در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فیلم بازیافت، داستان زنی نویسنده را روایت میکند که در کار نویسندگی داستان جدیدش با نام «بازیافت» پیشرفتی ندارد. بتدریج وی وارد جهانی ماورایی میشود که در آن تمام نوشتههای نویسنده که او آنها را پاره کرده و دور ریخته، تجسم عینی مییابند. شخصیتهای دور ریخته شده در این جهان متمایل به بازیافت، نویسنده را مورد شکایت و سپس هجوم وحشتناکی قرار میدهند. اما این جهان تنها حامل این شخصیتهای خیالی دور انداخته شده نیست، بلکه شامل یک موجود واقعی دورریخته شده نیز هست؛ بچهای که نویسنده در دنیای واقعی، به خواست خودش او را سقط کرده است. فیلمسازان با ایجاد چنین جهان تمثیلی در واقع به درون پریشان نویسنده نقب میزنند و دلایل عقیم ماندن قلم و بالاتر از آن، وجودش را واکاوی میکنند. از این مثال میتوان دریافت که برای برادران پنگ، ژانر ترسناک زمینهای است برای اینکه آنها به زوایای پنهان و پیچیده روح و روان آدمی وارد شوند و از این طریق نگاه ویژه خود را به شخصیتهای داستانهایشان داشته باشند؛ شخصیتهایی که هر یک به تناسب ویژگیهای فردی انسانیشان دنیایی هزارتوگونه را در درون خویش نهان دارند. اما بعید به نظر میرسد که جریان اصلی سینمای هالیوود ـ که فیلم چشم آمریکایی در درون آن ساخته شده است ـ چندان دغدغه یا علاقهای نسبت به چنین چیزهایی داشته باشد. برای اثبات این مطلب ابتدا از نظر جیمز برادینلی کمک میگیریم که فیلم را دارای یک فیلمنامه ضعیف و یک اجرای متوسط میداند. برادینلی درباره بازی جسیکا آلبا در این فیلم مینویسد: «بازی جسیکا آلبا آنقدرها هم بد نیست. این نباید با این جمله اشتباه شود که «بازی آلبا در این فیلم خوب است»، البته این یک دروغ محض است. وقتی او صحنههای ترسناک و مهیج را بازی میکند، متقاعدکننده است اما در صحنههای جدی و درام بازیاش بشدت مشکل پیدا میکند». برادینلی پرده آخر فیلم را (سکانسی را که در مکزیکو میگذرد) بسیار دیرهنگام میداند. به نظر وی این سکانس زمانی رخ میدهد که تماشاگر ترجیح میدهد به جای ادامه تماشای یک فیلم ترسناک از مد افتاده، مشغول خوردن یک ساندویچ پنیر در خارج از سالن سینما شود. جمله آخر برادینلی حاوی ضربه قاطع پایانی است. او مینویسد: «چشم»، کور است.»
این جمله کوتاه در واقع بهترین جملهای است که میتوان محتوای نقد فیلم چشم را در آن خلاصه کرد: فیلمی که در اساس، درباره چشم و اسرار ناشی از قوه فوقالعاده بینایی است، در نهایت خودش کور و نابیناست. آنچه در پی میآید تلاشی است در پیاثبات چنان جمله فوقالعادهای در تحلیل نهایی این فیلم.
ابتدا میخواهم به نقد راجر ایبرت بر این فیلم درنشریه «شیکاگو سانتایمز» استناد کنم که بر فیلم آسیایی چشم، ساخته برادران پنگ نوشته است. ایبرت مینویسد: «همه آن چیزی که درباره بازگردانده شدن قوه بینایی میدانم، در کتابهای اولیور ساکز خواندهام. او درباره بیماری نوشته است که به طور ناگهانی و به شیوه معجزهآسایی بینایی خود را به دست آورده است. مشکل وقتی رخ مینماید که تو چیزی را که میبینی، بشناسی. کودکان در اولین ماههای پس از به دنیا آمدنشان قادر به انجام تمام کارهای سخت هستند. آنها یاد میگیرند که اشکال و رنگها و همچنین مفاهیمی چون بُعد و فاصله را تفسیر کنند. برای فرد بالغی که از طریق 4 حس دیگرش با جهان ارتباط برقرار کرده است، اضافه شدن حس بینایی همیشه یک موهبت نیست.» ( این جملات ایبرت، ناخودآگاه «بید مجنون» ساخته مجید مجیدی را به یاد میآورد که میتوانست فیلم خوبی باشد و نشد: داستان استاد دانشگاهی که نابینا بود و با بیناشدنش انگار چشم روی تمام هوا و هوسهای دنیا باز میکند. در جهان بینایی رسوا میشود و دوباره به جهان نابینایی بازمیگردد).
اما از منظری که نگارنده به «چشم» نگاه میکند، اتفاقاً جهانی که سیدنی ولز، نوازنده نابینا به آن چشم باز میکند، میتواند مترادف با جهانی قلمداد شود که کودکی پس از 9 ماه حیات در جهان زهدان مادر به آن چشم باز میکند. این را میتوان از همان سکانسی برداشت کرد که سیدنی نابینا شب قبل از پیوند قرنیه چشم روبهروی پنجره آپارتمانش ایستاده و به بیرون چشم دوخته است. ناگهان دوربین به حرکت درمیآید و جهان پیش روی سیدنی را در هیبت غول آسایش به نمایش میگذارد.
آیا سیدنی که تاکنون در چارچوب دنیای کوچک و تاریک 4 حس دیگرش حیات داشته، میتواند در برابر رازهای غول آسای جهان بزرگ رودررویش، پس از بیناشدن تاب بیاورد؟ این همان نکتهای است که فیلم، خوب با آن آغاز میکند و اگر میتوانست خوب هم ادامه یابد و در پایان پاسخ مناسبی به این پرسش فلسفی دهد، شاید حتی تبدیل به یک شاهکار میشد که اکنون نیست، حتی در خوب بودنش هم تردیدی اساسی وجود دارد. ترس از این غول آسایی رازناک در سکانسهای بعد نیز تا جایی برای سیدنی ادامه مییابد؛ وقتی او هنوز چیزها را تار و مبهم میبیند، دقیقاً چون کودکی که ساعات اولیه حضور خود را در جهان بزرگ تجربه میکند. سیدنی در مواجهه با آدمهایی که آمدهاند تا بینایی او را جشن بگیرند، هرچند ابتدا شاد میشود اما سپس همه چیز برای او در نوعی سرگردانی و استیصال میگذرد. او آنچنان که باید شاد نیست و حتی غمگین است. غول آسایی دنیای جدید، آنچنان که قبلاً گمان میکرد چندان هیبت زیبایی برایش ندارد. اما با ورود فیلم به جهانهای ماورایی و مواجهه سیدنی با مفهوم ذهنی مرگ که به یاری چشمهایش برای او رنگ عینیت گرفته است، فیلم شروع به سقوط به سوی قهقرا میکند. کمکم نبود جهانبینی مؤثری در پشت فیلم ظاهر میشود. یکی از مهمترین دلایل این فقدان، به اعتقاد نگارنده عدم توانایی فیلم در تفکیک دو جهان خودآگاه و ناخودآگاه است.
در تحلیلی دیگر شاید بتوان گفت که عمل پیوندزدن چشم برای سیدنی میتواند استعارهای باشد از ورود او به جهان ناخودآگاه. مفهوم «مرگ» و درک انسان از آن از سویی میتواند با خاطرات ازلی ارتباط داشته باشد. خاطراتی که بازمیگردد به روزگار آغازین خلقت انسان توسط خداوند. روزگاری که انسان در بهشت جای داشت و هنوز به زمین هبوط نکرده بود و بنا به اعتقادات مذهبی، انسان در صورت پی گرفتن کردار نیک در این زمین خاکی، پس از مرگ در جایگاهی ابدی آرامش خواهد یافت که همان جهان ازلی است که روزگاری از آن به زمین هبوط کرده بود (بهشت). از سوی دیگر، ناخودآگاه انسان مخزن خاطراتی نیز هست که از اجداد و نیاکان او به ارث رسیدهاند و مرگ و تصور آن مطمئناً یکی از مهم ترین این خاطرات است. همچنین، خواب و خواب دیدن هم خود یکی دیگر از راههای ورود به جهان ناخودآگاه است. انگاره مرگ نیز با خواب پیوند نزدیکی دارد، چراکه با خواب، همچون مرگ ارتباط حواس انسان با این دنیا قطع میشود و تفاوتش با مرگ در این است که این قطع ارتباط در خواب موقتی و در مرگ دائمی است.
در فیلم چشم، سیدنی بعضی چیزهای ماورایی را در جهان بیداری میبیند و بعضی از آنها را در جهان خواب. اما به نظر نگارنده این حامل نوعی تناقض است که تلقی درست فیلمسازان چشم را نسبت به جهان ناخودآگاه ماورایی که سیدنی با آن در ارتباط است در هالهای از ابهام قرار میدهد. اگر قرار است باز شدن چشمهای سیدنی به دنیا استعاره از ورود او به جهان ناخودآگاه باشد، بسته شدن چشمهایش در هنگام خواب، اصولاً باید او را از این جهان خارج کند. درست است که برای آدمهای عادی، عمدتاً خواب بستر ارتباط با جهان ناخودآگاه است، اما برای سیدنی و جهانی که در آن زندگی میکند اصلاً براساس چشمهای جدیدش معنا میشود، خواب و جهان آن باید تعریفی متفاوت از آدمهای عادی داشته باشد. اگر بر فرض محال، این تناقض را به فراموشی بسپاریم یا نادیده بگیریم، خواب باید برای سیدنی تجلی تشدیدشدهای از جهان ناخودآگاه باشد. چراکه سیدنی در بیداری در جهان ناخودآگاه سیر میکند و در خواب وارد جهان ناخودآگاه خواب میشود که درون جهان ناخودآگاه بیداری قرار دارد (یا بعکس).
این از دیدگاه نشانهشناسان، مفهوم «حاضر شدن حاضر» را میدهد. یعنی جهان ناخودآگاه که در جهان بیداری برای سیدنی حاضر است، در جهان خواب بازهم حاضر میشود و این یعنی یک حاضر شدن به توان 2. اما عملا در فیلم بین جهانهای ناخودآگاه، در بیداری و خواب سیدنی تمایزی وجود ندارد. چنین نکتهسنجیهایی در فیلم آمریکایی چشم غایب است. بنابراین هنگام تماشای فیلم باید آنها را فراموش کنیم و تنها از تماشای یک فیلم درجه 2 ترسناک لذت ببریم. اما همان گونه که از قول برادینلی نقل کردیم نه فیلمنامه و داستان فیلم میتواند آنچنان کشش ایجاد کند، نه اجرای صحنههای ترسناک آنقدر قوی است که توانایی درگیرکنندگی بالایی داشته باشد و نه بازیگری جسیکا آلبا (و به تبع آن بازیگران دیگر) در این فیلم چندان چنگی به دل میزند. در نهایت آنچه میماند بار دیگر تأیید گفته درخشان برادینلی د رباره این فیلم است: «چشم، کور است.»
محمد هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: