در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
البته اینطور نیست که نسل این آدمهای نازنین منقرض شده باشد؛ ولی تعدادشان روزبهروز کمتر میشود، چون قدیمیها که با رادیو مانوس بودند، از میان ما میروند و از نسل جدید هم کمتر کسی دلباخته رادیو است.
درواقع با گسترش رسانهها و بخصوص تلویزیون، عادت سرگرمی مردم تغییر کرده و این روزها بیشتر مردم تلویزیونباز شدهاند، یعنی در ساعتهای فراغت، پای تلویزیون مینشینند و برنامههای رنگ بهرنگ را از شبکههای مختلف تماشا میکنند. فهرست تلویزیون هم آنقدر متنوع و گسترده است که هر کسی با هر سلیقهای میتواند برنامه دلخواهش را در میان خیل انبوه برنامههای تلویزیونی پیدا کند؛ اما موضوع قدری پیچیدهتر از این حرفهاست: آنچه عوض شده تنها سلیقه عمومی نیست؛ بلکه عادت اجتماعی تغییر کرده است و شنوندگان رادیو به بینندگان تلویزیون تبدیل شدهاند. مدتها از آخرین باری که یکی از گویندگان یا مجریهای تلویزیون به جای عبارت «بینندگان عزیز» به اشتباه از عبارت «شنوندگان عزیز» استفاده کرده، میگذرد و این یعنی ضریب نفوذ رادیو کاهش یافته است.
درواقع رادیو با همه نجابت و صمیمیتی که در ذاتش وجود دارد، در هجوم هراسآور رسانههای مدرن دیگر گم شده و تنها از طریق برنامههایی که بار اطلاعرسانی دارند (مانند شبکه پیام) میتواند موجودیت خود را حفظ کند. البته این گزاره شامل شنوندگان وفادار قدیمی نمیشود؛ چون آنها هنوز عادت خود را تغییر ندادهاند و به سختی با رسانههای جدید احساس نزدیکی میکنند؛ اما باید پذیرفت که با وجود همه تلاشهایی که انجام شده و همه جذابیتهایی که برنامهسازان در برنامههای جدید رادیو ایجاد کردهاند، موفقیت رادیو در جذب مخاطبان تازه اندک بوده است. شاید در نگاه اول تغییر عادت مخاطب از شنیدن به دیدن اهمیت چندانی نداشته باشد؛ ولی در سطح وسیعتر و با نگاهی عمیق میتوان متوجه تاثیرات این تغییر شد.
مهمترین امتیاز رادیو این است که تخیل شنونده را فعال میکند. وقتی صدای بازیگری را از رادیو میشنویم (آن هم بازیگری که با چهرهاش آشنا نباشیم) مجبوریم چهره و شمایل او را تجسم کنیم. درواقع یک قصه رادیویی، مجموعهای از کدها و شناسههایی است که به شکلگیری تصویری خیالی در ذهن شنونده کمک میکند، یعنی نیمی از قصههای رادیو را مخاطب در ذهن خود میسازد. به این ترتیب، مخاطب رادیو از حالت دریافتکننده صرف خارج میشود و ارتباطی دوجانبه و پویا میان قصهگو و شنونده شکل میگیرد.
این همان مشارکتی است که هر رسانهای سعی میکند از شیوههای گوناگون (و گاه شیوههای پرهزینه و پیچیده) میان خود و مخاطبانش برقرار کند. یک قصه رادیویی را هر کسی به فراخور ذهنیت، تخیل و سلیقه خود به نوعی منحصربهفرد تجسم میکند و میتوان گفت هر کسی از آن قصه تصویری خاص و متعلق به خود میسازد. چنین موازنه پویایی میان رسانه و مخاطب در هیچ رسانه دیگری با این قدرت وجود ندارد. مخاطبان رسانههایی مثل تلویزیون و سینما دریافتکننده محض هستند و نهایت ارتباط آنان با رسانه به مشارکت در نظرسنجیها محدود میشود؛ یعنی همه مخاطبان تلویزیون یک برنامه تصویری را به یک شکل ثابت و بدون تغییر میبینند و چون دریافتکننده هستند، نیازی ندارند که از تخیل خود استفاده کنند. ممکن است یک بیننده ساعتها به صفحه تلویزیون خیره شود، بدون آنکه درباره آنچه میبیند، فکر کند.
ضعیف شدن قوه تخیل در سطح همگانی به این معناست که به مرور فاصله ما با دنیای خیال و رویا بیشتر میشود. ما به قصهگوهای بدی تبدیل شدهایم و سالهاست که از فقر داستان در تئاتر، ادبیات و سینما رنج میبریم. شاید این قحطی داستان به این دلیل باشد که دیگر بلد نیستیم بخوبی 40 یا 50 سال پیش خیالپردازی کنیم و رویا ببافیم. بدون تخیل، قصهها معمولی و شبیه یکدیگر میشوند. شاید لازم باشد عادت قدیمی «شنیدن» را دوباره زنده کنیم و مثل نسل قبلی با صدای رادیو به خواب برویم. حکما و دانشمندان میگویند «شنونده خوبی باش تا به سلاست و زیبایی سخن بگویی» و همه میدانیم که خوب شنیدن هنر است.
شاهین شجری کهن
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: