با سام مندس بگویید.
خوب وقتی در تئاتر ویکتوریایی شروع به کار کردم، کاری را انجام دادم که سام مندس تازه رهایش کرده بود. او 10 سال کارگردان هنری تئاتر دانبار بود. 4 سال پیش که داشتیم با هم صبحانه میخوردیم، او گفت «یک چیزی را نادیده گرفتیم» و گفتم چی؟ گفت «خوب، معلومه من یک کارگردان بریتانیایی هستم که در نیویورک زندگی میکنم و تو یک آمریکایی هستی که در لندن یک تئاتر را اداره میکنی. فکر میکنم یک ارتباطی این وسط وجود دارد که ما باید از آن استفاده کنیم. برای همین ما تصمیم گرفتیم یک کمپانی به نام «پل» درست کنیم تا بتوانیم مخاطبانمان را در دو طرف اقیانوس آرام داشته باشیم با 50 درصد بازیگران آمریکایی و 50 درصد بازیگران بریتانیایی و حالا یک سال است که از شکل گرفتن این کمپانی میگذرد و در این مدت سام دو تئاتر را کارگردانی کرده که در سنگاپور، مادرید و آلمان اجرا میشود.
شما قبلا که اینجا بودید در زمینههای مختلف کار میکردید. از جمله یک کار موسیقی برای یکی از فیلمها بود که عالی بود و من هنوز آن را روی آیپد دارم.
درباره «فراتر از دریا» حرف میزنید؟
آره خودشه. شما این سی.دی را اجرا کردید و واقعا خیلی خوب بود.
این کار یک تجربه خیلی خوب بود. فقط میتوانم بگویم که از من خواستند این کار را بکنم و بعد من گفتم خوب 2 هفته وقت بدهید تا ببینم و بعد آن را با یک ارکستر 70 نفره اجرا کردیم و دیدیم که یک تصور واقعا عملی شد. بعد با یک گروه بزرگ به یک تور رفتم و این آهنگ را اجرا کردیم.
در 9 شهر بزرگ از نیویورک تا بوستون و شیکاگو و لسآنجلس... البته من واقعا عاشق آوازخواندنم. واقعا دوست دارم که شانسی برای خواندن پیدا کنم.
آیا میتوانیم امیدوار باشیم آن را در جمعهای بزرگ مثل کارهای التون جان بشنویم؟
فکر میکنم خواندن برای یک جمع کوچک خیلی صمیمانهتر است و حس بیشتری به آنها منتقل میشود تا یک استادیوم بزرگ.
«آن سوی دریا» رویای دیرینه شما برای ساخت فیلمی از زندگی بابی دارین بود؛ پروژهای که نویسندگی، کارگردانی و بازیگری آن را به عهده گرفتید.
بله. از بچگی با کارهای او آشنا بودم. در خانه ما همه ترانههای او را جمع میکردند و نمایشها و فیلمهایش را میدیدیم. میخواستم یاد او را که خیلی زود در دهه 70 فوت شد و تنها 43 سال داشت، زنده کنم.
با توجه به شرایط موجود در این آشفته بازار که ارزشها در حال تجدید نظر هستند و مردم بیگناه وسط این بحران اقتصادی ممکن است تلفات ببینند ... شما چه فکر میکنید؟
چیزی که همیشه درباره آن صحبت میکنم، این است که ما در موقعیتهایی هستیم و میتوانیم برای هنر و بنیادهای آن مبارزه کنیم، باید حالا همه تلاشمان را بکنیم. آنهایی که همیشه آیه یاس میخوانند میگویند بدون این چیزهای لوکس هم میتوانیم زندگی کنیم. اما من با این نمیتوانم موافقت کنم. من معتقدم فرهنگ و هنر خیلی فراتر از این است که با چیزهای لوکس مقایسه شود، چون برای زندگی ما ضروری هستند و بیش از همه فکر میکنم میشود گفت ما برای زندگیمان به هنر احتیاج داریم، هم به طور فردی و هم به عنوان یک ملت. اگر دقت کنیم میبینیم از طریق فرهنگ میتوانیم به اقتصاد برسیم. اصلا چرا مردم به جاهای مختلف میروند و صنعت توریسم به وجود میآید؟ امیدوارم مردمی که عاشق فرهنگ هستند درباره اهمیت فراموش نشدنی هنر، جامعه را بیشتر آگاه کنند.
مظنونین همیشگی
کوین اسپیسی در فیلم «گمشده در یانکرز» بازی چشمگیری داشت و برای همین اولین موفقیتش را با دریافت یک جایزه تونی جشن گرفت و بعد به دعوت آل پاچینو به فهرست بازیگران فیلم «گلن گری گلن راس» پیوست. اسپیسی در این فیلم با وجود بازی کوتاه، اما محوریاش چنان اثرگذار بود که آل پاچینو از او به عنوان کسی که بیش از همه احساسش را برانگیخته یاد میکند. بازی در «مظنونین همیشگی» در نقش یک قاتل خودپسند که همه حتی پلیس را هم سرکار میگذارد برایش اسکار آورد و در فیلم «هفت» فینچر در برابر براد پیت یک بار دیگر در نقش یک قاتل سریالی ظاهر شد. او که کار سینماییاش را در سال 1986 با فیلم دلسوخته شروع کرده با فیلم «گلن گری گلن راس» حسابی دیده شد و در سال 1995 با بازی در مظنونین همیشگی و هفت، غوغا کرد. پرونده محرمانه لسآنجلس، هم از فیلمهای موفق اوست. هرچند او در «زیبای آمریکایی» شاهکار کرد و یکبار دیگر اسکار را به دست گرفت. بازی در «کی پکس» هم یک موفقیت دیگری را برای او رقم زد. او که همیشه به دنبال نقشهای متفاوت بوده، در این فیلم مرد رنجدیدهای است که از واقعیت وجودی خودش فرار میکند و با قاطعیت از این که از سیارهای دیگر آمده و زمینی نیست، صحبت میکند و حتی میتواند برای روانپزشکش هم جای سوال به وجود آورد و دانشمندان ناسا را به فکر وادارد. اسپیسی در این فیلم که به نوعی یادآور «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» است، دقیقا نقش مقابل جک نیلکسون را بازی میکند و با همه آرامش، محیط آسایشگاه روانی را میپذیرد و حتی به خوب شدن دیگران و پذیرش موقعیت خودشان کمک میکند. زندگی «دیوید گیل» در سال 2003 هم یکی دیگر از آن انتخابهای اسپیسی است که شخصیتی را خلق میکند که نمیتوان به این راحتیها فراموشش کرد؛ مردی که با یک اشتباه همه چیزش را از دست میدهد و همه حقوق اجتماعیاش پایمال میشود. او تنها زندگیاش را دارد و از آن میگذرد تا به عملی شدن یک خواست انسانی کمک کند: جلوگیری از اعدام زندانیان. نگاه آخر او در دوربین پاسخ نهایی به همه انسانهایی است که خود را به جای داور بزرگ یعنی خدا قرار میدهند و به مرگ یک نفر حکم میکنند، او با نگاهش میگوید: «تو هم اشتباه میکنی». «مردانی که به بزها خیره میشوند» درباره جنگ در عراق است که اسپیسی در آن با جورج کلونی همبازی شده و «پدر اختراع» از دیگر فیلمهای اخیر اوست.
منبع: آبزرور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: